هوالحق

 

سلام

 

يکی از دوستام تعريف ميکرد يک روز با چند تا از دوستا سوار يک مينی بوس

شديم بريم از يک شهر به شهر ديگه توی را يکی از دوستان که جلو نشسته

بود خواست پول کرايه را به راننده بده راننده پرسيد چند نفريد دوست ما

 شمارش کرد گفت نه نفر من شماردم ديدم ده نفريم راننده چون ديده بود ما

 باهم سوار شده بوديم از توی آيينه نگاهی کرد باز به دوست من گفت دوباره

 بشمار پدر جان باز شمارش کرد باز گفت نه نفر ما چون احترام ميگزاشتيم به

 اون دوستمون خجالت ميکشيديم بگيم بابا ده نفريم دوباره راننده گفت شما

 ده نفريد دوستم دوباره يک نگاهی کرد گفت نه ما ۹ نفر هستيم راننده گفت

 پدر جان چهار تا صندلی دونفری نشستن درسته دوست من گفت آره گفت

 خوب ۲نفر شما هستيد که جلو نشستيد خوب ميشه ده نفر دوست پير ما

يک نگاهی کرد به خودش مثل اينکه تازه خودش را ديده بود شرمنده شد

 وپول راننده را داد وقتی پياده شديم گفت من خودم را گم کرده بودم فکر

 کنم از نماز صبح تا وقتی که با راننده صحبت کردم گم شده بودم . راستی

 چقدر خوبه آدم خودی نبينه همه را  يکی ببينه خودی نباشه همه ما باشند

اين شخص آدم سادهی بود يک آهنگر خدا رحمتش بکنه من نديده بودمش

 ولی تعريفای زيادی شنيده بودم از او از يک خياط يا يک آشپز هم طعريفايی

 شنيدم وخواندم کسانی که خودی نميديدن فقط خدا را ميديدند مثل منصور

 حلاج ميدونيد اگر ما خودی نبينيم از غرور تکبر ومنيت هيچ چيزی باقی

 نخواهد ماند مثلا هيچ وقت نميگيم من ميخوام برم ميگيم ما ميريم ما

هستيم اين ما را هرکسی لياقت ندارد پيدا کند فقط کسانی لايق ميشن که

 ليلا دوست داشته باشه چون اونا کسانی هستند که با يک نظر خاک را کيميا

ميکنن يعنی کسانی که با يک حرف سبب به خود آمدن کسی ميشن وباعث

 ميشن که يک دزد وراهزن صاحب کمالات عقلی بشود يعنی جوهر وجود را

 در او بارور ميکنن اما خيلی سخته  من شايد اشخاصی را به اندازه انگشتان

 يک دست شايدم کمتر ديدم که از رياست وحب دنيا چشم پوشی کردن و

 نخواستن من باشن دنبال ما بودن پس  بريم خانه ليلا اينا شايد دستی به

 سر ما بکشه ما هم جوهر وظرف ما بودن را بدست بياريم زياد نگم وساده

 بگم شما ما را راهنمايی کنيد .

 

 

ياعلی

 

 

/ 10 نظر / 44 بازدید
kosar

سلام...اومدم منظورم رو بگم.....دوباره يه سری بزن و مطالب مربوط به جمعه ۱۹ دی رو بخون تو يکيش اسمت اونقدر بزرگ نوشته شده که به راحتی پيداش کنی

kosar

البته جسارت نباشه ولی خودت گفتته بودی که جوابتو می شنوم!!!!

شهرزاد

سلام..دوست خوبم داستان جالبی رو تعريف کردی واقعا زيبا بود

شهرزاد

راستی از حضور گرم و صميميت تشکر می کنم ...بازم بهت سر می زنم ...موفق باشی

لاله

دوست عزيز ... از اينکه حضور سبزت رو در وبلاگم ديدم ممنون ... و ممنون از اينکه نسبت به من لطف داريد ... موفق و پيروز باشيد .... (غريبی تنها)

darde moshtarak

دختر کنار رختخواب مندرس پسر می نشيند و سعی می کند به او ذره ای غذا بخوراند. ناله های ممتد پسر سکوت شب را می شکند. پسر به سختی نفس می کشد. دختر سعی می کند غذا را در دهان پسر بگذارد اما پسر نای خوردن ندارد نای نفس کشیدن ندارد... دختر با چشمهايي نگران و خسته با مادر نگاه می کند.:((اصغر داره می ميره؟)) اشک از چشم زن روی گونه هايش می غلتد. (( نه.آقا جانت الان با دکتر مياد. اصغر حالش خوش می شه.ها! پاشو ای چراغ نف کن.)) دختر به برادرش نگاهی می کند و از جای بر می خيزد. به من سر بزنید

شهرزاد

سلام دوست خوبم ... گفتی بهت خبر بدم هر موقع آپديت کردم ...

شهرزاد

به اين بلاگم سر بزن ... موفق باشی

مریم

سلام..یه بار ما پنج نفری سوار تاکسی شدیم دوستم به جای 350 تومن 250 تومن به راننده داد..راننده گفت: مگه 5 نفر نیستین؟ نفری 70 تومنه..دوستم گفت: بله..پنج هفت تا می شه بیست و پنج تا دیگه..شرمنده ولی یاد این خاطره افتادم ..تعریف کردم که کمی لبخند بزنین....و اما جدی: حادثه یکی شدن حادثه ای ساده نبود/از تو به خود رسیده ام/این که سفر نمی شود...تا بعد

sahar

سلام. خوشبختانه از منزل تونستم وبلاگ شمارو ببینم. بسیار زیبا است و سعی میکنم در این هفته مطالب بیشتری بخونم و استفاده کنم.