حرف زیادی
هوالحق
باسلام
ببخشید خیلی کم می نویسم علتش هم اینه که دوستان ایمیل
زیاد میفرستند دیگه اگر بتونم جواب ایمیل ها رو بدم کار خیلی
بزرگی کردم من در روز یک ساعت وقت گذاشتم برای اینترنت
ولی بعضی روزها تا 2 یا 3 ساعت طول میکشه ولی سعی
میکنم باز هم مثل گذشته هر هفته به روز کنم .
اما بیاییم از اینجا شروع کنیم اینکه:
ما توی دنیای مجازی همدیگر رو می شناسیم خوب تو واقعیت
کمتر همدیگر رو دیدیم و کسانی رو که من میشناسم با هم
پرده ای نداریم پس درست بنویسید بدون هیچ پرده ای پس
جواب این سوال رو بنویسید .
تا الان چقدر تونستیم انسان باشیم و تونستیم به اون آرمان
انسانی خودمون رو نزدیک کنیم؟
بنویسید خجالت نکشید والبته بیشتر از شما خواهش
می کنم شکسته نفسی نکنید واقعیت رو بنویسید منتظرم
یاعلی
تربیت
هوالحق
باسلام
خوب لطف کردید و دوتا هم ایمیل زدید . متشکر از ابراز
لطف همه ی دوستان....
اما به نظر شما تربیت فرزندان در این مورد تاثیر نداره؟آیا
نداشتن و بهتر بگویم چون همه شما دوستان اهل دل
هستید بلد نبودن عاشقی فرزندان ما باعث این گونه
مسائل می شود؟
آیا ما نباید به فرزندانمان یاد بدهیم چگونه عاشق
باشند؟
به نظر شخصی بنده این مورد از تربیت درست خانواده
نشات میگیره مثال :
بچه ۵ یا ۶ یا ١٠ سالشه به شوخی براش نامزد انتخاب
می کنن به شوخی دوست دختر براش انتخاب می کنن
همین دوست یا نامزد بعد از مدتی از دهان می افتد و
از فکر و صحبت بیرون میرود.
همین مطلب را ، در ذهن این کودک لوس و بی معنی
می کند.
اما اگر کمی دقت کنیم می بینیم خیلی چیزها از کودکی
شروع می شود و ما به آن اهمیتی نمی دهیم مثلا
اختلافات مادر و پدر بد گوئی های پدر و مادر از همدیگر
پیش فرزندان و محکوم کردن همدیگر به خیانت و........
حالا باید به فرزندان عاشق بودن را یاد داد محبت کردن
دوست داشتن چشم پوشی از خطای دیگران ایثار و.......
و در کنار این ها بصورت عملی به آنها آموزش بدیم .
اما چگونه؟
شما بگویید چگونه باید این آموزش را داد به فرزندان و
دوستان و اقوام یاد داد؟
شما به ما راه های این کار را یاد بدین منتظریم .
یاعلی
خیانت یا حق مسلم؟
هوالحق
با سلام
دوستای گلم یک سوال غیر معمول می خواستم بپرسم . لطفا
جواب بدین در حد توضیحات واضح نه کوتاه با دلیل متشکر :
به نظر شما اگر یک مرد به همسرش خیانت بکنه و دلیلش هم
تمکین نکردن زن یا بد رفتاری زن با مرد باشه این خیانته؟ یا حقی
هست که جامعه به اون داده؟
و اگر یک زن به شوهرش خیانت بکنه و دلیلش هم تمکین نکردن
زوج و یا سوء رفتار زوج باشه این خیانته یا حق زن هست که این
کار را انجام بده ؟
خواهش می کنم دلایل خود را برای روشن شدن مطلب بنویسید .
یاعلی
رند
هوالحق
باسلام
ما هم عیدی گذاشتیم و هم تبریک عید گفتیم .
برای اینکه نباید چشم نامحرم به عیدی شما عزیزان می افتاد با اجازه پاک کردیم.
در هر صورت فرموده بودند معنای رند را بنویسم ما هم اطاعت از اوامر کردیم و خلاصه می نویسم تا شاید خوشایند دوستان باشد ببخشید اگر اجمالی می نویسیم اگر احتیاجی به توضیح بیشتر بود بفرمائید تا خصوصی برای شما بنگاریم ما را دعا کنید .
ما از شعر نوشتم بیزاریم ولی در این موضوع احتیاج بود برای رساندن معنی از چند بیت استفاده کردیم ببخشید .
رندی :
در لغت به معنای زیرک، زرنگ، حیلهگر، بیباک، بیقید و لاابالی است و آنکه با هوشیاری و تیزبینی به اسرار دیگران پی ببرد. در اصطلاح اهل تصوف آنکه در باطن پاکتر و پرهیزکارتر از صورت ظاهر باشد.
در اصطلاح صوفیه، رند کسی را گویند که از آداب و رسوم خلق وارسته، و از جهان و جهانیان بگسسته باشد. به ظاهر از اهل ملامت است و در باطن از اهل سلامت.
رند، منکری که انکار او از زیرکی باشد، نه از حماقت و جهل، و آنکه کار خود به فراست کند و گفتهاند: آنکه خود را در ظاهر ملامت نماید و در باطن آراسته باشد و در اصطلاح سالکان ، شراب خوار و شراب فروش را گویند. که شراب نیستی میدهد و نقد هستی سالک میستاند و نیز کسی که به اوصاف معروفه کثرات و تعینات از خود دور ساخته باشد، و بر هیچ قید مقید نباشد. بجز الله و لاسواه. از شیخی و مریدی بیزار باشد یعنی از احکام و رسوم و عادات خلق بیزار باشد. (کشاف اصطلاحات فنون).
رند آن است که جمیع کثرات و تعینات وجوبی و امکانی اسماء و صفات و اعیان به رندهی محو و فنا از حقیقت خود تراشیده و دور کرده است و سرافراز عالم و آدم است که مرتبهی هیچ مخلوقی به مرتبه و مقام او نمیرسد.
رندی: قطع نظر است از انواع اعمال در طاعت.
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم
با ما منشین اگر نه بد نام شوی (حافظ)
زیرا چنین فردی که هستی ندارد هیچکس است . گویی آفریده نشده و خدا ندارد بلکه خود خداست. مولانا از خود با عنوان «رندِ مستِ سخت شیدا» یاد میکند. همچنین معتقد است رندی و صوفیگری نیز با یکدیگر تناسبی ندارند. و در بیتی میفرماید: مصلحت امر وارد شدن در حلقه رندان است. مولانا جایگاه رندان را در کنج خرابات فنا میداند و اعتقاد دارد آنان به امور مادی توجهی ندارند. «شاه نعمتالله ولی» نیز رندان را اینگونه توصیف میکند: حجاب زاهد بیچاره زهد و طاعت اوست چو رند جام می بیحساب مینوشد به هیچ چیز مقید نباشد آن مطلق ببخشید سعی کردم کوتاه باشد و مفید .
یاعلی مددی
رند عالم سوز:
رندی را گویند که عالم هستی در نظر کیمیا اثرش جز نقشی بر آب نیست.
رند دهل دریده:
1- رندی را گویند که دهل انانیت را پاره کرده و پای بر سر هستی زده و به مرتبهی فنای از فنا رسیده باشد.
2- کسی که قدم از جادهی شرع بیرون نهاده باشد.
میگفت در بیابان رندی دهل دریده
صوفی خدا ندارد او نیست آفریده
در دیوان شمس ویژگیها و خصوصیات رندان به این صورت بیان شده است:
رندان، انسانهایی بیداردل و سرمستند، فلک با قدرت عربده و فریاد آنان به حرکت در میآید، رازدارند و اسرار را برای کسی فاش نمیکنند. یار و همدم آن معشوق غیبی هستند هر چند که ظاهرشان صورت مادیای بیش نیست اما به معنی علاقهمندند و از صورتها گریزانند. در عالم مادی زندگی میکنند اما از قید تعلق هر دو جهان آزادند. قدرت شیر درنده را دارند و به ظاهر با یکدیگر در ستیز هستند اما در باطن یار و یاور یکدیگرند، به مانند خورشید نور و نظر میبخشند و به مانند ماه شب زنده دارند، با قدرتِ درونِ پاک و بیآلایشِ خویش اگر خاک بر کف گیرند به زر تبدیل میشود. جو میکارند و گندم درو میکنند. سرور، دلیر، شاکر و شکرند. انسانهای حقیقی فقط رندانند و بقیه آدمخوارانی بیش نیستند، با خدمتگزاری در برابر آنان میتوان به انسانیت حقیقی دست یافت.
منم آن رندِ مستِ سخت شیدا
میان جمله رندان های هایم
من صوفی چرا باشم؟ چون رند خراباتم
من جام چرا نوشم، با جام که خرسند است
درآ به حلقهی رندان که مصلحت این است
شراب و شاهد و ساقی بیشمار نگر
قوم رندانیم در کنج خرابات فنا
خواجه ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار؟
مدام همدم جام شراب باشد رند
همیشه عاشق و مست و خراب باشد رند
ولی به مذهب ما بیحجاب باشد رند
به نزد عقل کجا در حجاب باشد رند
کجا مقید علم و کتاب باشد رند
سلام
هوالحق
باسلام
نمیدونم چرا نمی نوشتم .
شاید بخاطر این بود که امسال دوستانی پیدا کردم که بسیار عالی بودند و ظرف
من حقیر فقیر همین بود.
شایدم بخاطر این بود که خطائی کردم و حضرتش مصاحبت شما دوستان را از
ما گرفت.
ولی حالا با توکل به ذات کبریایی حضرت دوست و با مدد شما شروع می کنیم .
یاری کنید .
این بار متفاوت باشیم . اینکه ما چقدر آدم شدیم؟
اصلا تغییری کردیم؟
منتظرم من را راهنمائی کنید با جواب این دو سوال .....
یاعلی علی مددی
ادامه بحث
هوالحق
باسلام
ابتدا باید مشخص کرد آیا کسی که یک زندگی معمولی دارد و سیر معمولی را انجام میدهد چه نیازی به امتحان دارد؟ او هیچ نیازی به امتحان ندارد ولی:
کسی که می خواهد قدم در طریقت بگذارد و برایش فرق می کند او مورد خطاب و بحث ما هست دقت کن:
حضرت مولا می فرمایند:
خداوندا بهشتت را برای خوبانت و جهنم را برای بدکاران بگذار و خودت را برای من
یعنی اینکه ما دیدی بالاتر از بهشت و درجات بهشتی داریم .
جناب مشکور می فرمودند خدمت طلبه رسیدیم حدود 60 سال عمر داشت گفتیم شما در این مدت زندگی چه کاری نکردید؟ طلبه گفت: دروغ نگفتم ، زنا نکردم،مال حرام نخوردم،افترا نزدم ، کسی را نرنجاندم و........
گفتیم چه کار کردید؟ گفت: حلال خوردم، خمس دادم ،ذکات دادم ، نماز خواندم، روزه گرفتم و.....
گفتیم حالا چه؟ طلبه گفت: هیچ حالا منتظرم بمیرم تا بروم به بهشت!!!!
جناب مشکور فرمودند اینان مانند الاغان هستند که یک روز تمام بار میبرند به عشق خوردن یونجه در آخر شب حالا اگر یونجه آخر شب نباشد دیگر کار نمیکنند!!!!!
ما به کسانی که زندگی معمولی دارند کاری نداریم انها هیچ وقت امتحان نیم شوند ولی چون انسان های خوبی هستند اگر گناهی می کنند در حد بخشش مجازاتش را به قدر تحمل در این دنیا می ببینند ولی کسانی که گناهان کبیره می کنند کسانی که شمشیر را رو در روی خدا می زنند کسانی که مال حرام می خورند اینان به مجازات می رسند ولی انها نیز به دو گروه هستند کسانی که امیدی در آنها هست و با یک گوش پیچاندن به راه می اییند ولی کسانی هستند که خیر و انها کسانی هستند که خداوند در سوره منافقون اورده که مانند چوبان خشک که به دیوار اویزان هستند به حال خودشان می گذاریم که نه انها یادی از ما بکنند نه ما یادی از انها تا روز جزا
خوب حال کسانی که خود داوطلب می شوند که راه مردان خدا را بروند آنها مدام در ورطه ازمایش هستند بارها در اشعار عرفا شنیدی مثلا:
در کدام مذهب است این ...که کشند عاشقی را که عاشقم چرائی؟
و امثال هم اما این زمانی که شیرین می شود طعم لذت بخش را دارد نه گله و شکایت و بدان اگر کسی نخواهد خدا با او این چنین نخواهد کرد و او دارد عذاب گناهان گذشته را می پردازد .
این بحث ریز و دقیق است نمی دانم چند بار گفتم ولی باید به دقت و با دید الهی نگاه کنید اینکه زدن آمپول برای مریض شفاست گرچه درد لحظه ای دارد کوته بینان و بچه ها طاقت درد لحظه ای و یک عمر خوشی و سلامت را ندارند ولی عاقلان و بزرگان با روی گشاده و با دست خود بطرف تزریق سرنگ می روند این کودکان و کوته بینان هستند که از تزریق فرار می کنند
حالا باید رند بود یعنی اینکه همه چیز را به گونه ای متفاوت از دیگر انسان ها و عوام دید یعنی همه را از دید الهی و سر امتحان دید و آنگاه خداوند الطفاتش را برای تو دو چندان می کند .
و بدان کسی که نخواهد مورد الطفات و (امتحان) قرار نخواهد گرفت .
کسانی که به مانند همان چوب خشک آویزان دیوار هستند نه خدا کاری دارد با انها نه انها با خدا و خدا کاری می کند که انها هیچ وقت به یاد او نباشند تا روز جزا و ما هر دم باید دعا کنیم که خدایا ما طاقت نداریم و نیم توانیم تحمل کنیم ما را به ابروی ائمه در همین دنیا ببخش و پاک گردان بعد بمیران .
اگر بچه ای کور به دنیا می ایید دو علت دارد :
1- ماموریتش این است
2- کفاره گناه پس می دهد
حالا باید کدام را مد نظر قرار داد؟ ما که علم لدنی نداریم پس باید زیبا ببینیم و اینگونه ببینیم که ماموریتش این است
حالا اینکه اگر نخواهیم نیست ما هر کدام باید به این نگاه کنیم چرا به این دنیا امدیم و هدف از خلقت ما چیست ؟
در کل (نمی خواهم به جزء بپردازم) اینکه هر کدام ما ماموریتی داریم که در انتها همان بندگی هست.
پس اگر کسی نخواهد امتحان نمی شود .این خواسته خود ما هست که به دام بلا خود را گرفتار می کنیم که در انتها شکار صیاد شویم .
اگر کسی کار خوب می کند شاید خودش فکر کند سرش دارد بلا نازل می شود ولی در انتها متوجه میشود این گرفتاری سود داشته .
من با یکی از دوستان سال 63 رفتیم مشهد 2500 تومان پول داشتیم شب اول هر چی گشتیم توی هیچ هتل یا مسافرخانه ای جا پیدا نکردیم نا گزیر توی حرم خوابیدیم خیلی گله کردیم به امام که ما خسته این رسم مهمون نوازی و چین و چنان تا صبح گله و شکایت کردیم صبح بعد از صبحانه رفتیم اولین هتل به ما جا دادند ولی گفتند ساعت دو بعد ازظهر بیایید بازم ما گله و شکایت .
کاری نداریم شهادت امام حسن(ع) آنجا بودیم شهادت امام رضا(ع) انجا بودیم خواستیم بیاییم بلیط نبود به ناچار یک شب بیشتر ماندیم خلاصه رسیدیم تهران درب منزل 50 تومان پول باقی ماند دوستم گفت: ما چقدر بی مرام بودیم اگر ان شب جا پیدا می کردیم و توی هتل می خوابیدیم به منزل نمی رسیدیم حتمی پول کم می اوردیم و دچار مشکل میشدیم ببین اقا چقدر برای ما قشنگ برنامه ریزی کرد .
خوب ما اینقدر شرمنده شدیم اینقدر از اقا تشکر کردیم اما مردان خدا از همان ابتدا می فهمند به خود سخت راه نمیدهند می دانند حکمتی در ان نهفته هست .
حالا درک اینکه آیا این حکمت و رحمت هست یا نه این باز به دید ودل ما بستگی دارد اینکه اگر مثبت باندیشیم برای ما همانگونه مثبت و خیر خواهد شد .
حال اینکه به جبر چیزی به ما تحمیل نمی شود بلکه این خود ما هستیم که راه را برای خود مشخص می کنیم و همه اعمال ما به مانند ایینه ای هست که در وجود خود ما منعکس می شود .
حال اینکه خداوند در هر دو حالت می داند سر نوشت ما چه خواهد شد یعنی اینکه اگر ما دزدی کنیم و نان حرام به بچه بدهیم چه اتفاقی می افتد و اگر دزدی نکنیم و با تنگ دستی روزگار بگزرانیم انتهای کار چه خواهد شد را خداوند می داند ولی او هر دو را به دست خود ما می دهد و ما می توانی هر کدام را که می خواهیم انتخاب کنیم حالا ما دزدی را انتخاب می کنیم مال حرام به بچه می دهیم ولی پشیمان می شویم و این پشیمانی به همت اهل بیت نان حلالی که پدر به ما اده گریه در مصیبت امام حسین(ع) دست بینوا گرفتن دعا مادر و.... هست و اینجا توبه می کنیم و اظهار پشیمانی
خداوند نیز مدد می کند ولی تو به اندازه مثقالی شر کردی باید مجازات شوی و می خواهی خدایا در همین دنیا ما را پاک گردان و اینجاست که در دام بلا گرفتار می کنی خود را و ادامه ماجرا ولی......
خیلی زیاد شد اگر سوالی بود بپرسید می دانم سوالات بسیاری در ذهن می آیید من منتظرم و ادامه بحث برای پست آینده
ما را نیز دعا کنید
یاعلی
ادامه قضا و قدر
هوالحق
باسلام
با درود بر یاران و همدلان عزیز که ما را مدد می کنند و با نوشتن نظرات ارزشمند خود ما را راهنمائی دوست بسیار ارجمند بیژن خیلی متشکر و اما بعد
محمد عزیز و درنا خانم و دوستان و استادان عزیز مشتاق دانستن بیشتر بودید اما جواب:
من ابتدا که داستان زندگی بزرگان معاصر و علمای بزرگ را می خواندم می دیدم بیشتر انها کودک یا جوانی را از دست داده اند مثل اما خمینی حضرت علامه تهرانی جناب حداد جناب حسن زاده آملی و..... خوب چرا؟ اینان از مقربین بودند چرا؟ این همان امتحان آنها هست یعنی این کودک به دنیا امده و یکی از ماموریتهایش این است که باعث بروز امتحانی برای والدین خود شود یعنی کودک مریض برای سنجش ایمان پدر و مادر متولد میشه دقیق باش:
حضرت ایوب تمام بدنش زخم شده بود و این زخم ها عفونی و بعضی از این جراحات کرم گذاشته بود یک روز زیر آفتاب نشسته بود و به این کرم ها نگاه میکرد کرمی از روی بدن او افتاد ایشون کرم را گذاشتند روی زخم و فرمودند خداوند روزی تو را از بدن من معین کرده کجا میروی؟ این کلمات باعث شد خداوند به او رحم کند و در آن واحد زخم ها بهبود یافت .
گناه ایوب چه بود؟ کم حوصله بود و کم طاقت زود نفرین کرد و.....
این درد و مرض برای امتحان بود و برای پالایش او حالا فرق مابین این بلا و امتحان چیست؟ در امتحان شما هیچ احساس بدی نداری و به این درد و گرفتاری با تبسم و گشاده روی خوش امد می گویی ولی اگر بلائی از روی معصیت نازل شود باعث کدورت و دل مردگی میشود شما زمانی که به روی درد ها و امراض و گرفتاریها لبخند بزنی یعنی اینکه همه همان کاسه ای هست که لیلی شکسته ولی اگر در مقابل گرفتاری و درد و مرض دل مرده و افسرده شدی نشان معصیت دارد .
کسانی هستند در اطراف تو از بی پولی و وضعیت بد معاش بر خوردار هستند این ها دو دسته هستند کسانی که همیشه خنداند و کسانی که همیشه کدر هستند وجود این کدر از معصیت انهاست و وجود بشاشی نشان از امتحان الهی برای انها هست اطمینان داشته باش و به من به این سن تجربه ثابت کده کسانی که بشاش بودند و با روحیه خیلی زود گشایشی در روزی و رزق آنها به وجود امده بعضی وقت ها حرفم پشت سرشان میزنند چون این دسته انسان های مومن و به خدا نزدیک هستند زود می گویند آره اینا نوکر دولت هستند با این نماز و دولا راست شدن همه چیز میگیرند در صورتی که اینگونه نیست و این امتحانی بوده تا خداوند به آنها قدر داشتن نعمت را بفهماند و اینان کسانی هستند که هیچ وقت روزیشان قطع نخواهد شد .
خوب میرسیم به اینکه ما گناهی میکنیم نا خواسته و بدون اطلاع حالا گناه نه مکروهی انجام میدهیم حالا باید بابت انجام این گناه مجازات شویم مثلا چون با لگد به بچه یتیمی زدیم باید بلائی سر اون پا بیاید و چون خدا ما را دوست دارد میخواهد زجر را در این دنیا متحمل بشیم و کار به آخرت نکشد چون آنجا هزاران برابر سخت تر است و این لطف خدا به بندگان خوب هست که مجازات را در این دنیا تعیین می کند خوب حالا تو در مقابل دست یک ناتوان را میگیری و به او کمک می کنی مثلا یک پیرزن را از خیابان رد میکنی یا به یک فقیر که دستش جلوی تو دراز شده صدقه یم دهی اینجا خداوند شرمنده میشود که تو را مجازات کند ولی کار تو باید اینگونه باشد به پاکی و درستی خدا از سر تقصیر تو میگذرد و رفع بلا میشود .
یا تو میروی درب خانه ائمه و التماس میکنی انها نیز دست به دعا بر می دارند و در حق تو دعا می کنند و اینجا مطلب حل شده.
ولی تو توی خیابان راه میروی دختری را می بینی در ذهن فکر بد می کنی به او جمله ای میگوئی اینقدر پاپیچ میشی تا با او دوست شوی و همینطور دختر ها از یک پسر خوششان میایید اینقدر او را اذیت می کنند تا با هم دوست شوند خوب فردای قیامت پدر دختر یا پسر می یایید تو اولین کسی بودی که به دختر یا پسر من یا دادی چگونه گناه کند تو کسی بودی که او را به بی راه کشاندی من به عنوان پدر سعی کردم مراقبش باشم ولی تو باعث به گناه افتادن دختر من شدی تو ناموس من را از راه بدر کردی من از حق خودم نمی گذرم تکلیف چیست؟
خوب دوستان تا الان نمی دانم مطلب جا افتاد یا نه؟ ببینید فرق بلا و امتحان در این است که امتحان با روی خوش و بدون کدورت هست و بلا با کدورت و تیرگی حالا اینکه جبر باشد یعنی تو داری مجازات گناهت را می کشی یا امتحان میشوی تو می توانی به دنبال روزی نروی و در منزل بخوابی و لی صبح با یاد خدا حرکت می کنی به دنبال روزی و یا کسب علم و دانش در بین راه تصادف میکنی و میمیری تو شهیدی این شهادت در راه خداست ولی حرکت می کنی بری کسی را آزار بدهی یا گناهی بکنی و میمیری این فلاکت و هلاکت و نابودیست ببین چقدر با هم فرق دارند دقت داشته باش:
مردی میرود جنگ با رسول خدا (ص) نزدیک میدان جنگ الاغش رم میکند و از دستش میگریزد به دنبال الاغ و پیدا کردن الاغ میرود و تیر میخورد میفرماییند ایشون شهید نشده فقط مرده چرا؟ تا میدان جنگ برای خدا و جهاد بوده ولی اون چند قدم برای پیدا کردن الاغ و به بهانه یافتن الاغ رفته به اصل داستان یا راست و دروغش کار نداشته باش به متن دقت نداشته باش به معنا تا آنجا که برای خداست درست اما یک قدم غیر او خطاست .
باز هم زیاد شد ولی من منتظر سوالات شما هستم امید وارم این بار بیشتر بپرسی منتظرم دوست من ما را دعا کن و به این فکر کن اگر در روز قیامت کسی از حقش نگذشت و خواست خداوند تو را مجازات کند برای انکه حقش را ذایل کردی چه می کنی؟ التماس دعا
یا علی
هوالحق
با سلام
اکثر دوستان نظر فوق را قبول دارند یعنی همه
چیز جبر نیست اما چیز هائی که باعث تغییر
سر نوشت می شوند.
اما ما باید دقت کنیم و آنها را برای خود ملکه
قرار دهیم و نیمه خالی لیوان را نبینیم.
یک بحث را می خواهم بنویسم خواهش میکنم
تا آخر بخوانید مفید است و مقداری از عرف به دور،
اما حال اینکه چرا کودکی را در خانواده ای فقیر و
کودکی را در خانواده متملک متولد میکند این تقصیر
خدا نیست مقصر خانواده هستند که در بهتر شدن
و حلال شدن روزی خود سعی نکردند و یا اینکه
خانواده ای از مال حرام امرار معاش میکنن و
خانواده ای از پول حلال این مقصر خدا نیست خدا
میفرمایند در
پیدا کردن روزی بسیار دقیق باشید تا روزی حلال
برای خانواده خود بیاورید.
لقمه حرام در تربیت فرزندان تاثیر گذار هست اما
تا آنجا که پدر مقصر است او تنبیه میشود و این
جبر نیست تا شما به تکلیف نرسیدین و نمیدانید
خوردن لقمه ای که پدر برای شما تهیه میکند حلال
است اما از زمانی که عقل رس میشوید و خوب را از
بد تشخیص دهید باید به دنبال نان و لقمه حلال باشید
و از منابعی که مطمئا نیستید و یا شک دارید استفاده
نکنید شما شخصی را برای یک بار میبینید نمیدانید
نماز خوان است یا کافر یا متدین باید فرض را بر این
بگذارید که او مالش حلال است و خمس و ذکات
مالش را میدهد و شک به او نکنید.
اما کسانی که میخواهند خود سازی کنند این را باید
برای خود جزو مکروهات بگذارند و هر لقمه ای را نخورند
حتی اگر به مقدار سر سوزنی شک در پاک بودن آن دارند
اما برای عام خلاف نیست این داستان واقعی است
بخوانید:
یکی از دوستان من که اکثر شما هم میشناسید و یکی
از مداحان اهلبیت هستند میفرمودند:
در جوانی با چند تن از دوستان تصمیم به چله نشینی
گرفتیم یک اتاقی اجاره کردیم و نیت به چهله کردیم و
در آن اتاق خود را مبحوس کردیم یکی از یاران مسئولیت
تهیه مایحتاج را داشتند یک روز صبح نماز صبح همه ما
قضا شد الغرض به فراصت افتادیم علت را پیدا کنیم و
نگذاریم خطا دوباره تکرار شود.
به کردار خود در روز قبل رجوع کردیم همه سکنات به
مانند روزهای قبل بود از نظر وجه نیز اطمینان داشتیم
چرا که همه پول از کار کرد خود ما بود و میدانستیم که
حلال است ما هر روز مقداری گوشت میخردیم ظهر
آب آبگوشت وشب گوشت کوبیده را میخوردیم با دوست
مامور خرید به درب مغازه قصاب رفتم قصاب را قسم دادم
که آیا گوشت دیروز شما موردی نداشته ؟
قصاب که مردی مومن بود و او را از قبل میشناختم گفت :
نه و مثل همه روز بوده وگوسفند را خود او ذبح کرده بود و
در ذبح آن بسیار دقیق شده بود.
به درب دکان نانوائی رفتیم از نانوا سوال کردیم او نیز
همان پاسخ را داد به سراغ پسرکی که خمیر نانوائی را
درست میکرد رفتیم او را با وعده و عید و مقداری پول و
قسم خواستیم بگوید در خمیر روز گذشته مشکلی نبوده
مثلا فضله موشی یا نجاستی یا مثلا بریده شدن دست
یکی از کارگران و مخلوط شدن خون با خمیر اما او نیز با
قاطعیت گفت خیر.
ما حبوبات را از قبل ذاشتیم اما باز به سراغ بقال رفتیم
و او نیز از سلامت جنس خود خبر داد
ما یک روز ماست میخوردیم و یک روز سبزی روز پیش
سبزی خورده بودیم به سراغ سبزی فروش رفتیم او نیز
منکر هر گونه آلودگی در جنس خود شد
ناامید بودیم و ناراحت که نتوانستیم علت را بیابیم در همین
هنگام دیدیم کودکی با چرخ دستی سبزی از باغ آورده و
دارد جلوی مغازه خالی میکند او را به کناری کشیدیم و
به او نیز مقداری پول دادیم تا اطمینانش جلب شود و از او
خواستیم تا اگر موردی هست بگوید کودک گفت نه موردی
نبوده اما ما هر روز از شهر ری سبزی می آوریم با چرخ تا
نازی اباد ( که این داستان در آنجا اتفاق افتاده بود ) صبح
زود همه دوستان به دنبال هم و به صورت دو و مسابقه با
گاری دستی سبزی را به مغازه دارها میرسانیم چون ما از
کنار جاده حرکت میکنیم و دست انداز دارد مواقعی پیش
می آید که سبزی از چرخ جلوئی می افتد و ما بر می داریم
و بر روی چرخ خود می اندازیم اما همه همین کار را میکنن
این موردی ندارد
روکرد به ما و گفت اینکه گناه نیست.
ما همگی نفسی به راحتی کشیدیم و خوشحال از اینکه
سبب خواب ماندن و قضا شدن نماز صبح خود را یافته بودیم
مقداری به کودک پول دادیم و با همان زبان کودکانه به او
فهماندیم که این کار اشتباه هست و باید از صاحب این بار
که یا مغازه دار است یا باغدار اجازه بگیری وگرنه همان یک
دسته سبزی حرام تمام بار گاری را حرام میکند چرا که
مشخص نمیشود کدام حلال بوده یا کدام یک حرام .
این باز یک مثال بود دقت کنید من نمیخواهم بگویم همه
باید اینگونه باشند خیر میگویم :
1- ما باید خود خوب باشیم و خود حلال خوار نباید به
دیگران اعتنا کنیم
2- یک دانه گندم حرام یک انبار را نجس میکند باید
مراقب بود
3- اگر تا به حال توجه نداشتیم به لقمه ای که
میخوردیم از حالا یک مقداری دقت کنیم چرا که
شخصیت خود ما و حتی فرزندان فردای ما نیز از
همین لقمه ها شکل میگیرد
4- سعی کنیم بدن و جسم خود را پاک کنیم خصوصا
الان که ........ بهترین موقع هست تا بتوانیم ذرات
وجودی خودمان را پاک کنیم و از خدا بخواهیم که اگر
ندانسته لقمه ای حرام تناول کردیم آن را از بدن ما دور
کند و کمک کند تا از این به بعد بتوانیم روزی حلال تهیه
کنیم و در این راه ما را راهنمائی کند
باری بسیار طولانی شد ببخشید و عف کنید ما را دعا
کنید خصوصا در این شبها باز هم از همه شما پوزش
میطلبم .
یاعلی
اصالت در وجود انسان
هوالحق
باسلام
ببخشید که دیر شد اما کوتاه مینویسم در ضمن متشکر از راهنمائی
ها و نظرات بسیارارزشمند شما دوستانی که با ایمیل هم سوال
مطرح کرده بودند جوابهای آنها را ارسال کردم.
اما مکتب اگزیستالیسم یا مکتب((اصالت وجود)) خداوند که جهان
هستی را آفرید قبلا یک ماهیتی از کوه دریا درخت اسب سگ و
خلاصه از تمامی آفرینش در ذهنش بوده و بعد بر اساس ان ماهیت
دست به خلقت زده است.
مثال : در آفرینش اسب او میخواسته حیوانی خلق کند که نجیب
ساکت زیبا بارکش و.... باشد اما در مورد انسان وضع به این
گونه نبوده و مطلب به کلی فرق میکرده یعنی ابتدا خداوند انسان را
خلق کرد بدون اینکه ماهیت او را بسازد و صفت یا خصوصیاتی
را در آن نهاد بنابراین این انسان است که انسان بودنش را به اراده
خویش میسازد و آفریننده ی خویشتن خویش است و به تعبییری دیگر
انسان آینده ی خویش است .یعنی آینده انسان در ذهن سازنده اش نبوده
و این خود اوست که آینده اش را میسازد و این گونه تفکر دو احساس
را در انسان بیدار میکند
- دلهره شدید
- مسئولیت شدید
این مکتب به جبر اعتقادی ندارد و انسان را آزاد میداند و کسی
که به جبر اعتقاد داشته باشد دیگر مسئولیتی ندارد و مجبور
نیست کاری انجام دهد و بارها شما این را از دهان دیگران
شنیدید که خدا خواست تقدیر این بود و...... در این مکتب هر
کسی مقتدا و امام همه هست پس انسان بایستی در زندگیش
نمونه ساز و سرمشق ساز و قانونگذار همه ی انسانها باشد.
پس چون ساختن خویشتن خویش صرفا به دست انسان نهاده
شده پس باید اعتقاد داشته باشیم که اگر(( یک افلیج قهرمان دو
نشود مقصر خود اوست!!!!!!!))
نظر شما در مورد این نکته چیست آیا قبول دارید که خود او
مقصر است ؟ یانه و دلیل.....
متشکرم از اینکه راهنمائی میکنید منتظرم
یاعلی
ببخشید
هوالحق
باسلام
خیلی وقت هست که مطلب نگذاشتم دوستان باید ببخشید این از تنبلی نیست دوستانی که ایمیل مفرستند در جریان هستند که خیلی سریع جواب ایمیل آنها داده می شود ولی مطلب نوشتن توی این وبلاگ را یک مقداری به تاخیر انداختم به علت اینکه دوستان بتوانند از مطالب موجود استفاده ببرند.
در هر صورت این بار به سفارش جناب آقای ..... مطلبی می نویسم در مورد بخشش آیا بخشش باید باشد یا نه؟
اینکه می گویند تبری و تولا یعنی چه؟
اینکه ما باید در مواردی بخشش داشته باشیم اما نمی توانیم جائی که دین خدا یا ایمان خود ما در خطر هست بخشش کنیم دقت کنید این آقا با من تماس گرفتند حدود دوسال پیش که معصومی من با یک خانمی دوست شدم آیا رابطه با ایشون جایز هست یا نه؟ گفتم: اگر به گناه آلوده نشوید بله فرمودند: ما هر شب تماس داریم و در مورد آب و هوا صحبت می کنیم!!!!!! ایشون یک شهر دیگر من هم یک شهر دیگر هستم فقط در مورد مسائل روز مره حرف میزنیم این جایز هست یا نه؟ گفتم: اگر به گناه آلوده نشوید می توانید . آقا ایشون هر چی گفتند ما همان را گفتیم دیگر زنگ نزدند بعد از حدود یک سال دوباره تماس گرفتند آقا من اشتباه کردم راه زندگیم را اشتباه رفتم حالا می خوام جبران کنم میخوام آدم موفقی باشم از بخشش بنویسید و بگویید بخشش جایز هست یا نه!!!! بخشش در چه موردی؟ بخشش کی و چی؟ هیچی ایشون نگفتند .
ولی آقای عزیز خواهر گرامی پسرم دخترم این ها همه بهانه هست گناه نکن و کسی را وادار به گناه نکن رفتی با یکی دوست شدی برو حلالش کن موقعیت نداری صبر کن چرا حرام؟ بعدم از خدا مدد بخواه خود مولا مدد می دهد امتحان کن خواستی کسی را به گناه آلوده کنی نشد حالا پشیمونی توبه کن و بگذار زندگی مسیر عادی خودش را طی کند اگر صلاح باشد همانی میشود که خدا می خواهد جائی که وقت برای بنده بگذاری برای خدا بگذار عاشق خدا بشو خودت و مالت و وقتت را فدای خدا کن نه برای بنده .
لیلی مرد(فوت کرد) از مجنون پرسیدند چرا بی قراری نمیکنی چرا خودت را به اب و اتیش نمیزنی گفت: من عاشق خدای لیلی بودم نه لیلی من وجود خدا را در او می دیدم نه لیلی را خدا بلکه خدا را لیلی می دیدم .
گمان کردی که ما لیلی پرسدیم؟ که ما آن لیلای لیلی میپرستیم
حالا بخشیدن خوب است انسان را لطیف میکند بر ترین چیز برای پالایش روح بخشش و دور کردن کینه از دل هست ولی به چه قیمتی؟ کسی که می دانید بر خورد شما با او به هر گونه ای شما را به گناه سوق می دهد باید رابطه خود را با او قطع کنید شاید حرف زدن من با خانم ..... من را به گناه نکشاند ولی اگر او به گناه الوده شود و ترس از این داشته باشد باید رابطه را قطع کرد یا حلال به هر حال دوستان و خصوصا جناب آقای ....... همه چیز را برای خدا بخواه از حرف مردم و برخورد انها هم نترس چرا که به قول قدیمیا روز قیامت هیچ کس جای شما پاسخگو نیست و این شما هستید که باید جواب اعمال خود را بدهید .
التماس دعا از همه شما
یاعلی
ذکر
هوالحق
باسلام
((انت الهادی انت الهو لیس الهادی الا هو))
التماس دعا
یاعلی
موسی(ع)
هوالحق
باسلام
نمی دانم چرا ولی این دو هفته خیل ایمیل داشتم و خیلی با دوستان کلنجار رفتم نمی دونم این پست قبلی چرا دوستان را اینقدر به شک انداخت چیز زیادی نبود ولی یکی از علت های ان این هست که دوستان سوال نمی پرسند نمی دانم یا از بی حوصلگی یا از تنبلی ولی می گذارند چند پست بگذر بعد تازه سوالاتی می پرسند که در چند پست قبلی در موردش حرف زدیم در هر صورت می خواهم داستانی بنویسم عاجزانه تقاضا دارم با دقت بخونید این جواب خیلی از سوالات شما ها هست .
حضرت موسی (ع) وقتی به کوه سینا رفته بود خداوند به او فرمود: بطرف شرق سفر (شرق جائی هست که آفتاب طلوع می کند و به تعبیری زندگی شروع می شود)کن آنقدر برو تا حیات(زندگی یافتن-حی بودن-حیات یافتن) را ببینی و در آنجا پیر مردی(حضرت خضر) را خواهی دید از او خواهش کن تا تو را همراه خود ببرد(طی طریق کردند ) با او همراه شو (دستگیر شو) و از او بیاموز .
حضرت موسی(ع) به همراه برادرش هارون راهی شدند چندین روز راه رفتند هیچ خسته نشدند(چون بطرف هدف در حرکت بودند و هدف در مقابل بود) حضرت موسی(ع) به هارون گفت: چند روز هست هیچ استراحت نکردیم و هیچ نخوردیم غذائی که با خود اورده ای را بیاور تا بخوریم و کمی استراحت کنیم حضرت موسی (ع) نشست و هارون مقداری نان در آورد و چند تا ماهی خشک شده که در ان زمان در میان مردم مصر مرسوم بوده یکی از ماهی ها بر روی زمین افتاد و کثیف شد هارون آن را برد کنار رود تا بشورد ماهی را نزدیک آب برد ماهی زنده شد و حرکت کرد هارون مات و مبهوت ماند گیج بود و فکر می کرد دچار توهم شده و خیال کرده نان و ماهی را خوردند و به حرکت ادامه دادند ولی چند ساعت بیشتر نرفته بودند که خسته شدند(از هدف دور شدند و پشت به هدف) و گرسنه موسی(ع) رو کرد به هارون و گفت: این غیر عادی هست تو چیز غیر عادی ندیدی هارون گفت: نه. حضرت فرمودن خوب فکر کن هارون به یک باره یادش امد گفت بله و جریان زنده شدن ماهی را گفت حضرت گفتند: درست است آنجا حیات وجود داشت و زندگی دوباره بود باید برگردیم کنار همان رودخانه آمدند ولی کسی نبود چند ساعت نشستند و به یک باره در جلوی آنها پیر مردی ظاهر شد موسی(ع) بلند شد سلام کرد و گفت:" من می خواهم با شما همراه شوم خضر فرمود نمی شود موسی(ع) دوباره التماس کرد و خواهش خضر گفت : تو کم طاقت هستی و نمی تونی تحمل داشته باشی موسی(ع)گفت: نه من هیچ سوالی از تو نمی پرسم هر کاری کردی هیچ نمی گویم این امر پروردگار من هست من باید آن را اجرا کنم حضر فرمود: پس اگر سوالی پرسیدی تو را بر میگردانم باید فقط ببینی و حرف نزنی موسی(ع) قبول کرد و از هارون خداحافظی و به دنبال خضر راهی شدند به کنار اسکله ای رسیدند خضر رفت کنار یک قایق(قایق تمثیلی از وجود انسان در دریای بیکران جهان هست) بسیار نو و تمیز که صاحب ان پنج برادر بودند (آن پنج حس و یا پنج فرمانده بدن هستند)خضر گفت: ما می خواهی برویم آن طرف رودخانه ولی پولی نداریم ما را مجانی میبرید آنها با خوشروئی گفتند بله و موسی و خضر سوار شدند خضر شروع کرد به سوراخ کردن قایق موسی (ع) حیرت کرد که انها لطف کردند و خضر دارد خراب کاری میکند با چشم به خضر اشاره می کرد و می گفت چرا؟ خضر گفت: به تو گفتم کم طاقت هستی الان باید برگردی تو نمی توانی با من همراه باشی موسی (ع) دوباره التماس کرد و خواهش خضر دوباره مشغول سوراخ کردن شد(وجود را خراب می کرد این قایق نبود بلکه وجود موسی(ع) بود که داشت خراب می کرد و با سوراخ در قایق(وجود) آن را به هیچ تبدیل می کرد) به ساحل رسیدند دیدند سربازان آمدند تا قایق را مصادره کنند و گفتند حاکم (نفس های شیطانی وسوسه ها)دستور داده قایق ها را مصادره کنیم وقتی به قایق این برادران رسیدند دیدند ظاهرش سوراخ است(خود را بزک نمی کند و ظاهری معمولی دارد) و به ظاهر بدرد نمی خورد و از ان چشم پوشی کردند و تازه موسی(ع) فهمید چه خوبی خضر در حق ان برادران کرده (اگر تو ظاهری معمولی داشته باشی کمتر وسوسه های شیطانی و سربازان شیطان به دنبال تو می ایند) باز به راه ادامه دادند تا به دهی رسیدند آنها گرسنه و خسته بودن به در هر خانه رفتند هیچ کس به انها نه غذا داد و نه جائی برای استراحت(ابتدای حرکت همه انسان را ملامت می کنند اینقدر دعا برای چه می خوانی الان که ماه رمضان نیست که روزه میگری و... و چون تو نماز می خوانی و مراقب منکر خود هستی انها ابتدای امر و ابتدای حرکت تو را از خود دور می کنند ) به کنار ده رسیدند انجا دیواری بود فرسوده و در حال خراب شدن حضرت خضر مقداری گل درست کرد دیوار را از پای شروع کرد تقویت کردند و مرمت کردن(وجود موسی(ع) را از ابتدا شروع کرد به ساختن آن چه که خراب کرده بود و منیتی که سوراخ کرده بود حالا از پایه می ساخت) موسی(ع)گفت این مردم به ما توجه ای نکردند تو داری دیوار می سازی؟ خضر گفت دیگر نباید با من بیائی از اینجا برو موسی(ع) دوباره شروع کرد به التماس که نفهمیدم اشتباه کردم و گریه و زاری کرد خضر گفت: اگر یک بار دیگر سوال کنی باید برگردی موسی(ع) قبول کرد خضر گفت: زیر این دیوار صندوقی از جواهر هست(این صندوق همان نور الهی وجود ما هست) و صاحب این صندوق کودکی هست یتیم که باید به بلوغ برسد تا خود او بیاید و این صندوق را بردار و اگر این دیوار بریزد و خراب شود مردم این روستا تمام محتویات صندوق را تاراج می کنند و ما باید آن را حفظ کنیم . باز به حرکت ادامه دادند رسیدند به جائی که کودکان بازی میکردند یک کودک در کناری ایستاده بود (این کودک همان وجود و نفس ما هست همان منیت و منم ما) خضر خنجر در آورد و آن کودک را کشت( از بین بردن نفس و از بین بردن منیت هیچ بودن نیست شدن و همه وجود همان صندوق یا نور الهی به تعبیری بودن هست) موسی(ع) طاقت نیاورد گفت: تمام ان کارها برای خود توجیه داشت اما این کشتن و گرفتن نفس هست این قتل نفس هست این دیگر جایز نیست به هر دلیلی خضرفرمود دیگر من نمی توانم تو را با خود ببرم و باید برگردی موسی(ع)گفت: این کار تو دیگر هیچ توجیهی ندارد خضر گفت: این کودک باعث مرگ تمام کودکان این آبادی می شود خداوند به او فرصت داد تا راه درست را در پیش بگیرد ولی او نتوانست و همین امروز می خواست تمام کودکان را از بین ببرد و من مامور بودم او را بکشم تا اسیبی به کودکان دیگر نرساند (نفس ما باعث از بین بردن تمام وجود ما می شود و وقتی این منیت و نفس را در خود بکشیم باعث زنده شدن تمام جواهر و وجود ما می شود یعنی هیچ بودن که در کل به معنای همه بودن و خدائی بودن هست) .
اینکه باید راهنمائی داشته باشیم یعنی این راه (طریقت) به راهنما و هادی احتیاج هست اینکه تمام بزرگان طریقت از علمه حلی آیت الله قاضی علامه طباطبائی تا حاج رجب علی خیاط جناب نایب حاج اسماعیل دولابی و.... همه استاد داشتند به جهت طی طریق اینکه امام زمان(عج) هادی همه ما شیعه ها هست شکی نیست ولی باز باید از خود ایشون بخواهیم تا انکه برای ما بهتر هست را به ما نشان بدهد ولی باز این شروطی دارد مثلا :
یکی از دوستان به من گفت فلان کتاب را گرفتم و دارم می خوانم گفتم نویسنده این کتاب ادم صالحی نیست من خودم می دانم که چندین دختر را به بهانه های مختلف صیغه کرده و دیدم که باعث طلاق گرفتن زنان از شوهرانشان شده به زنان می گفت مثلا بعد از دو یا سه سال که درس می گرفتند از ایشون می گفت خوب تو به مرحله ای رسیدی که باید بعضی از کارها را نزد خودم بیاموزی وچون تو با من محرم نیستی نمی توانم یادت بدهم باید از شوهرت طلاق بگیری برای مدتی و محرم من شوی تا به تو یاد بدهم و جناب آیت الله لواسانی به بنده خودشان فرمودند که روزی برای نماز صبح میرفتم حرم آقا امام رضا(ع) دیدم پیر مردی روستائی به دیوار تکه داده و داره گریه می کند ناراحت شدم رفتم جلو از حالش جویا شدم گفت: آقا ما اهل فلان روستا ی همدان هستیم دختری دارم به سن بلوغ کتاب های دینی زیاد می خواند مدتی هست کتاب آقای ... را می خواند گفت من را بیار مشهد تا چند تا سوال دارم از ایشون بپرسم من اوردمش امروز رفتیم منزل جناب اقا ولی گفتند ایشون دختر و زنان نا محرم را نمی بینند چون کراهت دارد گفتم تکلیف چیست بعد از کلی خواهش و تمنا گفتند باید رضایت بدهی دخترت محرم(صیغه) آقا بشود حالا دخترم پایش را کرده توی یک کفش و دارد من را دیوانه می کند نمی دانم چه کاری بایدانجام بدهم جناب لواسانی فرمودند آقا امام رضا به تو نظر کرده با پیر مرد رفتیم نماز خواندیم بعد از او آدرس گرفتم ساعت ده صبح امدم دختر و پیر مرد را بردم خدمت علامه تهرانی(رحمت الله الیه) و این دختر سالیان دراز دستگیر از ایشون بودند و من(لواسانی) نیز پیر دلیل این دختر. حالا این دوست من گفت : جناب معصومی کتاب این اقا را گرفتم دارم می خونم گفتم : نخوان گفت : من داشتم تو خیابان می رفتم و به یاد امام عصر (عج) بودم و از ایشون می خواستم راهی به من نشان بدهد به یک باره چشمم به این کتاب افتاد ملاقات..... خوب ببینید دوستان چقدر ظریف اینجا باید مراقب خود بود این همانجائی هست که احتیاج به یک استاد و وجود کسی که اطلاعاتی داشته باشد و راه را رفته باشد هست کسی که دیده و می داند این مهم هست اگر موسی(ع) به خضر احتیاج داشت ما هم محتاج هستیم خوب این راه دارد ببینید من در پست قبلی گفتم خواندن ذکر و حرکت دادن بدن خوب اگر کسی به من گفت بعد از خواندن و حرکت دادن خودم مثلا فلان حس و حالی به من دست داد اگر من انتجام نداده باشم نمی توانم به او کمک کنم و اگر کسی انجام داد و حالی بهش دست داد مثلا نور های رنگی دید یا یک نور بسیار شدید دید یا حالش بهم خورد و قی کرد یا سر درد گرفت و..... باید از کسی بپرسد این مهم هست درست خدا هست پیامبران هستند ائمه هستند ولی باید کسی باشد زنده مانند مرجع تقلید که باید از او پرسید خوب یک زمان هست که ما نمی خواهیم زیاد بریم تو بهرش میگیم ای بابا ما تو این دو رکعت نمازش موندیم ولی روی صحبت من با شما خوبان هست که ١٠٠ را می خواهید و همیشه به دنبال بهترین هستید .
خوب این بار زیاد شد ببخشید ولی می دانم شما هم حرف برای گفتن دارید من منتظرم و مشتاق شنیدن نه من تمام دوستان دیگر محتاج و چشم به قلم شما دارند پس نظر خودت را برایمان بنویس تا استفاده کنیم ما را نیز دعا کنید که محتاج دعای شما خوبان و پاکان هستیم .
یاعلی
ادامه ارتباط با روح
هوالحق
باسلام
ببخشید این پست دیر شد ولی می دانم شما استادان گرامی سروران عزیز بیش از این لطف دارید و مارا مدد می کنید .
دوستان گلایه می کنند که معصومی چرا ما حالمون خوش نمیشه دیگه اون حالات قبل را نداریم؟ بعضی از دوستان می گویند می خواهیم به خدا نزدیکتر بشیم نمیشود چرا؟ این خود قسمتی از سیر و سلوک و پیشرفت هست اینکه ما نباید مانند آتش کاغذ باشیم باید مانند آتش کنده دیر روشن می شود ولی دوام و پایداری آن بیشتر هست و شما نیز باید چنین حالی داشته باشید یک زمانی به شما طعمه شراب را می چشانندن مست می شوی و از خود بی خود ولی این پایدار نیست چرا؟ اون لطف و کرم خدا بوده و بدون هیچ زحمتی گرفتی حالا خودت باید به این طعم و مزه برسی یعنی اینکه اگر الان در حال سکون هستی چون حال تو از اول اینگونه بوده اون حال کاذب بوده ولی اگر مقداری همت بکنی دوباره اون حال را به دست میاری و دوباره همانگونه لطیف و صاف میشوی ولی اگر این بار بدست بیاری دیگر از تو جدا نمی شود و همیشه در این حال هستی .
فرمودند پیامبر همیشه در حال جذبه بودند و می فرمودند به زنان خود دف بزنید تا از آن حال بیرون بیایند و با خلق باشند زدن دف نه این است که انسان را از حالت روحانی بیرون کند بلکه وصل می کند شما با خواندن ذکر بصورت ریتمیک و تکان دادن خود به حالی میرسید امتحان کنید یک ذکر مانند(( یا نور )) که روشن می کند تمام وجود شما را به صورت ریتمیک تکرار کنید و در این حالت بدن خود را مانند ننو تکان بدهید روح شما در جسم مانند ننو در تکان و حرکت هست و وقتی شما جسم را تکان می دهید با روح یکی می شوید و این می شود اولین نقطه مشترک یعنی هم جسم و هم روح با هم تکان می خورند و شما می تونید این را احساس کنید و حال خوشی به شما دست خواهد داد.
پس دو چیز گفتیم ابتدا خواندن ذکر نه زیاد بلند نه زیاد یواش بصورت زمزمه که خود بشنوید و دوم: تکان دادن جسم بصورت ننو وار امتحان کنید نتیجه خوبی دارد در این حالت کسانی که تا به حال روح خود را لمس نکرده باشند می توانند با این کار روح خود را لمس کنند و این اولین ارتباط فیزیکی آنها خواهد بود .
پ.ن:ذکر یا نور را با چشمانی نیمه باز بخوانید مجرب تر است.
پ.ن:ما می خواهیم از نماز خواندن ذکر گفتن دعا خواندن خود لذت ببریم و حضور حضرت دوست را احساس کنیم از این به بعد باید حضورش را همه جا احساس کنیم.
پ.ن:دوستانی که ایمیل زدند جواب ها را ارسال کردم.
پ.ن:جناب پارسا تلفن بزنید اگر شماره را ندارید یک ایمیل بفرستید تا برای شما ارسال کنم
ما را دعا کنید و نظر بدین ما محتاج نظرات و دیدگاه های شما عزیزان هستیم
یاعلی
ارتباط با روح
هوالحق
باسلام
من از شما یاد گرفتم که باید نفس خود را تربیت کرد.
حالا اینجا یک مطلب هست و آن وجود نور الهی در جسم همه ما هست این که همه ما طبق آیات قرآنی و روایات به این اعتقاد داریم که خداوند در وجود ما یک گوهر گرانبهائی را جای داده که آن جلوه ای از وجود خود اوست حالا در بعضی از افراد این نور الهی جلوه می کند و به سیرت آنها نمایان می شود و این با نزدیک کردن خود به آن نور الهی و پاک کردن و سیقل دادن آن گوهر در وجود خود باعث جلوه کردن آن نور الهی می شود که به سیرت انسان معنی می بخشد و چهره را نورانی و دوست داشتنی می کند.
ما ابتدا بحثی نداریم و فرض را بر این می گذاریم که همه کسانی که این مطلب را می خوانند به وجود روح در جسم اعتقاد دارند و هیچ کدام از شما عزیزان منکر این واقعیت نیستید پس(روح وجود دارد!)
حالا این جسم خاکی محدودیت دارد ولی روح ندارد یا لااقل کمتر محدودیت دارد.
ما می خواهیم ببینیم آیا می توان به روح نزدیک شد؟
من سوالم این هست آیا می توان بدون جسم خاکی و به وسیله روح حرکت کرد؟یا واضح بگویم می خواهم بدانم آیا می توان با روح خود ارتباط برقرار کرد؟و اگر بشود این کار را کرد چگونه می توان با ارتباطی که بر قرار می شود تذکیه نفس کرد ؟در کل این کار فایده ای دارد برای زندگی ما یا خیر؟ من منتظر راهنمائی های شما بزرگواران هستم ما را دعا کنید. یاعلی
ادب کردن
هوالحق
باسلام
تقریبا تمام دوستان درست فرمودند. ما آب سیل را به پشت سد ها میبریم و آتش را در آتش دان میگذاریم! این یعنی اینکه آنها را مهار کردیم یا به نوعی تربیت کردیم و با ادب شدن!!!
حالا باید با نفس خود اینگونه رفتار کنیم. یعنی ادب کنیم ، تربیت کنیم،این نفس به مانند سیل و آتش هست که اگر به حال خود باشد ویران می کند.
حالا این نفس اولین چیزی را که از بین خواهد برد خود ما هستیم ما را تخریب می کند.
چگونه باید نفس را تربیت کرد؟
من را راهنمائی کنید. خواندن نماز گرفتن روزه رفتن به جهاد دادن خمس و ذکات و ..... این ها همه جای خود ولی برای تربیت نفس چه باید کرد؟
من منتظر راهنمائی شما عزیزان هستم.
یاعلی
قبولی ثواب اشک
هوالحق
باسلام
و قبولی ثواب عزاداری شما هر کس که به هرنوعی در این مراسم ادای دین کرده کسی که متاثر شده کسی که اشک ریخته کسی که سینه و زنجیر زده کسانی که خونی کردن خود را کسانی که گل آلود کردن کسانی که غذائی پختن و کسانی که غذائی خوردن(که کار خیلی مهمی انجام دادن) امام حسین(ع) از همه آنها قبول کرده و ثواب آن را برای او نوشته باشند.
ولی من میدونم هیچ کدوم از شما ها برای ثواب نبوده و وظیفه خود میدانستید که برای خدا خدمتی کرده باشید و شما درک و معنی بنده گی برای خدا را کرده اید.
من برای بار چندمین بار می نویسم دوستان پیام برای من بدون اسم نگزارید سیستم امنیتی سروری که من از آن استفاده میکنم خیلی بالاست و هر کس پیام برای من میگذارد می تونم با یک سرچ بفهمم کدام یک از دوستان بوده من به پیام های بی ادبی پاسخ نمیدم حتی پاک نمیکنم ولی حرف های منطقی را قبول دارم و جواب میدم .
دوباره بحث خودمان را قبل از محرم از پی میگیریم یادتان هست پرسیدیم چه کسی اولین بار آتش را خاموش کرد؟ اکثر شما درست گفتید کسی که برای اولین بار آتش گرفت! یعنی اینکه تا چیزی با شما برخورد نداشته باشد هیچ کاری با آن ندارید و این برخورد فیزیکی یا معنوی هست که باعث عکس العمل شما میشود یعنی اینکه اگر اتش کسی را نمیسوزاند یا باعث تخریب و ضرر به کسی نمیشد کسی آتش را خاموش نمیکرد.
حال یک سوال اینجا مطرح میشود آب برای خاموش کردن آتش بکار میرود یعنی جلوگیری از زیان اما همان آب نیز در جائی باعث زیان میشود چگونه می توان جلوی زیان اب و آتش را گرفت و از ان ها استفاده بهینه کرد؟
منتظر نظرات شما هستم راهنمائی کنید .
یاعلی
حضرت علی اصغر(س)
هوالحق
باسلام
در کشاکش جنگ همه دور تا دور خیمه ها حلقه زدند همه آماده اند تا با یک یورش تمامی خیمه ها و اهل خیمه ها را به خاک و خون بکشند ولی می دانند هنوز در این خیمه ها امید هست و جائی که امید هنوز هست فتح و پیروزی نسیب کسی نمی شود.
اسبان خود را بطرف خیمه ها می تاختند نزدیک می شدند و باز بر می گشتند بچه ها ترسیده بودند گردو خاکی به پا بود اباعبدالله(ع) هرزگاهی به میدان می امدند و نعشی را با خود به خیمه ها می بردند چند دقیقه ای بود کسی برای رجز خوانی و جنگ نیامده بود.
آقا سوار بر اسب شدند خانم زینب تیکه پارچه سفیدی را به ایشون دادند ایشون پارچه را زیر عبا گرفتند.
در عجب بودند همه چشم کودکان به دنبال آن پارچه از همه نگران تر دیدگان دختر بچه ای بود.
دیدند آقا بطرف جلوی لشکر دشمن می اید همه از هم میپرسیدند نعشی بر روی زمین نیست! چرا حسین(ع) باز به میدان آمده ؟ شاید می خواهد کار را یکسره کند؟
همه چشم به ایشون دوخته بودند ایشون آمدند تا جائی که صدای ایشون به گوش بزرگان لشگر دشمن میرسید .
دست بردند زیر عبای خود تیکه پارچه ای را در آوردند خوب دیده نمیشد فریاد زدند : این طفل شیر خوار من علی اصغرست . او نیز تشنه لب است به او اب دهید، یا ندهید، میمیرد ولی شما سیرابش کنید.
همه دشمن به همدیگر نگاه میکردند، گمان میکردی صدای کسی آنقدر بلند نبود تا بتواند جواب امام را بدهد ابن سعد فریاد زد ای هرمله جواب حسین(ع) را تو بده.
هرمله تیر و کمان را در آورد از میان تیران خود یک تیر سه شعله در آورد که به هیچ عنوان خطا نرود نشانه گرفت پدر یا پسر؟
در ذهن خود مرور کرد اگر پدر را بکشم پسر زنده خواهد ماند اگر پسر را بکشم پدر طاقت مرگ فرزند ندارد جان میدهد تیر را رها کرد...
گمان نکنم که تا الان هیچ ذبحی از این ذبح آسان تر بوده باشد گلو چاک خورد نوزاد خندید به گمانش آب به حنجرش ریختند نمی دانست که این خون خود اوست که حنجرش را سیراب کرد کودک به چشمان پدر می نگریست و می خندید
امام دست در زیر گلوی پسر خود گرفت خون در مشت امام جمع شد آن را به اسمان پاشید قطره ای از آن خون بر زمین نرسید.
امام کودک را زیر عبا پنهان کرد آرام بطرف خیمه ها برگشت زنان درون خیمه ها رفتند کودکان خود را بردند ولی کی می تونست آن دختر بچه را ببرد او منتظر بود تا پدر هم بازیش را بر گرداند به او گفته بودند وقتی او برگردد دیگر گریه نمی کند دیگر بهانه نمیگیرد باز مثل قبل می خندد و با دختر بازی می کند چشم دختر به دستان پدر بود.
عمه از پشت او را گرفت او را بوسید نمی دانست چرا هر وقت اتفاقی می افتد اولین کسی که می آید به خیمه انها عمه هست دلش آرام گرفت او بغل عمه بود و با چشمانش پدر را دنبال میکرد در دل می گفت او را سیراب کردند چون دیگر گریه نمیکند پس کی پدرم او را زمین میگذارد پس چرا از زیر عبا در نمی آوردش شاید نمیخواهد آفتاب به او بتابد
پدر رفت پشت خیمه ها او با عمه رفت پدر شمشیر از نیام کشید و با غلاف شمشیر خاک را می کند دختر در فکر خود می گفت با خود حتمی پدر با او بازی می کند این یک بازی جدید است تا به الان پدر با من این بازی را نکرده چرا؟ عمه به او نزدیک شد دست بر پشت برادرش زد آقا اجازه بدهید مادرش برای آخرین بار فرزندش را ببیند آخه هر چه باشد مادرست!
برادر به چشمان خواهر خیره شد من کودک را گرفتم از مادرش تا سیرابش کنم!
چون حلقه زده بودند دور خیمه ها آنهائی که پشت خیمه ها بودند از لشگر کفر نمی دیدند که جلوی خیمه ها چه میگذرد و فاصله زیاد بود.
دیدند اقا امد با غلاف شمشیر زمین را کند بقچه ای را در زیر زمین دفن کرد همه فکر کردند طلا و جواهر زنان هست که آقا دفن کرده .
در آن بعدازظهر همه بطرف خیمه ها هجوم آوردند آتش میزدند تا زنان و بچه ها زودتر از خیمه ها بیرون بیایند یکی از آنها به فکر آن بقچه طلا افتاد همانجا که امام کنده بود رفت نیزه خود را در زمین فرو کرد بله چیزی هست نوک نیزه به چیزی خورد آن را بالا کشید نو ک نیزه کودکی بود نیزه درون سر او فرو رفته بود سر این طفل کوچک نیزه بزرگ از پهلو های این سر نوک نیزه آمده بود بیرون او فکر کرد میان قنداق باید طلا ها پنهان باشد هی این نیزه را تکان می داد هی نیزه را تکان داد تا همه دیدند که این طفل نوزاد پسر است پسر.
شاید علی اصغر با خدا عهد کرده بود که مانند پدر خود بی کفن باشد شاید عهد کرده بود مانند برادرش علی اکبر اربن اربا شود و مانند عمویش عباس از وسط دو نیمه شود .
الله اکبر،لااله الاالله
التماس دعا
یاعلی
آب
هوالحق
باسلام
ای(( آب)) تو عاشورا کجا بودی ؟
حضرت رقیه وقتی می امدند درون چادر و نزدیک گهواره هم بازی خود میشدند و حال حضرت علی اصغر را میدیدند بسیار غصه میخوردند یک کودک ۶ ساله چه کاری از دستش بر می آید او می داند علی اصغر تشنه هست و آب میخواهد هر جوری که بلد بود سر این کودک را گرم کند نمیشد و او درون گهواره دست و پا میزد و دهان کوچک خود را به علامت تشنگی باز و بسته میکرد دیگر رمقی نداشت برای گریه.
رقیه فکری به ذهنش رسید یک مشک خالی پیدا کرد و دوان دوان رفت سراغ دوستش کسی که با هیکلی بزرگ و قامتی رشید از کودکی با او بازی میکرد و هر بار رقیه چیزی میخواست او برایش تهیه میکرد وقتی مدینه بودند او بر دوش عموی خود می نشست و او در کوچه باغ ها او را میگرداند و وقتی به باغ میرسیدند اگر رقیه هوس میوه میکرد دستش نمیرسید کافی بود ان را نشان دهد و عمو بی درنگ آن خواسته را اجابت میکرد وقتی عمویش وارد خانه میشد همه به دور او حلقه میزدند و او از میان همه رقیه را از زمین بلند میکرد و روی شانه می نشاند او عمو نبود یک دوست بود که مانند بچه ها با او بازی میکرد گاهی اسب او میشد گاهی دست و گاهی پای او میشد کسی جرات نداشت به رقیه حرفی بزند او میگفت به عمو عباس میگویم او مرا از همه بیشتر دوست دارد شما را دعوا میکند عمویم قشنگ ترین عموی دنیاست او قوی ترین عموی دنیاست عموی من خیلی بچه ها رو دوست داره .
حالا رقیه مشک خالی را بر داشته و در آن شلوغی به دنبال عمو میگردد او را یافت دست عمو را گرفت عمو چشم در چشم رقیه رقیه حرف نمیزد هر چه میخواست با چشمانش به عمو میگفت مشک را به دستان عمو داد این بار برای اولین بار به زبان آورد ((عمو عباس آب)) عمو من این آب را برای علی اصغر میخواهم خودم آب نمیخواهم مادرم گفته باید طاقت بیاوریم ما طاقت داریم ولی علی اصغر نمی فهمد بی تابی میکند.
رقیه به خیمه برگشت. این اخرین باری بود که عمو را می دید چند ساعت بعد شنید که عمو را هنگام برداشتن آب در کنار فرات کشته اند دستش را قطع کردند و سرش را از بدن جدا کردند رقیه بی تاب شد طاقت نیاور خود را سر زنش میکرد چرا به او گفتم (( آب)) .
نمیگذاشتند کودکان از خیمه ها دور شوند هر کاری کرد نتوانست خود را به پیکر عمو برساند در آن غروب ولوله شد همه جا بهم ریخت مردان غریبه وارد خیمه گاه شدند هر کس بطرفی میدوید رقیه نیز بطرف فرات پیکر عمو را دید هیچ بدنی به اندازه او بزرگ و قوی نبود همان بدن با همان هیکل و همان لباس او را شناخت بالای سر عمو رسید.
یک خنجر در دست داشت عمو را صدا کرد عمو عباس عموی خوشگلم عموی قشنگم قربون اون چشات برم بلند شو بلند شو با این خنجر زبان من را ببر تا دیگه نگویم((آب)) عمو ما دیگه((آب)) نمیخواهیم عمو ما تو رو میخواهیم عمو بلند شو عمو تو میگفتی نمیزارم کسی آزار بده شما رو ببین عمو داشتم می امدم پیش تو یکی گوشوارهامو کند داره از گوشم خون میاد ولی عیبی نداره تو بلندشو عمو ببین منم مثل مادرت فاطمه نشون دار شدم بازوم کبود شده عمو بلند شو عمو ما دیگه هیچی نمیخوایم ما دیگه ((آب)) نمیخواهیم پشت رقیه سوخت.
با تازیانه بدن او را کبود کردند او دست از پیکر عمو نمیکشید عمه از دور دید دارند کودک را میکشند او به برادرش قول داده مراقب کودکان باشد عمه خود را به او رساند خود را حائل میان تازیانه و بدن رقیه کرد.
در گوشش چیزی گفت رقیه برق در چشمانش درخشید خوشحال شد از زمین بلند شد حالا او کمک عمه میکند تا عمه از زمین بلند شود رقیه عجله دارد و لبخند بر لب دست در دست عمه بطرف خیمه هائی که در آتش میسوزند.
التماس دعا
یاعلی
جواب یک سوئ تفاهم
هوالحق
باسلام
محرم آمدم .
حلول این ماه را به تمام عاشقان حسینی تسلیت می گوییم.
یک زمانی که من خیلی جوان بودم بعد از خواند کتاب مغز متفکر جهان شیعه(نوشته حدود ۵٠ نفر از دانشمندان استادان و تاریخ نویسان غربی و مسلمان در مورد زندگی امام جعفر صادق(ع) هست) برایم این سوال پیش امد آیا این علم را ائمه دیگر نداشتند؟یا اینکه شجاعت امام حسین(ع) در وجود امام حسن(ع) نبود که ایشون صلح و آن امام جنگ را انتخاب کردند؟ یا حضرت علی(ع) بزرگتر هستند از نظر فکر و عملی یا امام هادی(ع) یا امام رضا(ع) حالا اینکه دوست گرامی ما فاطمه خانم فرمودند اینکه به حضرت عیسی(ع) میگوییم پیامبر عشق پس در وجود پیامبران دیگر این نبوده یا کمتر که نباید فقط به یکی از آنها اطلاق شود چرا که این اجحاف به دیگر پیامبران هست ولی ایا به راستی شجاعت امام حسین(ع) در وجود دیگر ائمه نبود؟ یا علم امام باقر در وجود دیگر ائمه(ع) نبود؟ بهتر می دانید که در هر زمان و در خور همان عهد باید پیامبران و ائمه خدا با مردم هم سو باشند باید امام حسن(ع) تن به صلح با معاویه می داد تا علویون پابرجا باشند و زمینه قیام امام حسین(ع) آماده شود اگر ان صلح اتفاق نمی افتاد قیام عاشورا بی معنی بود یک بار دوستی از من پرسید آیا اما حسین(ع) نمی دانست شهید می شود؟ آیا ایشان نمی دانستند چگونه به حریم ولایت هتک حرمت می شود؟و.... این سوالات باید با تحقیق و با اصول خود پاسخ داده شود خود شما دوستان بیشتر از من حقیر می دانید تمام این سوالات در ذهن همه ما رسوخ می کند و کسی که به دنبال جواب آن می رود تازه می فهمد چرا این همه اتفاق برای شیعه افتاده و چرا اسلام برترین دین و شیعه برترین مذهب است .
خوب هیچ کدام از پیامبران ما بر دیگری برتری نداشتند ولی هر کدام به مقتضیات محل زندگی و زمان خود دارای یک معجزه بودند مثلا حضرت موسی (ع) عصای خود را مار بزرگی میکرد! این کار را حضرت عیسی(ع) نمی توانستند انجام بدهند؟ یا حضرت محمد(ص) یا حضرت عیسی(ع) مرده را زنده میکردند. آیا حضرت محمد(ص) نمی تونستند؟ یا حضرت موسی(ع)نمی تونستند ولی در زمان حضرت موسی(ع)جادوگری و شعبده بازی رواج داشت و باید مانند آنها و چیزی بالاتر از آنها حضرت می اوردند تا مردم از طریق ان پی به قدرت خداوند ببرند و در زمان حضرت عیسی(ع) علم طب رواج داشت و سر امد این مداواها را ایشون انجام میدادند و در زمان پیامبر ما که همه شما می دانید شعر و ادبیات که سر امد آنها را به عنوان معجزه اوردند. پس همه انها می تونستند آن کار دیگر را انجام بدهند ولی مقتضیات زمان آنها به معجزاتی که داشتند بستگی داشت تا بیشترین تاثیر را داشته باشد.
ولی مقصود من از این که عیسی(ع) پیامبر عشق هست این نبود که پیامبران دیگر عشق نداشتند ولی در وجود ایشون متبلور و نمایان بود ایشون از شهوت نبودند حالا منظور از شهوت همان همبستری و جماع هست قبول ایشون از شهوت بوجود نیامده بودند و در وجود ایشون شهوتی نبود و اگر کسی را دوست داشت نه برای خود بلکه فقط برای آن حس خدائی که در وجود همه ما هست محبت و دوست داشتن را نسبت به دیگران داشتند .
باید من فقیر را ببخشید این درسی بود که خدمت شما استادان عزیز پس دادم.اگر باز هم نکته ای جا افتاده و ایرادی هست بفرمائید و راهنمائی کنید که ما همگی محتاج راهنمائی شما هستیم .
پ.ن:می دانید معجزه حضرت دانیال نبی(ع) رمل و اسطرلاب بود حضرت هر چه مردم را ارشاد میکردند گوش نمی د ادند حضرت از انها دلگیر شد و از ان شهر رفت به شهر دیگر خداوند این علم را توسط حضرت جبرئیل (ع) به او اموخت (این علم از اشکال شانزده گانه بحث میشود و نتیجه آن استعلام از مجهولات احوال عالم است و موضوع آن اشکال شانزده گانه و هدف آن وقوف بر احوال عالم است ) ایشون در جائی مشغول انجام این عمل شدند و هر کس از آینده و غایب خبری می خواست و حتی چیزی را گم کرده بود حضرت به او نمایان میکرد خبر به پادشاه آن دیار رسید و پادشاه ، دانیال را به بارگاه خود دعوت کرد و بعد از امتحان از او به او گفت به من یاد بده. دانیال به پادشا ه و چهار درباری ان علم را اموخت تا آن ها در این علم ماهر شدند.
روزی دانیال (ع) به آنها گفت رمل بریزید ببینید آیا کسی هست که در این زمان پیامبر شده باشد آنها ریختند و گفتند: بلی هست.گفت:حالا بگویید او در کجا هست ؟آنها رمل ریختند گفتند در دیار ما گفت: او چه شکلی هست رمل ریختند و تمام مشخصات دانیال (ع) را دادند و همان زمان پادشاه و آن بزرگان به او گرویدند و دانیال را بر حق دانستند اما رمل بر چهار عنصر تکیه دارد:"آتش،باد،آب،خاک و هر کدام ترکیب می شود مانند (آبی،خاکی و بادی،آبی و......)و این ها را جماعت گویند بعد باید اعمالی شود و کم و زیاد به مثال اینکه آب و آتش نقصان دارند و خاک و باد سازنده تمام را جمع و تفریق کرده به شانزده خانه رسید و به مانندجدول چهار در چهار که مجموع شانزده شود. حالا اگر هر شکل یک نقطه فرد در اول باشد لحیان یا آتشی واگر در آخر باشد خاکی و اگر در وسط و در زیر دو نقطه باشد آب و در آسمان بر روی دو نقطه بود هوائی ( بادی) واگر فقط دو نقطه باشد خاکی و در مواردی بادی اما آن خاکی بود چرا که میان اب و آتش سودی بر باد نباشد بر خلاف خاک و اگر قوت خاک بیشتر بود آن را خاکی خوانند .
خوب این شمه ای از رمل بود اگر بیشتر می خواهید باید جور هندوستان بکشید ولی باید این مطلب را بدانید که رمل از علم ستاره شناسی و علوم قریبه نشأت میگیرد و باید علم اعداد (ابجد-کبیره و صغیره) را بدانید ولی اگر اطلاعات بیشتر می خواهید من حقیر در خدمت به جهت پاسخ گوئی و یادگیری این علم باید با تزکیه نفس و قبول ریاضت باشد ما را دعا کنید .
یاعلی
عشق متولد شد
هوالحق
باسلام
عشق متولد شد.......
عیسی ابن مریم(س) به دنیا آمد
حضرت مریم (س) چشمت روشن پسرت به دنیا آمد مبارک باد
میلاد پیامبر عشق...
حالا چرا به حضرت عیسی(س) می گویند پیامبر عشق؟
چون او از شهوت به دنیا نیامده و نطفه او با شهوت بسته
نشد دوستان می دانند شهوت یعنی لذت حتما نباید
شهوت گناه باشد شهوت همان دوست داشتن دنیوی
هست مثلا یکی شهوت خوردن دارد یکی شهوت نوشیدن
و.....
عیسی (س)از شهوت نبود و در وجود او شهوت نبود
عیسی(س)همسر نداشت چرا که شهوت نداشت و اگر
کسی را دوست داشت نه برای شهوت بلکه برای وجود
خود آن فرد عیسی او را دوست داشت نه برای جمال
زیبایش نه برای مکنت و نه برای مالش چرا که همه ی
این ها شهوت هستند و رغبتی در عیسی(س) برای
بدست آوردن این چیزها وجود نداشت.
یک مقداری در وجود خود برو تمرکز کن کسی نیست
خودتی و خودت ببین از این دوستانی که داری کدام را نه
برای شهوت بلکه برای خودش میخواهی اگر اینگونه باشد
نباید هیچ وقت از کسی بدت بیاید و یا از کسی گله مند
شوی یا از کسی دلخور این دوست داشتن های شهوتی
هست که باعث دلخوری و کدورت میشود.
از او پول قرض میخواهی نمیدهد دعوتش می کنی
نمی آید می خواهی جائی بروی با تو نمی آید حالی از
تو نمی پرسد.
همه ریشه در شهوت دارد یعنی اینکه تو نیاز به او داری
و برای برطرف کردن این نیاز ها با او دوست هستی.
فقط یک دوستی هست که معنای عشق واقعی را
میدهد نه عشق مجازی و زود گذر آن هم عشق والدین
به فرزندان.
شاید شمائی که هنوز صاحب فرزند و زندگی مستقل
نیستید درک نکنید اگر هم میگوید می دانم دروغ میگوید
چرا که انسان تا زمانی که پدر یا مادر نشود این عشق را
درک نمی تواند بکند
ما به پدر و مادر خود حسادت می کنیم ولی انها به ما
افتخار ما به خدا حسادت می کنیم و خدا به ما افتخار وقتی
شما مدرک میگیرید و در کاری موفق می شوید والدین
شما به همه فخر می فروشند.
شاید شما هم نفهمید ولی درون آنها پر هست از عشق
و غرور و افتخار، واین افتخار به علت موفقیت شما هست
و اینگونه است خدا، زمانی که شما حرفش را گوش
می کنید.
به نماز می ایستید و با تمام وجود نماز می خوانید او به
ملائک و مقربین می گوید: این هست بنده من، و خدا به
شما افتخار می کند.
بیایم از امروز که روز بسیار مبارک و میلاد عشق هست با
خود عهد ببندیم باعث سرافرازی و مفتخر کردن والدین و
خدای خود شویم با یک ((یاعلی)) از خودش مدد بگیر یم .
ما را نیز دعا کن این روزها خدا بسیار خوشحال هست.
با این تصمیم خوشحالیش را دو برابر کن.
پ.ن:بحث آتش را در پست بعدی ادامه میدهیم خیلی کمک کردین و راهنمائی
سپاس گزارم از همه شما.
یاعلی
پایداری
هوالحق
باسلام
به نظر من انسان به این دنیا آمده تا به حقیقت انسانیت
که همان معرفت حضرت دوست می باشد برسد و به
خاطر اینکه بتواند به معرفت برسد ناچار باید از موانع
و کوهها وصخره های صعب العبور راه بگذرد و این
موانع همان رنجهای زندگی می باشد ولی یک لبخند
می تواند با عث شود که انسان معنایی زیبا از رنج
برداشت کند وقتی که انسان توجه کند که این رنجها
از جانب حضرت دوست می آید بی شک آنها را زیبا
خواهد دید و لبخند خواهد زد.
(( هلن کلر)) نویسنده معروف اعتقاد دارد اگر چه دنیا
پر از رنج است ! اما پر از غلبه بر ان رنج ها هم هست!
و باید بدانیم اگر غم به ذائقه ما به مانند لیمو ترش است
باید سعی کنیم از آن شربت ابلیمو درست کنیم تا راحت
تر و گواراتر بتوانیم ان را نوش جان کنیم چرا که در هر
صورت باید آن را خورد .
میگویند (( هانری ماتیس)) – نقاش معروف
فرانسوی- هر هفته عادت داشت به دیدن
(پییر رنوار)-نقاش بزرگ فرانسوی- به گالریش
برود .
مدت ها بود که رنوا دچار درد مفاصل بود و
اعضای بدن او متورم شده بود . ماتیس هر
وقت به دیدنش می رفت برای او مقداری سوپ
، مداد و رنگ می برد و همیشه به استاد پیشنهاد
می کرد استراحت کند .
یک روز متوجه شد که رنوا با حرکت دادن قلم مو
ناله می کند . ماتیس نتوانست تحمل کند و گفت:
استاد بزرگ ، آثار شما همین طوری هم زیبا و مهم
هستند چرا این طور خودتان را شکنجه می دهید ؟
رنوا در حالی که درد و اندوه چهره اش را در بر
گرفته بود به ماتیس گفت: (( ساده است ، زیبایی
می ماند ولی درد و غم در گذر است !))
دکتر اعتقاد داشت که: رنج ها و دردها انسان های
متعالی را متعالی تر و آدم ها را متلاشی می کند.
رنج ها مهمترین خاصیتی که دارند ، ساختن روح
انسان است و درست به همین خاطر است که بزرگی
در مناجات خود اینگونه دعا می خواند که: (( خدایا !
رنج های عزیز و بزرگ و حیرت های جانکاه عظیم
را بر جان من بریز و شادی ها را به آدم های دمبه دار
خوشحالت ببخش !
اکنون به این باور رسیده ایم که رنج ها همچون کوره ی
طلاسازی،طلای جان آدمی را صیقل می دهند .
غم هم موهبتی است ، ولی مثل امپول عمل می کند ،
درد دارد ولی سلامتی را به همراه می اورد . اگر
خوب دقت کنیم ، غم ها هم سلامتی روح را به دنبال
خود دارند !
یک سوال : می دانید اولین کسی که فهمید اب، اتش را
خاموش می کند چه کسی بود ؟ کمی فکر کنید.
منتظر جواب های شما هستم. التماس دعا.
یاعلی
غدیرخم
هوالحق
سلام
عید بر عشاق مبارک
یاعلی
تار
هوالحق
سلام
یک روز استادی به شاگردش گفت این پول را بگیر و به قبرستان برو در آنجا مردی را می بینی این پول را به او بده شاگرد به گورستان شهر رفت یک روز سرد زمستانی بود و باران می آمد دید در گوشه ای پیر مردی نشسته و تار خود را در بغل گرفته ودارد مینوازد اما بعلت پیری وکوک نبودن ساز صداهای ناهنجار می آمد او به گردش در قبرستان ادامه داد ولی به غیر از آن پیر مرد نوازنده کسی را ندید پیش او رفت وسلام کرد پیر مرد سلام او را جواب داد شاگرد پرسید پدر جان اینجا برای کی مینوازی پیر مرد آهی کشید وگفت من نوازنده چیره دستی بودم وسالهاست که خرج خود وخانواده ام را از این راه بدست می آورم اما سالهاست که دیگر نمیتوانم بنوازم من در جشنها ومیهمانی ها مینواختم در عروسیها ولی از زمانی که دیگر نمیتوانم خوب بنوازم کسی مرا دعوت نمیکند من ساز خود را برمیداشتم وهر کجا عروسی بود میرفتم وبا زور وارد میشدم ومینواختم صاحب مجلس پولی از روی ترحم به من میداد من برای کسانی در مجالس لهو ولهب مینواختم اما آنها نیز مرا دیگر دعوت نمیکنن مدتی بود که پیش آنها میرفتم وتا میخواستم بنوازم آنها پولی به من میدادند ومرا بیرون میکردن مدتی است که دیگر از پول خبر ی نیست شبها تا دیر وقت بیرون میمانم تا بچه ها بخواب بروند وبعد میروم خانه تا شرمنده آنها نشوم اما امروز که صبح زود از خانه بیرون می آمدم همسرم گفت دیگر هیچ در خانه نمانده اگر دست خالی بیایی راهی نداریم بجز مرگ چون با مرگ است که دیگر شرمنده بچه ها نمی شویم وبا مرگ است که دیگر غم گشنگی بچه ها را نداریم .من همه جا رفتم پیش همه اما دریغ از یک پول سیاه ناگهان خود را در این قبرستان دیدم میان مردگان گشتم ساعتی گذشت وحضور خدا را احساس کردم گفتم به خدا امروز میخواهم برای تو بنوازم یک عمر در مجالس برای مردم نواختم امروز برای تو می نوازم تا ببینم کرم و جود تو را وشروع کردم به نواختن تو آمدی و حضورت را نفهمیدم چرا که غرق در خدا بودم .
شاگرد کیسه پول را به پیر مرد داد وگفت خداوند مزد تار زدن تو را فرستاد من وسیله بودم. پس ای پیر مرد برو و تا عمر داری برای ((او)) بنواز چون از همه بهتر و بیشتر پول میدهد.
اما ما که داریم یک عمر برای خودمان برای نفسمان برای من بودنمان مینوازیم چرا یک بار برای خدا ننوازیم ما میخواهیم ساز دلمان را امشب برای خدا کوک کنیم وبرای او بنوازیم شما چطور؟
یاعلی
محبت
محبت ائمه (ع)
هوالحق
با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می
بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!"
حج
هوالحق
سلام
ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد
خدایا کمکم کن!! خدایا کمکم کن!!
خدایا کمکم کن تا بتوانم قلبم را صاف کنم خدایا کمکم کن تا قلبم را پاک کنم خانه قلبم را آماده حج کنم خدایا کمکم کن تا بتوانم دلم را آماده کنم تا به دور آن طواف کنم می خواهم امسال به دور قلبم طواف کنم و حج را بجا آورم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن: فکر نکنم کسی باشی که نداند منظور از حج چیست!!! بزرگترین گردهمائی مسلمین !!! دقت کنید همه به طواف کعبه می آیند حالا شما کعبه را از میان جمعیت بردارید !!!!!!!! همه دور هم طواف میکنند همه گرد همدیگر میگردند و بعد از آن همه به هم نماز میخوانند!!(به همدیگر رکوع میکنند به همدیگر سجده میکنند حتی دست نیاز بطرف هم دراز میکنند) حضرت حق می فرمایند به همدیگر نیکی کنید همدیگر را دوست بدارید خوب ما که تازه اول راه هستیم ابتدا باید خود را دوست بداریم و برای خود ارزش قائل بشویم تا بتوانیم دیگران را دوست داشته باشیم . پس از خود شروع کنیم .
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود فرست
بینی بی تو چون خواهم خفت
یاعلی
اغماض
هوالحق
باسلام
ببخشید این حقیر فقیر را همه شما در زحمت
افتادید تا ما یک چیز یاد بگیریم تا بتونیم انسان
باشیم حلال کنید .
اینکه من فهمیدم برای داشتن یک دوست باید
وسواس داشت چرا که تمام یا بیشتر وقت ما
صرف او میشود حالا این دوست کاری کرد که
برای ما خوشایند نبود باید چه کنیم قطع رابطه؟
برخورد؟ قهر؟.... خدا در مقام یک دوست برای
ما هست ما همه قبول داریم خدا بهترین دوست
هست و این بحث ندارد.
خوب وقتی ما کار بدی در حق خدا انجام میدهیم
او چی میکند؟ همان کار را ما در حق دوستان
کنیم دقت کنید:
دکتر شریعتی می گویند که :
من از خدا میخواهم احساس من را در سطحی
پائین میارد که زرنگی های حقیر و پستی های
نکبت بار و پلیدی های این شبه آدم ها را متوجه
شوم چه من دوست دارم ((بزرگواری گول خور
باشم تا هم چون اینان کوچکواری گول زن))!!!
حال سوالی دارم اگر دیگران در دفتر زندگیمان
خطی به خطا کشیدند ! چه کنیم؟
درست حدس زدید باید با پاک کن اغماض آن
را پاک کنیم!!!!
اغماض واژه ای هست که باید در برخورد با ادمهائی
که بیماری حسادت کینه و غرض دارند و باعث
رنجیدگی ما میشوند بکار ببریم!
مثالی میزنم تا ساده شود. خواهر سهراب سپهری
تعریف میکرد که سهراب از سوپ پیاز خوشش
نمی آمد . حدود دو ماهی بود که خارج از کشور در
منزل یکی از دوستان که همسرش فرنگی بود زندگی
میکرد برای دیدن او به خارج از کشور رفتم هنگام
نهار دیدم سوپ پیاز آوردند و سهراب با متانت و
آرامش سوپ پیاز را خورد وقتی غذا تمام شد از او
پرسیدم مگر تو از سوپ پیاز بدت نمی اید؟ گفت :
هنوز خوشم نمی اید گفتم: پس چگونه میخوری؟
گفت: زمانی که سوپ را تمام کردم یک قاشق
اغماض میخورم
حضرت حافظ میفرمایند: وفا کنیم و ملامت کشیم
و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن
اگر خانه دل را خانه تکانی کنیم و با دید اغماض به
دیگران بنگریم ،آن گاه کینه از باغچه دلمان خواهد
رفت و اگر کینه را از دل بزداییم ، آن گاه محبت با
شوقی لبریز از عشق در محراب دلمان نماز میخواند
و می گویید:
در ازل قطره خونی که ز آب و گل شد
دم ز آئین محبت زد و نامش دل شد
(((دقت کنید دوستانی که خارج از کشورند و
کسانی که در غربت هستند اگر غیر از این سخن
است بفرمائید)))
وطن آدمی را هیچ آدرس و نشانی نیست، و طن
آدمی تنها قلب کسانی است که دوستش دارند !
اگر به هستی همچون باغی نظر کنیم و انسانها
را همچون گل با گلهای مختلفی مواجه میشویم،
گلهای خوش بو و خوش رنگ که تیغ هم دارند و
گل هایی که اساساً نه رنگ و بویی دارند و نه
تیغی !!از خود پرسیده اید که چرا گل زیبا و خوش
بو چرا تیغ دارد و یا اساساً فایده تیغ چیست؟
مولانا میفرماید: شخصی به باغ گلی میرود و گل
سرخ زیبائی را مشاهده میکند که شبنمی بر روی
آن نشسته و بوی دل انگیزی دارد. دستش را میبرد
تا آن گل را لمس کند که نا گاه تیغی دستش را
میخراشد با حیرت میپرسد : خدایا این همه لطف
و زیبائی را آفریدی و در کنارش این نیغ تیز و سخت
را گذاشتی علت این همه بی سلیقه ای چیست؟
باغبان هستی به او گفت: اگر این تیغ نباشد تو به
لطافت و نرمی گلبرگهای گل سرخ پی نخواهی برد
و شکر گزار این همه زیبائی نخواهی شد زیرا
(( خلقت جهان جمله اضداد است !))
دقت کنید میخوام خیلی ساده بگویم دوستان
استادان ببخشید:
همانگونه که وجود شیطان طعم شکرین حضور
حضرت دوست را در کام بندگان می چشاند،
حضور آدم های ((کاکتوسی)) نیز شناخت قدر و
قیمت انسانهای خوب است و از آنجائی که در این
دنیا هر کس وظیفه ای بر دوش دارد انسانهای
((کاکتوسی)) وظیفه تلخ تری دارند، و محبت کردن
به آنها ضروری تر است، زیرا آنها گل صورتان تیغ
سیرتی هستند که آمده اند تا با تیغ های حضورشان،
انسان هایی که رنگ و بوی گل مریم را دارند، بهتر
به ما بشناسند، واگر با دیدن وحدت به جهان هستی
نگاه کنیم، هر یک از انسانها برایمان نشانه ای از
حضور حضرت دوست هستند و اگر او را دوست
داشته باشیم طبعاً ساخت های دست او را هم
دوست داریم و به آنها مهر میورزیم. ببخشید این
بار هم زیاد نوشتم ولی امید دارم درس خوب پس
داده باشم خدمت شما استادان بزرگوار باز هم
من حقیر فقیر را راهنمائی کنید تا ببینم آیا درست
گفتم یا خیر؟ منتظر راهنمائی شما عزیزان هستیم.
التماس دعا
یاعلی
شاهزاده کوچولو
هوالحق
باسلام
تا حضرت عشق را ندیمیم
درکوی قلندران مقیمیم .
(خاقانی)
حال چرا دوست خوب داشتن اهمیت دارد؟
چون بیشترین ساعات عمر ما در کنار
این دوست سپری میشود وباید در انتخاب
دوست بسیار محتاط باشیم اهمیت این گفته
درسخن بزرگان نیز مشهود است چرا که
دوست آئینه شفافی است که میتواند در نگاه
کردن به او تمام وجهات نیک را دید و خود
را با ان آراسته کنیم در داستان شاهزاده
کوچولوی مسافر که همه شما خواندید و یا
فیلم و کارتون آن را دیده اید در قسمتی از
این کتاب نویسنده اشاره به اشنائی عاشقانه
روباه و شاهزاده کوچولو میکند و مینویسد :
روباه گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغ
ها را شکار میکنم
آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدم
ها هم عین همند.
این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما
اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را
چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را
میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق
میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند
تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای
پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد
بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را
میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم
چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به
یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است.
اما تو موهات رنگ طلا است.
پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که
طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و
صدای باد را هم که تو گندمزارمیپیچد دوست
خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را
نگاه کرد.
آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد:
-دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم.
باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر
درآرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند
میتواند سر در آرد.
انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت
ندارند. همه چیزرا همینجور حاضر آماده از دکان
ها میخرند.
اما چون دکانی یست که دوست عامله کند آدمها
ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی
خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی.
اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری
میان علفها مینشینی.
من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی
نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر
سر زبان است.
عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر
بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده
بودی. اگر مثلا سرساعت چهار بعد از ظهر
بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود
و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس
شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد
دلم بنا میکند شور زدن
و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی
را میفهمم! امااگر تو وقت و بی وقت بیایی من
از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم
را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای
خودش قاعدهای ارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک
از خاطرها رفته.
این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز
با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق
کند.شکارچیان ما پنجشنبه
ها میروند بیرون ده . پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ
من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم
مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت
میرفتند بیرون ده همهی روزها شبیه هم میشد
و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ!
نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که
بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر
میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا
بفهمی که گلِ خودت توعالم تک است. برگشت
نا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه
رازی را به تو میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت
و به آنها گفت: شما سرِ سوزنی به گل من
نمیمانید و هنوز هیچی نیستید.
نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را.
درست همان جوری هستید که روباه من بود:
روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر.
او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم
تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید
اما خالی هستید.
برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا
هم فلان رهگذرمیبیند مثل شما.
اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون
فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر
حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر
برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که
حشراتش را کشتهام (جز دوسهتایی که میبایست
شبپره بشوند)، چون فقط اوست
که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی
پای بُغ کردن وهیچی نگفتنهاش نشستهام، چون
او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم
خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید.
نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار
کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش
صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار
کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش
کردهاند اما تو نباید
فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که
اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار
کرد: -من مسئول
گُلمَم در این نوشته به مقدار یک کتاب حرف برای
گفتن است و باید
دید برداشت شما چگونه است و چه میخواهید
از این نوشته .
من نیز این گفته گو را خلاصه نوشتم تا خسته
نشوید نکات مهمی
در این گفته گو ها هست اینکه باید دوست را
آنگونه هست دوست بداریم و باید وقت بگذاریم
اینکه بگردیم و گلی سرخی برای خود پیدا کنیم
و خود شما نیز باید زحمت آن را بکشید این
بحث تمام نشده اما سعی من این است تا بتوانم
این مهم را با شما بیشتر مرور کنیم خواهش
دارم با نظرات خود ما را یاری کنید .
ما را دعا کنید
یاعلی
دوست
هوالحق
باسلام
گفتیم که داشتن دوست بسیار مهم است ولی نه اینکه دوست
مدام و در همه حال با ما هست .پس باید در انتخاب او بسیار
محتاط و بسیار دقیق باشیم .
تاثیر دوست همانگونه که شما دوستان فرمودید بسیار بر روح
و حتی جسم انسان تاثیر میگذارد وباعث تغییرات مثبت و منفی
در وجود ما میشود پس دقیق بودن بی مورد نیست وانبیا نیز بسیار
سفارش کردند و مردان خدا در کوشه کنارصحبت هایشان بارها به
این مورد اشاره کرده اند .
نیما یوشیج در جائی اشاره کرده:
یاد بعضی نفرات روشنم می دارد ، قوتم می بخشد ، راه می اندازد .
نام بعضی نفرات رزق روحم شده است ، وقت هر دلتنگی ، سویشان
دارم دست !
حال ببینیم مولا چه میگوید :
دوستانت بر سه گروهند:
دوست تو ، دوست دوست تو ، دشمن دشمن تو .
دشمنانت نیز بر سه گروهند :
دشمن تو ، دوست دشمن تو ، دشمن دوست تو !
خواندن داستان (شاهزاده کوچولو خصوصا دوستی او با روباه)
و دقت و اشارات آن همه چیز را در باره دوستی بیان کرده
فکر نکنم دیگر جائی برای سخن گفتن داشته باشد.
اگر عمری باقی بود برای دوستانی که نخواندن و مرور دوستانی
که کتاب را خواندن خواهم نوشت.
شما دوستی خود را با هر چه وهر که هست مقیاس کنید بااین
داستان تا دریابید قدرت عشق را .
واما دوست به مانند اینه ای هست شفاف که تمام خطاهای ما را
به ما گوشزد کرده ، در گوش جانمان میگوید:
(( هیچ لغزشی به خطا بدل نمی شود ، مگر انکه کمر به اصلاح
آن نبندی، اما خطا کردن یک کار انسانی است ولی تکرار آن
یک کارحیوانی است!))
هیچ وقت نباید این کلمه را بگویم یا به ان باندیشیم که: (( اگر کتاب
زندگی چاپ دومی داشت، هرگز نمی گذاشتیم این همه غلط تکرار
شود!))
اما بازهم برای شناخت دقیق تر و شفاف تر دوست باید الگو داشته
باشیم. اگرکسی به شما یک سیب بدهد و بگوید: این سیب گلاب است.
شما ابتدا آن را بومی کنید و به رنگ آن نگاه می کنید و می گویید:
سیب گلاب بوی عطر می دهد و آبدار و تازه است و با مقایسه آن
می فهمید که آن سیب چون مشخصات را ندارد ، سیب گلاب نیست !
در این جا داشتن الگو ضروری و اجتناب ناپذیراست !
مولانا میفرمایند که:
بعضی باشند که سلام دهندو از سلام ایشان بوی دود آید !
وبعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی عود آید!
این را کسی دریابد ، که او را مشامی باشد !
- اما عرفا معتقد هستند که:
همه چیز در رابطه با خدا معنا می دهد .
((به خصوص دوست))
ولی باز سخن در مورد اهمیت دوست تمام نشده چرا که این بحث
خیلی بیشتر از اینها مهم بوده و جای تامل بسیار دارد .
پس اگر اجازه بفرمائید چون مطلب زیاده نشود این باب را همینجا
تمام کنیم و در پست بعدی الباقی مطالب را بنویسیم و شما ما را از
راهنمائی خود بی بهره نگذارید منتظر راهنمائیهای
ارزشمند شما یاران هستم .
در پست بعدی داستان شاهزاده و دوستی او با روباه را خواهم نوشت
التماس دعا
یاعلی




