هوالحق

سلام

تونبودی

دوزانو در برابرت نشستم

چهره ات را نگاه کردم

باچشمان بسته

تو نبودی

حرف زدم،حرف زدم،حرف زدم

اما نتوانستم دهان بازکنم

تونبودی

بادستهايم تو را لمس کردم

دست هايم به روی صورتم بود

                                               ناظم حکمت

 

 

ياعلی

 

 

/ 8 نظر / 46 بازدید
www.Danceage.com

سلام.وبلاگ جالبی داری. | موزيک برای وبلاگ شما در http://persian.danceage.com (سايت فارسی) و www.danceage.com سايت اصلی.حتما سر بزنيد.

زوربا

سلام جواد جان و ممنون از محبتت....اگر هم ميومدی ميتونستی با موبايل سينا تماس بگيری و ادرس دقيق رو بپرسی...اما در هر صورت باز هم باعث افتخار بنده هست که در کنار شما باشم....هنوز نميدونم هفته اينده رو ميتونم برم يا نه...انشالله سعی ميکنم هر وقت خواستم برم خبردارت کنم....پايدار باشی

یه رهگذر

سلام دوست خوبم . با تشکر از شما که با حضور سبزتان به من قوت قلب ميدهيد. تا دربرابر مسئوليت انسانی که بر دوش خويش می بينم . لحظه ای از پای ننشينم ........ باحضور مداوم تان مرا در اين سرزمين تنهايی بی تکيه گاه نگذاريد

حامد

با سلام خدمت جواد عزيز ..متشکز دوست خوبم ...شکسته نفسی ميکنی ... اين جور شکسته نفسی ها فقط برای آدم بزرگوار مثل شماست ..متن زيبايی بود به اميد داشتن روزبهتر ...

ایمان

سلام جواد جان... ممنونم که بهم سر ميزنی... جملات قشنگی نوشته بودی...

zahra

...تو نبودی با دستهايم ترا لمس کردم . دستانم روی صورتم بود ... . چقدر لطيف بود اين شعر . خيلی خوشم اومد . منتظر نوشته های جديدتون هم هستم . تا بعد ... .

شهرزاد

دوست خوبم سلام ...خوشحالم تونستم بازم بهت سربزنم ... نوشته ات مثل هميشه زيبا و خواستنی ست .... سال نو را هر چند که دير ...اما بهت تبريک می گماميدوارم خوش و سلامت و شاد باشی ... يا علی

mosafer

سلام.چقدر دوست دارم منم بتونم اينکارو بکنم تا غم دوری مادر بزرگ عزيزم رو از ياد ببرم،که هميشه در کنارم باشد و ...من اين فراق رو باور ندارم و يادش هميشه با منه!...تو بودی...