حضرت علی اصغر(س)
هوالحق
باسلام
در کشاکش جنگ همه دور تا دور خیمه ها حلقه زدند همه آماده اند تا با یک یورش تمامی خیمه ها و اهل خیمه ها را به خاک و خون بکشند ولی می دانند هنوز در این خیمه ها امید هست و جائی که امید هنوز هست فتح و پیروزی نسیب کسی نمی شود.
اسبان خود را بطرف خیمه ها می تاختند نزدیک می شدند و باز بر می گشتند بچه ها ترسیده بودند گردو خاکی به پا بود اباعبدالله(ع) هرزگاهی به میدان می امدند و نعشی را با خود به خیمه ها می بردند چند دقیقه ای بود کسی برای رجز خوانی و جنگ نیامده بود.
آقا سوار بر اسب شدند خانم زینب تیکه پارچه سفیدی را به ایشون دادند ایشون پارچه را زیر عبا گرفتند.
در عجب بودند همه چشم کودکان به دنبال آن پارچه از همه نگران تر دیدگان دختر بچه ای بود.
دیدند آقا بطرف جلوی لشکر دشمن می اید همه از هم میپرسیدند نعشی بر روی زمین نیست! چرا حسین(ع) باز به میدان آمده ؟ شاید می خواهد کار را یکسره کند؟
همه چشم به ایشون دوخته بودند ایشون آمدند تا جائی که صدای ایشون به گوش بزرگان لشگر دشمن میرسید .
دست بردند زیر عبای خود تیکه پارچه ای را در آوردند خوب دیده نمیشد فریاد زدند : این طفل شیر خوار من علی اصغرست . او نیز تشنه لب است به او اب دهید، یا ندهید، میمیرد ولی شما سیرابش کنید.
همه دشمن به همدیگر نگاه میکردند، گمان میکردی صدای کسی آنقدر بلند نبود تا بتواند جواب امام را بدهد ابن سعد فریاد زد ای هرمله جواب حسین(ع) را تو بده.
هرمله تیر و کمان را در آورد از میان تیران خود یک تیر سه شعله در آورد که به هیچ عنوان خطا نرود نشانه گرفت پدر یا پسر؟
در ذهن خود مرور کرد اگر پدر را بکشم پسر زنده خواهد ماند اگر پسر را بکشم پدر طاقت مرگ فرزند ندارد جان میدهد تیر را رها کرد...
گمان نکنم که تا الان هیچ ذبحی از این ذبح آسان تر بوده باشد گلو چاک خورد نوزاد خندید به گمانش آب به حنجرش ریختند نمی دانست که این خون خود اوست که حنجرش را سیراب کرد کودک به چشمان پدر می نگریست و می خندید
امام دست در زیر گلوی پسر خود گرفت خون در مشت امام جمع شد آن را به اسمان پاشید قطره ای از آن خون بر زمین نرسید.
امام کودک را زیر عبا پنهان کرد آرام بطرف خیمه ها برگشت زنان درون خیمه ها رفتند کودکان خود را بردند ولی کی می تونست آن دختر بچه را ببرد او منتظر بود تا پدر هم بازیش را بر گرداند به او گفته بودند وقتی او برگردد دیگر گریه نمی کند دیگر بهانه نمیگیرد باز مثل قبل می خندد و با دختر بازی می کند چشم دختر به دستان پدر بود.
عمه از پشت او را گرفت او را بوسید نمی دانست چرا هر وقت اتفاقی می افتد اولین کسی که می آید به خیمه انها عمه هست دلش آرام گرفت او بغل عمه بود و با چشمانش پدر را دنبال میکرد در دل می گفت او را سیراب کردند چون دیگر گریه نمیکند پس کی پدرم او را زمین میگذارد پس چرا از زیر عبا در نمی آوردش شاید نمیخواهد آفتاب به او بتابد
پدر رفت پشت خیمه ها او با عمه رفت پدر شمشیر از نیام کشید و با غلاف شمشیر خاک را می کند دختر در فکر خود می گفت با خود حتمی پدر با او بازی می کند این یک بازی جدید است تا به الان پدر با من این بازی را نکرده چرا؟ عمه به او نزدیک شد دست بر پشت برادرش زد آقا اجازه بدهید مادرش برای آخرین بار فرزندش را ببیند آخه هر چه باشد مادرست!
برادر به چشمان خواهر خیره شد من کودک را گرفتم از مادرش تا سیرابش کنم!
چون حلقه زده بودند دور خیمه ها آنهائی که پشت خیمه ها بودند از لشگر کفر نمی دیدند که جلوی خیمه ها چه میگذرد و فاصله زیاد بود.
دیدند اقا امد با غلاف شمشیر زمین را کند بقچه ای را در زیر زمین دفن کرد همه فکر کردند طلا و جواهر زنان هست که آقا دفن کرده .
در آن بعدازظهر همه بطرف خیمه ها هجوم آوردند آتش میزدند تا زنان و بچه ها زودتر از خیمه ها بیرون بیایند یکی از آنها به فکر آن بقچه طلا افتاد همانجا که امام کنده بود رفت نیزه خود را در زمین فرو کرد بله چیزی هست نوک نیزه به چیزی خورد آن را بالا کشید نو ک نیزه کودکی بود نیزه درون سر او فرو رفته بود سر این طفل کوچک نیزه بزرگ از پهلو های این سر نوک نیزه آمده بود بیرون او فکر کرد میان قنداق باید طلا ها پنهان باشد هی این نیزه را تکان می داد هی نیزه را تکان داد تا همه دیدند که این طفل نوزاد پسر است پسر.
شاید علی اصغر با خدا عهد کرده بود که مانند پدر خود بی کفن باشد شاید عهد کرده بود مانند برادرش علی اکبر اربن اربا شود و مانند عمویش عباس از وسط دو نیمه شود .
الله اکبر،لااله الاالله
التماس دعا
یاعلی
آب
هوالحق
باسلام
ای(( آب)) تو عاشورا کجا بودی ؟
حضرت رقیه وقتی می امدند درون چادر و نزدیک گهواره هم بازی خود میشدند و حال حضرت علی اصغر را میدیدند بسیار غصه میخوردند یک کودک ۶ ساله چه کاری از دستش بر می آید او می داند علی اصغر تشنه هست و آب میخواهد هر جوری که بلد بود سر این کودک را گرم کند نمیشد و او درون گهواره دست و پا میزد و دهان کوچک خود را به علامت تشنگی باز و بسته میکرد دیگر رمقی نداشت برای گریه.
رقیه فکری به ذهنش رسید یک مشک خالی پیدا کرد و دوان دوان رفت سراغ دوستش کسی که با هیکلی بزرگ و قامتی رشید از کودکی با او بازی میکرد و هر بار رقیه چیزی میخواست او برایش تهیه میکرد وقتی مدینه بودند او بر دوش عموی خود می نشست و او در کوچه باغ ها او را میگرداند و وقتی به باغ میرسیدند اگر رقیه هوس میوه میکرد دستش نمیرسید کافی بود ان را نشان دهد و عمو بی درنگ آن خواسته را اجابت میکرد وقتی عمویش وارد خانه میشد همه به دور او حلقه میزدند و او از میان همه رقیه را از زمین بلند میکرد و روی شانه می نشاند او عمو نبود یک دوست بود که مانند بچه ها با او بازی میکرد گاهی اسب او میشد گاهی دست و گاهی پای او میشد کسی جرات نداشت به رقیه حرفی بزند او میگفت به عمو عباس میگویم او مرا از همه بیشتر دوست دارد شما را دعوا میکند عمویم قشنگ ترین عموی دنیاست او قوی ترین عموی دنیاست عموی من خیلی بچه ها رو دوست داره .
حالا رقیه مشک خالی را بر داشته و در آن شلوغی به دنبال عمو میگردد او را یافت دست عمو را گرفت عمو چشم در چشم رقیه رقیه حرف نمیزد هر چه میخواست با چشمانش به عمو میگفت مشک را به دستان عمو داد این بار برای اولین بار به زبان آورد ((عمو عباس آب)) عمو من این آب را برای علی اصغر میخواهم خودم آب نمیخواهم مادرم گفته باید طاقت بیاوریم ما طاقت داریم ولی علی اصغر نمی فهمد بی تابی میکند.
رقیه به خیمه برگشت. این اخرین باری بود که عمو را می دید چند ساعت بعد شنید که عمو را هنگام برداشتن آب در کنار فرات کشته اند دستش را قطع کردند و سرش را از بدن جدا کردند رقیه بی تاب شد طاقت نیاور خود را سر زنش میکرد چرا به او گفتم (( آب)) .
نمیگذاشتند کودکان از خیمه ها دور شوند هر کاری کرد نتوانست خود را به پیکر عمو برساند در آن غروب ولوله شد همه جا بهم ریخت مردان غریبه وارد خیمه گاه شدند هر کس بطرفی میدوید رقیه نیز بطرف فرات پیکر عمو را دید هیچ بدنی به اندازه او بزرگ و قوی نبود همان بدن با همان هیکل و همان لباس او را شناخت بالای سر عمو رسید.
یک خنجر در دست داشت عمو را صدا کرد عمو عباس عموی خوشگلم عموی قشنگم قربون اون چشات برم بلند شو بلند شو با این خنجر زبان من را ببر تا دیگه نگویم((آب)) عمو ما دیگه((آب)) نمیخواهیم عمو ما تو رو میخواهیم عمو بلند شو عمو تو میگفتی نمیزارم کسی آزار بده شما رو ببین عمو داشتم می امدم پیش تو یکی گوشوارهامو کند داره از گوشم خون میاد ولی عیبی نداره تو بلندشو عمو ببین منم مثل مادرت فاطمه نشون دار شدم بازوم کبود شده عمو بلند شو عمو ما دیگه هیچی نمیخوایم ما دیگه ((آب)) نمیخواهیم پشت رقیه سوخت.
با تازیانه بدن او را کبود کردند او دست از پیکر عمو نمیکشید عمه از دور دید دارند کودک را میکشند او به برادرش قول داده مراقب کودکان باشد عمه خود را به او رساند خود را حائل میان تازیانه و بدن رقیه کرد.
در گوشش چیزی گفت رقیه برق در چشمانش درخشید خوشحال شد از زمین بلند شد حالا او کمک عمه میکند تا عمه از زمین بلند شود رقیه عجله دارد و لبخند بر لب دست در دست عمه بطرف خیمه هائی که در آتش میسوزند.
التماس دعا
یاعلی




