داستان

هوالحق

باسلام

خدمت دوستان سروران عزیز که لطف نموده و این حقیر را راهنمائی میکنید جناب شهریار سر افراز

 

 نمودید ایمیل شما را هم خواندم مطلب را کوتاه کرده و ادامه میدهیم:

 

 در هر صورت ما قول دادیم که داستان بنویسیم اما مرتبط با مباحث گذشته خواهشن به یک بار خواندن اکتفا نکنید

 

و سعی کنید در صورت امکان چند بار و با دقت بخوانید چرا که این به ظاهر داستانها هر کدام از بین چندین کتاب برای

 

شما آورده شده باشد که توشه ای باشد برای راهی که در پی دارید حکایت زن نابینا :

(( آنجالی )) با دوستانش زیر سقف آسمان پر ستاره نشسته بود و از عشق خداوند و رحمت های بیکرانش برای انها

 

صحبت میکرد .او می گفت: خدا را مشاهده کنید که همچون مادری پر شفقت و مهربان برای همه ماست . هنگام رنج

 

و شکست مانند زمان پیروزی و نوربخشی بر او درود فرستید چرا که آنگاه رنج دیگران شما را نمیگزد و پیروزی

 

 شما را متکبر نخواهد ساخت . در همین هنگام زنی از آنجا می گذشت که اندوهی عمیق قلب او را آزار می داد .او

 

 سخن آنجالی را شنید و به او گفت: (( گفتن این حرفا برای تو آسان است .))<< همان چیزی که بارها شما به این حقیر

 

 فقیر مسکین گفتید>> زخم رنج برای افرادی همچون من که هر روز رنج می برند اشناست . تو از خدا و رحمت خدا

 

 حرف می زنی ولی افسوس دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم تیره و تار است ، دنیایی که در آن پلیدی رشد می کند

 

 و پاکی دردهای جهنمی را تحمل می کند . آنجالی ، به زن که کودکی را در آغوش داشت نگریست و به او گفت: همین

 

الان کودکت را به زمین انداز . او را بینداز . زن متحیر شده بود گفت: تو عجب مرد عجیبی هستی من چگونه کودکم را

 

 زمین باندازم؟ او می میرد! آنجالی گفت: در ازای هزار سکه این کار را می کنی؟ زن گفت: حتی اگر به اندازه ستاره

 

 های اسمان به من سکه طلا بدهی حاضر نیستم این کار را انجام دهم. آنجالی پرسید :آیا مطمئن هستی که اگر

 

 فرمانروائی سرزمین را هم به تو بدهند ، حاضر نیستی کودکت را به زمین اندازی؟ زن گفت: مثل روز روشن است که

 

 او را به هیچ قیمتی نخواهم انداخت، کودکم برای من از هر ثروتی ارزشمندتراست.آنگاه آنجالی گفت: مادر تو فکر

 

 میکنی فرزندت را بیشتر از خداوند که به فرزندانش عشق می ورزد دوست داری؟ زن منظور آنجالی را درک کرد و

 

 این گفته مانند اشراقی در وجود او بود ، پرسید: اگر خداوند واقعا به ما عشق می ورزد ، پس این همه رنج و اندوه

 

 در دنیا برای چیست؟ آنجالی گفت: رنج و اندوه در برنامه الهی ، جای خود را داراست . وقتی که کودک تو بیمار می

 

 شود، او را مجبور می کنی داروهای تلخ بخورد و توجهی به فریادها و اشکش نمی کنی . روح ما نیز بیمار است

 

 خداوند چون مادری مهربان ، داروهای تلخ رنج و درد را بر ما نازل می کند . از رنج فرار نکن ، سعی نکن از آن

 

بگریزی بلکه با روحیه ای درست ان را بپذیر . رنج در واقع تجربه ای است که زندگی تو را غنی و روحت را تقویت

 

می کند . رنج آیینه قلبت را سیقل می دهد و تو هنگامی که در آن بنگری چهره ی زیبای خداوند را مشاهده خواهی

 

کرد . آنگاه خواهی دانست که در همه این حوادث، لطف و رحمت نهفته است . همه چیز خیر است ، چه امروز چه

 

هزار سال بعد . از خداوند تقاضا نکن که رنج هایت را بر طرف کند ، بلکه از ((او)) در خواست کن تو را فرزند حقیقی

 

((خویش)) سازد .<< به قول جیم روهن : آرزو نکن کارها آسانتر باشد ، آرزو کن تو بهتر باشی!>> یکی از اطرافیان

 

پرسید : بگو ایا در زندگی واقعی به کسی برخورد کرده ای که این راه را که تو چنین زیبا از آن سخن می گویی،

 

پیموده باشد ؟ او مقداری درنگ کرد و بعد گفت: سال ها پیش از دهکده ای میگذشتم . داخل کلبه ای مخروبه رفتم .

 

زنی پیر و نابینا را دیدم آنجا روی زمین نشسته بود . او زنی کاملا بی چیز بود که در فقر مطلق زندگی میکرد . بادیدن

 

 وضع رقت بار و تنهایی اش گفتم: مادر، باید خیلی احساس تنهائی کنی . او با صدائی که هنوز در گوشم صدا می کند

 

 گفت: به هیچ وجه. همسایه ها مرا دوست دارند و هر آنچه را لازم است ، برایم انجام می دهند . با تعجب پرسیدم : اما

 

 مادر، وقتی طوفان می وزد و باران از سقف این کلبه چکه می کند چطور به تنهائی زندگی می کنی؟ او گفت: من

 

احساس تنهائی نمی کنم . قلب من در آفتاب و باران به طور یکسان خوشحال است . همسایه های خوب هر آنچه را می

 

خواهم به من می دهند، خواسته های من نیز خیلی کم هستند . در کلام او چیزی بود که به من می گفت  این زن پیر

 

 نابینا و فقیر دارای راز پنهان شادمانی بود . کنار پایش نشستم . و به صورت نورانی و بی گناهش خیره شدم. پرسش

 

های متوالی از او پرسیدم ، شاید که راهی به سوی رازش بیابم . سرانجام گفت: من احساس تنهائی نمی کنم ، چرا که

 

 معشوق همیشه در کنارم است . در تاریکی و روزشنائی ، وقتی که همه در خواب هستند ((او)) را صدا می زنم و

 

((او)) بی صدا می اید . با ((او)) حرف می زنم . ((او)) با من حرف می زند . با داشتن ((او)) به چیز نیاز ندارم .

 

 ((او)) هم چیز در همه چیز است . بی تردید ((او)) آن ((واحد)) در ((کل)) است ! همچنان که به سخنانش گوش می

 

دادم خم شدم تا پایش را ببوسم . چشمانم پر از اشک شده بود . صدایم از شدت احساساتم می لرزید . می دانستم در

 

 آنجا فردی زندگی می کند که خداوند برای او تنها واقعیت زندگی است ! او گفت: (( هر آنچه خیر من است خداوند برایم

 

به پیش می آورد و هر چه برایم پیش آید ، از جانب خداوند برای خیر من است . بدون خداوند هیچ گونه شادی حقیقی

 

 وجود ندارد . آرامش ما ، در اراده و خواست او نهفته است و هرچه بیشتر با خواست ((او)) هماهنگ شویم سرور

 

 معنوی بیشتری روح ما را سیراب خواهد کرد .)) آن زن پیر و فقیر نابینا یکی از عاشقان حقیقی خداوند بود . او در

 

 حضور معشوق خود یعنی خداوند حرکت می کرد و زنده بود و می گفت : (( خداوند هیچ گاه مرا تنها نمی گذارد ،

 

 هیچ گاه از من چشم نمی پوشد . مثل : کودکی که به مادرش تکیه می کند به ((او)) توکل می کنم )) .

دقت کنید : در حالی که از ترس ف شهوت ، خشم ، و همه ی احساسات خود پرستانه آزاد بود ، چیزی از دردها و

 

 اندوه زندگی احساس نمی کرد . وی منزلگاه خود را ((او)) یافته بود . اما داستان بعدی در مورد ((راما کریشنا)) است

 

 که چنین نقل کرده اند : مردی نزد ((بیبهی شانا)) امد و گفت: می خواهم از روی ان رود گذر کنم. شانا نزدیک مرد آمد

 

و نامی بر روی کاغذ نوشت و آن را به پشت مرد چسباند و گفت: نگران نباش ! ایمان تو کمکت می کند تا بر اب راه

 

 بروی ، اما هر لحظه که ایمانت را از دست بدهی غرق خواهی شد . مرد به شانا اعتماد کرد و پایش را بر اب گذاشت و

 

 به راحتی بر روی رود گام نهاد ، مسافتی را طی کرد ناگان هوس کرد ببیند که شانا بر کاغذی که به پشت او چسبانده ،

 

 چه نوشته است ، ان را برداشت و چنین خواند : ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد . مرد فکر کرد

 

 ،همین ! این ایزد راما اصلا کی هست؟ در همان لحظه که شک در ذهنش جای گرفت در اب فرو رفت و غرق شد .

بایزید بسطامی رو به خداکرد و گفت : خدایا من شصت سال است که تو را دوست دارم . و جواب آمد که: ما تو را از

 

 صبح ازل دوست داشتیم ! این همان نگاه عاشقانه خدا هست به ما اما نگاه ما به خدا چگونه است ؟ آیا اسماء برای ما

 

فرقی دارند ایزد ، الله،هو،خدا،یزدان ،علی ،علا و ..... فرقی دارند؟ مارتین لوترکینگ که رهبر ایدئولوگ سیاه پوستان

 

 آمریکا است حکایتی دارد که برایتان می گویم: روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه امد ، همسرش می

 

 پرسد : چه شده؟ چرا اینقدر غمگین و ناراحتی؟ مارتین با دلگیری خاصی میگوید :هیچی!! چند لحظه بعد همسرش که

 

لباس عوض کرده بود و لباس سیاه پوشیده بود امد و مارتین از او پرسید : چی شده؟ چرا لباس عزا بر تن کردی؟

 

 زنش می گوید: نمی دانی ؟ او مرده! مارتین م

/ 10 نظر / 43 بازدید
درنای مهاجر

سلام يه بارم اومدم اول شدم تو نظر دادن من زياد تو زندگيم نخنديدم شايد به خاطر همين بوده که زياد احساس شادی نکردم اما مطمئنم که وقتی خدا هميشه داره ما رو می بينه دوست داره ما در بهترين حالت باشيم يعنی بخنديم و غصه ها رو از ياد ببريم خيلی نکات لطيفی بود به خصوص اينکه خدا در مشکلات ما رو در اغوش می گيره و اين سختی ها به خاطر بيماری روحمونه که به صورت دوا بهمون داده ميشه حالا ديگه يه جور ديگه به سختی های زندگيم نگاه می کنم ممنونم

عليپور

سلام من اصلا از خودم و از نحوه عملکردم راضی نيستم البته اين به اين معنی نيست که من اعتماد به نفس ندارم بلکه از نحوه پيشرفت خودم راضی نيستم-و اما در باره لبخند و خنديدن بايد بگم که يک لبخند ساده خيلی وقتا معجزه ميکنه و زندگی آدم را زيرورو ميکنه من خيلی خنديدن را بلد نبودم اما ۴ سال پيش با دوستی آشنا شدم که با داشتن مشکلات بسيار زياد و تالمات جسمی فراوان خنده از روی لبش دور نمی شد من خنديدن و ياد گرفتن خنديدن را به اون مديون هستم. چند وقت پيش مشکلی برايم پيش آمد و در همين اثنی کتاب ۳شنبه ها با موری به دستم رسيد پيشنهاد ميکنم تمام کسانی که به دنبال دلیل برای خنديدن و لذت بردن از زندگی می گردند اين کتاب را بخوانند . خنده بر هر درد بی درمان دوا ست با سپاس علیپور یاحق

نرگس

سلام باز هم مثل هميشه عالی بود غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد ؟ ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست برای ناامیدی هیچ بهانه ای نیست . با امید و اعتقاد به بیکرانگی قدرت و محبت خداوند واعتقاد به اینکه او همیشه صلاح بندگانش را می خواهد - حتی اگر به ظاهر جز این باشد ـ می توان بر هر سختی ورنج نام آزمون خدایی نهاد و احساس غرور کرد . رنجی که قادر است شادی رااز یک انسان معمولی بگیرد وانگیزه زنده بودنش را زیر سوال ببرد در دیگری که روح بزرگتری دارد انگیزه ی تلاش و تکاپویی مضاعف میشود ؛ مسیر زندگیش را تغییر داده وهدفش را ارتقا می بخشد. رنجها ممکن است درباره ی عدالت خداوند هم ایجاد سوال کنند اما عدالت لزوما نباید توسط انسان دیده شود ودر محدوده عقل و فهم او باشد . گاه آنچه ما بی عدالتی می دانیم و ازان رنج می بریم درزمان و مکان و شعوری فراتر از ما تعریف شده! آنچه کرم ابریشم پایان دنیا میداند برای پروانه آغاز زندگیست. ... یاعلی

علی

سلام.خوب هستين استاد ؟ خبری نيست ازتون. ما که به ياد شما هستيم. شما رو نميدونم.مطالبتونم مثله هميشه پر باره.ايشالا موفق باشين.ما رو فراموش نکنين مخصوصا تو نماز شبا. يا علی

علی

سلام يه کوچولو زياد بود اف بشم ميخونمش راستی شب یلدات مبارک اپم سر بزنی خوشحال میشم

نرگس

پيش ازينت بيش ازين انديشه ی عشاق بود ... حالتون که خوبه انشاء الله ؟ غيبتتون هرقدر هم کوتاه باشه نگرانمون ميکنه ممکنه ننويسم اما مرتب سر ميزنم ... مواظب خودتون باشيد و خبر سلامتيتون رو بديد لطفا ... ياعلی

عطش

سلام از اينكه قابل دونستي و به وبلاگ من اومدي ممنون و انصافا بايد به همتت و پشتكارت تبريك بگم اما براي مطلب اخيرت يه بيت شعر دارم: به شمشيرم زد و با كس نگفتم كه راز دوست از دشمن نهان به موفق و مويد باشي از بروز شدنت با خبرم كن عطش

درنای مهاجر

سلام امیدوارم این تاخیر در به روز شدن به خاطر بیماریتون نباشه . براتون ارزوی سلامتی و شادمانی دارم . یا علی

محمد رضا

مطرب عشق عجب ساز و نوايی دارد نقش هر نقمه که زد راه به جايی دارد.با عرض سلام خدمت استاد گرامی.اميدوارم حالتون خوب باشه.من مطالب وبلاگ رو دنبال می کنم.زيباست و به قول معروف آنچه از دل برآيد بر دل نشيند.برای ما در راه ماندگان نيز دعا کنيد که زير خار مغيلان در بيابان خفتن خوش است ولی دزدان در پسند و کاروان به پيش اگر خفتی مردی و اگر رفتی رستی.التماس دعا از شما دارم .مگر صاحبدلی روزی به رحمت کند در حق درويشان دعايی.يا علی

ali khiabanian

http://akhiabanian.ir/archives/2006/Jul/16/346.php تقدیم به شما و هزاران سپاس و تشکر از بابت مطالب خوبتون. موفق باشین.