جايگاه انسان (۱)

هوالحق

 

باسلام

 

اين بار چون خيلی طولانی شد ابتدا يک پوزش طولانی به همه شما

خوبان و بعد چون خيلی اين بحث مهم است  و نميتوانم کوتاه بنويسم در ۳

يا ۴ بخش مينويسم اما خواهش ميکنم  من را راهنمائی کنيد اگر جائی

اشتباه مينويسم و بگويد خوشحالم ميکنيد :

اما جايگاه ما در زندگی کجاست؟

انسان متعالی! حيوانی نشخوارکننده!لجن!فرشته!کداميک هستيم؟

اگر بخواهيم همچون حيوانی باشيم تکليفمان مشخص است اما اگر

 بخواهيم انسان باشيم چه بايد بکنيم؟

بايد وظيفه خود را دزر قبال زندگی بفهميم ! و بعد بر اساس شناخت و

 ظايفمان که طبعا زايش مسئوليت را در ژی دارد به آن عمل نماييم.

بانگاهی به ارگانيزم پيچيده و شگرف خلقت هر غباری و ظيفه ای بر دوش

 دارد . ابتدا نگاهی به طبيعت داريم  خداوند هر جانی را که آفريد در

 گوشش و ظيفه اش را نجوا نمود و به همين دليل است که از صبح

 آفرينش بوته ی گل ياس در هر پگاه بهاری سرريز گل می گردد قناری با

 تماشای بهار می خواند کبوتر در وقتی معين مادر ميشود و ماه در زمانی

معين شبهای مهتابی را برايمان به ارمغان می آورد و پروانه که وظيفه گرد

 افشانی گياهان را بر عهده دارد و بر دوش نرم و نازکش نهاده شده به نحو

شگرف اين مهم را به انجام می رساند .

از اين نوع در طبيعت بسيار داريم .

اما مصنوعات بشر ! يخچالی که سرما ندارد يا راديوئی که نوائی ندارد !

از همه مهمتر و شگفت انگيز تر ارگانيزم بدن است ! پيشرفته ترين دوربين

چشم است عظيمترين سيستم دفاعی گلبولهای سرباز خون هستند و

سيستم گوارشی با ميليونها ياخته در اين فرايند بس شگفت انگيز گوارش 

که غذا را از شکل جامد به کالری تبديل ميکند و در ماهيچه ها و خون

تزريق ميکند و سيستم عصبی بدن که خود يک کتاب کامل است .

با يک مقدار تفکر در هستی ديديم هر ذره وظيفه ای بس عظيم بر دوش

 می کشد .

اما وظيفه ما چيست ؟

می دانيم که هرگونه شناختی نياز به شعور دارد سپس رسيدن به

 معرفت و در نهايت عمل به آن معرفت تا رويت قله ی رفيع خود آگاهی .

اما اينجا بايد در مورد يک مکتب سخن بگويم مکتب اگزيستانسياليسم يا به

 قولی مکتب مسئوليت و آگاهی اگر اطلاعاتی در مورد اين مکتب داريد

 برايم بگويد و نظر شما در مورد اين مکتب چيست منتظر نظرات شما

 هستم .

ياعلی

/ 10 نظر / 36 بازدید
پگاه

باران پشت پايت را خيس مي كند . وقت رفتنت . تعجب نكن كه چرا گريه نمي كنم . بي تو يك عمر وقت براي گريستن دارم ...

علی

بالاخره آپ شد

شهريار

سلام به اين فکر می کردم که شايد انسان در مرکز پرگار همه اين خلايق و وضايف قرار گرفته.... در مورد اکزيستانسياليسم اطلاعات قابل بيانی ندارم... با همدیگه غریبه هستیم... شاید بهتر باشه بیشتر آشنا بشیم... آدرس پست الکترونیک من رو میدونید دوست داشتید بهم ای میل بزنید... موفق باشید خدانگهدار

حميد

سلام دوست عزیزم مطالبت خیلی زیبا و جالب بود. ممنونم که به من سر زدین. من تا دو روز دیگه آ÷ می کنم. منتظر حضور سبزت هستم. عشق را هر گونه که توصیف یا به هر چیز که تشبیه کنیم، باز زیبا ست. با تمام الام و درد و غم هایش و با تمام شعف و شادی هایش ...به هر سبک و سلوک و شیوه که بیان یا تشبیه شود....زیبا و دلنشین و خواستنی ست. بیماری یا مرض عشق نیز از صفات ان است و همه اینها مکمل جهان عشق است. و عشق تنها دردی و بیماری ست که بیمار خواهان آن می باشد.

سعید

سلام دوست من.با عرض معذرت از اینکه مدتی نبودم .اما به دوستانم دورا دور سر می زدم. باید عاشق بود آنهم مخلص و یکدل. باورانه به روز شد دوست من. موفق و سلامت باشی... تا بعد....

احساس تنهايي

می نشینم پشت میز خستۀ نا آشنا نیم ساعت مانده اما تا قرارم با شما چشم می دوزم به در شاید ترا وارد کند لب فرو می بندم و آهسته می گویم بیا ... صندلیِ رو به رو هم با کمی دلواپسی می شمارد خاطرات قهوه ایِ خویش را نیم ساعت هم گذشت و ناگهان سر می رسی عطر قهوه سخت می پیچد درون این فضا با نگاهی از عسل زُل می زنم در چشم تو با دو تا فنجان قهوه، تلخ می بینی مرا قهوه را سر میکشم شاید که در من حل شود لذتِ نوشیدنِ یک جرعه از آن چشمها چشم در چشم تو می دوزم، بدون واهمه قهوه را سر میکشم، سر میکشم اینبار، تا _ طعم تلخ بودنت را در وجودم حس کنم تلخ خواهد شد اگر چه آخرِ این ماجرا

سايه

سلام دوست عزيز خوشحالم بالاخره وبلاگتون راه افتاد. متن جالبی نوشته بوديد ولی عزيزم اگر من ميدونستم ما انسانها چه موجوداتی هستيم که ديگه غصه ای نداشتم!! حداقل سعی می کردم باها همه شون یکجوری کنار بیام! از مکتب اگزیستانسیالیسم هم هیچی بارم نیست!! شاد باشی

درويش

ترک اين مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی مگر او ياری نمايد.............. سلام دوست خوبم. با یک غزل تازه آپم و مثل همیشه چشم براه شما و نظرات سازنده تون. شاد باشید یا حق.

فرزاد اکبری

باران...ای ترانه ی خدایی برمن ببار که دلم ازعشق تو تنگ است ...باز ای باران ببار ودلتنگی هایم را بشور ...وای ای باران زود ببار که دلم ...سنگ است