سخنان امیر المومنین
هوالحق
باسلام
دوستان باز هم ببخشید از تاخیر اما نوشتیم که این دو
ملعون چگونه و با چه نیرنگی حق شیعه و ولایت شیعه
را از ما گرفتند ولی امام نیز ساکت نماند هر چند که با
وضع موجود نمی توانست بیشتر فشار بیاورد و باید صبر
می کرد تا جامعه آماده پذیرش حکومت عدل می شد ولی
ایشون وقتی با دستانی بسته به مسجد وارد شدند خطاب
به ابوبکر نوشتیم چه ا گفتند و قتی امام (ع) وارد مسجد
شدند عمر با لحنی بسیار زننده خطاب له ایشون گفت:
بیعت کن و از این سخنان باطل دست بردار ! علی (ع)
فرمودند: اگر بیعت نکنم چه خواهید کرد؟ گفت: ترا با ذلت
و خواری می کشیم!!...... علی (ع) فرمودند: با کشتن من
بنده خدا و برادر رسول خدا را کشته اید . ابو بکر در جواب
گفت: بنده خدا بودن را قبول داریم و اما اینکه خود را برادر
رسول خدا خواندی ما قبول نداریم .
حضرت فرمودند: آیا انکار می کنید رسول الله (ص) مرا به
برادری خویش برگزید؟ ابوبکر گفت: صحیح است و این
را سه بار تکرار کرد !
سپس امیر المومنین رو به مردم کرد و فرمودند: ای
مسلمانان ای مهاجرین و انصار شما را به خدا قسم
می دهم آیا شنیدید در روز غدیر خم پیامبر (ص) اینچنین
فرمود و در جنگ تبوک چنین فرمود . (حضرت تمام
خطبه ای که پیامبر در روز غدیر خم فرموده بودند را برای
مردم دوباره ایراد کردند ) همه در جواب گفتند: بلی
شنیدیم.
ابوبکر از ترس اینکه مردم مبادا علی (ع) را یاری کنند و
او را کنار بگذارند جلوتر از مردم گفت: هرچه فرمودی حق
است با گوشهای خود شنیدم و در قلبهایمان جای دادیم
ولی بعد از ان از پیامبر (ص) شنیدم ک فرمود: ما خانواده ای
هستیم که خداوند ما را برگزیده و گرامی داشته و اخرت
را برای ما بدنیا ترجیح داده است و برای ما اهل بیت نبوت و
خلافت را جمع نمی کند .
علی (ع) فرمود: آیا کسی از اصحاب پیامبر (ص) با تو بود
که شهادت بدهد؟ عمر برخاست و با اشاره به ابوبکر گفت:
خلیفه رسول الله راست می گوید من این کلام را همانطور
که ابوبکر گفت از پیامبر شنیدم .
بعد از عمر ابوعبیده سالم غلام ابی حذیفه و معاذبن جبل
گفتند: ما هم این کلام را از پیامبر (ص) شنیدیم.
اما این پنج نفر در خانه خدا (کعبه) هم پیمان شده بودند که
اگر پیامبر به قتل رسید!!! یا فوت کردند نگذارند خلافت در
خاندان ایشان بماند .
باز هم ببخشید زیاد نوشتم ولی این سخنانی هست که اهل
سنت هنوز هم با اصرار به آن ایمان دارند و می گویند خاندان
نبوت باید بعد از پیامبر فقط نیایش می کردند نه خلافت و این
هنوز هم ادامه دارد همان بحث ولایت امام زمان (عج) در هر
صورت ببخشید ما را هم دعا کنید
یاعلی
اول مظلوم
هو الحق
با سلام
دوستان می خواهم یک راست برم سر ادامه ماجرا. پس در این پست از
همه تشکر میکنم بدون ذکر نام.
اما بعد:
عمر به ابوبکر گفت: چرا کسی را به دنبال علی (ع) نمی فرستی؟
ابوبکر از عمر پرسید: چه کسی را بفرستم؟
عمر گفت: قنفذ را می فرستیم. او مردی خشن و سخت و ستمگر
است. او از آزاد شدگان و یکی از افراد قبیله «بنی عدی بن کعب»است.
قنفذ به همراهی عده ای بسوی خانه امیر المومنین (ع) به راه افتاد و
اجازه ساخت.
ولی علی (ع) به آنها اجازه نداد.
قنفذ و همراهانش نزد ابوبکر و عمر بازگشتند و گفتند: به ما اجازه داده
نشد. در این حال ابوبکر و عمر هر دو در مسجد نشسته و مردم اطرافشان را گرفته بودند.
عمر گفت: برگردید!
اگر اجازه داد داخل شوید وگرنه بدون اجازه داخل شوید!
دوباره به راه افتادند و در خانه علی (ع) اجازه خواستند.
فاطمه (س) جواب داد: نمی گذارم بدون اجازه وارد خانه شوید.
بار دیگر بازگشتند ولی قنفذ ملعون آنجا ماند.
آنها به ابوبکر و عمر گفتند: فاطمه (س) چنین گفت و نگذاشت بدون
اجازه وارد شویم.
عمر خشمگین شد و گفت: ما با زنها کاری نداریم!!
سپس عمر به عده ای که اطرافش بودند دستور داد هیزم آوردند. ((قبل
از شهادت پیامبر (ص) ایشون به عمر و ابوبکر دستور داد به جنگ با کفار
بروند و سپاهی را به فرماندهی عمر مامور کرد تا از مدینه آنها خارج
شوند. عمر می دانست حال پیامبر (ص) بد هست و هر آن امکان
شهادت ایشون نزدیک میشود. برای همین بسیار با تاجیل و تاخیر
حرکت می کرد. آنها هر چند ساعت یک بار پیکی به مدینه میفرستادند
و بدون اینکه توجه کسی را جلب نمایند از حال پیامبر (ص)خبر
میگرفتند.
آنها به نیزاری رسیدند عمر برای اینکه وقت بکشد و تاملی داشته باشد
به سپاه دستور داد نی جمع کنند و بهانه اش این بود با نی نیزه برای
سپاهیان درست کند و وقتی بعد از شهادت پیامبر (ص) آنها به مدینه
آمدند. مقدار زیادی از این نی ها همراه آنها بود.
میگویند این نی ها همان نی هایی هستند که درب خانه را سوزاند و
همان نی هستند که پیکر امام حسن مجتبی (ع) را تیرباران کرد و
همان نی هست که سر بریده بر روی آن بود و .... از این نی در تاریخ
شیعه بسیار یاد شده و داستان نی بسیار طولانی هست.اگر عمری
باقی بود برای شما خواهم گفت.)) او دستور داد نی ها را آورند. عمر به
کمک آنها هیزم را اطراف منزل علی (ع) و فاطمه (س) و فرزندانش (ع)
قرار دادند.
سپس عمر با صدای بلند ((به طوری که علی و فاطمه (ع) بشنوند))
فریاد زد:
قسم به خدا! یا علی! باید خارج شوی و با خلیفه رسول الله (ص) بیعت
کنی و گرنه شما را با آتش می سوزانم!!
فاطمه (س) گفت: ای عمر! ما را با تو کاری نیست.
عمر گفت: در را باز کن و گرنه خانه را با خودتان آتش می زنم.
فاطمه (س) فرمود: آیا از خدا نمی ترسی و به خانه ام داخل میشوی؟!
عمر از کار خود منصرف نشد و آتشی خواست و با آن در خانه را به آتش
کشید.............
و با فشار به در خانه وارد شد................
فاطمه (س) جلو آمد و فریاد زد: ((یا ابتاه! یا رسول الله!))
عمر شمشیر را که در غلاف بود بلند کرد و به پهلوی فاطمه زهرا (س)
زد.
فاطمه ناله ای زد: یا رسول الله (ص) ابوبکر و عمر بعد از تو چه بد رفتاری
کردند!!!!.
در اینجا همه مردم ترسیده بودند و همه مبهوت بودند. چرا که گمان
میکردند هر کس به خاندان رسول خدا (ص) اهانتی یا بد رفتاری کند
دچار عذاب الهی میشود.
ببخشید اگر طولانی شد خودم هم دیگر نمی توانم بنویسم اگر حالی
پیدا کردید ما را هم دعا کنید.
یا علی
خانه نشینی
هوالحق
باسلام
میلاد دخت نبی همسر علی (ع) ام الحسنین بی بی
دوعالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیه بر شما مبارک
و روز زن بر تمام زنان خصوصا مادران گرامی باد.
برای شادی روح تمام گذشتگان خصوصا مادران دوستان
عزیز که از این نعمت بی بهره اند یک حمد و دو سوره
بخوانید .
با تشکر و تقدیر از دوستانی که کامنت گذاشته و با
نوشتن پیام های شخصی ما را راهنمائی و نظرات
ارزشمند خود را بیان نمودند.
ابتدا دوستانی که سرافراز نمودند :
رژانو که لطف دارند همیشه - سکوت عزیز که مدتی هست ما
را همراهی می کنند -عیسی عزیز که وبلاک جالب و مطالب
خواندنی دارند- بیتا سالک که فقط به فکر خدمت به مخلوقات
خداوند هست و هزاران حیف که دیگر نمی نویسند -درنا
(جنگیر) عزیز که همیشه لطف دارند خداوند پدر ایشون را هم
قرین رحمت کند-آقا مهدی (مرتضی) بسیار فهیم و دوست
داشتنی و آقا مهدی (مرتضی) چشم سعی می کنیم از این به
بعد اینگونه باشد ولی به دوستان هم گفتم اجازه بدین مطلب
تمام شود منابع را خدمت شما عرض می کنم اما اگر عجله
هست یا خدای ناکرده شکی وجود دارد بفرمائید تا به آدرس
شما تمام منابع مورد تایید شیعه و اهل سنت(بی خبران) را
ارسال کنم - گمنام عزیز و مهربان که انقدر هم گم نام نیستند
ایشون -خانم مارپل ما هنوز منتظر نظر ایشون هستیم اگر عمر
باقی باشد - آقا سید امیر حسین مولانا این دوست گرامی و
عزیز ما که وبلاگ بسیار ارزشمندی دارند-دوست عزیز م-عروج
که بسیار فهیم و دوست داشتنی هستم و من خشحالم تمام
دوستان دست به قلم و نویسنده های خوبی هستند - آقا
مصطفی عزیز با عرض پوزش و ببخشید که این بار اسم شما
را درشت تر نوشتم تا باعث رنجش نشود من سعی می کنم
یادم نرود و تمام دوستان را بنویسم - وبلاگ مریم خانم هم به
روز شده اما برای ا نظری ندادند شما برید و برای ایشون نظر
بگذارید - خویشتن فراموش شده این عارف خدا این یار دوست
داشتنی با وبلاگ بسیار عالی - جوانی ناکام که بسیار عالی
می نویسند و ما همیشه از نظرات ایشون استفاده بردیم -غزل
عزیز با وبلاگی دیدنی -کربلائی که با نوشته های خود داغ دل
تازه می کند یا او با نوشتن خود ما را می کشد یا ما او را چون
می دانم با خواندن این پست چه حالی می شود -مهشید عزیز
که در عین سادگی بسیار پر محتوی می نویسند - نازنین عزیز
و همه فرشته های زیبای او
(گفتی اگر درمانی به فریادت رسم این که درمانده ام اینک به
فریادم برس )
اما بعد:
گفتیم مولای علی (ع) قران را یکپارچه جمع آوری کرد و آنرا مهر
کرد و در حالیکه مردم با ابوبکر در مسجد پیامبر (ص) نشسته
بودند از منزل خارج شد و با صدای بلند چنین گفتند:
ای مردم من از زمانی که پیامبر (ص) رحلت نمود مشغول غسل
او و سپس جمع آوری قرآن بودم تا اینکه همه انرا در این یک
پارچه جمع آوری کردم .
بدانید که خداوند هر آیه ای بر پیامبر (ص) نازل کرده در این
مجموعه است .
تمام ایات را پیامبر (ص) برای من خوانده و تاویل آن را به من
آموخته است.
این کار را کردم تا فردا نگوئید ما از قرآن بی خبر بودیم .
روز قیامت نگوئید که من شما را به یاری خویش نطلبیدم و حقم
را برای شما بیان نکردم و شما را به اول تا آخر قرآن دعوت
نکردم.
عمر در پاسخ گفت: آنچه از قرآن پیش ماست ما را کفایت می
کند و احتیاجی به انچه ما را دعوت می کنی نداریم ! علی (ع)
هم داخل خانه اش شد.
عمر رو به ابوبکر کرد و گفت: بسراغ علی (ع) بفرست او باید
بیعت کند تا او بیعت نکند ما بر پایه ای استوار نیستیم و اگر
بیعت کند در امان خواهیم بود.
ابوبکر نزد علی (ع) فرستاد قاصد او گفت: خلیفه پیامبر (ص) را
پاسخ گو.
علی (ع) فرمود: ((سبحان الله)) ! چه زود بر پیامبر دروغ می
بندید او و یارانش می دانند که خداوند و پیامبرش غیر مرا خلیفه
قرار نداده قاصد جواب را به ابوبکر رسانید .
ابوبکر گفت: بر بگو : جواب امیرالمومنین ابابکر را بده ! فرستاده
بازگشت و گفته های او را به علی (ع) رسانید .
علی (ع) فرمودند: ((سبحان الله))! دیر زمانی از پیمانتان
نگذشته است که آن را فراموش کرده باشید .
او (ابوبکر) خوب می داند که این اسم (امیر المومنین) جز برای
من صلاحیت ندارد .
پیامبر به او در میان هفت تن که هفتم آن ها خود او بود امر کرد
و همه انها بر امیر مومنان بودن من سلام کردند .
در ان هنگام او و رفیقش عمر (ازمیان هفت نفر) از پیامبر
پرسید: آیا این امر خداو پیامبر است؟
پیامبر هم پاسخ داد: آری حقی از خدا و پیامبر اوست او امیر
المومنین و رئیس مسلمانان و صاحب پرچم سفید پیشانیان
است .
روز قیامت خداوند او را بر پل صراط می نشاند تا دوستانش را به
بهشت و دشمنانش را به جهنم بفرستد .
قاصد بازگشت و آنچه علی (ع) فرموده بود به ابوبکر خبر داد .
آنروز هم قضیه را ساکت گذاردند.
شب هنگام باز علی (ع) فاطمه (ع) را بر الاغی سوار کرد و
دست حسن و حسین را گرفت و در خانه همه اصحاب پیامبر
رفت و در اثبات حق خود آن ها را به خدا قسم داد و از انها
خواست تا او را یاری کنند .
بار دیگر جز چهار نفر کسی جواب او را نداد و ما چهار نفر
(سلمان- ابوذر-مقداد-زبیر)سرهای خود را تراشیدیم و توانائی
خود را مبذول داشتیم و زبیر با بینش بیشتری یاری می کرد .
علی (ع) چون دید مردم او را خوار کردند و دست از یاری وی
برداشتند و با ابوبکر همصدا شدند و به او تعظیم کردند ((خانه
نشینی)) اختیار کرد !؟
عمر به ابوبکر گفت: چرا کسی را سراغ علی (ع) نمی فرستی
تا او هم بیعت کند؟ غیر از علی (ع) و آن چهار نفر همه بیعت
کردند!
البته ابوبکر نرم تر سازش پذیر تر با فکر تر و دور اندیش تر از
عمر بود . بر عکس عمر خشن تر سخت تر و ستمگر تر از او
بود.
ابوبکر از عمر پرسید: چه کسی را بفرستیم ؟ عمر گفت: قنفذ
را می فرستیم..........................
این ایام ایام جشن ولادت بی بی دو عالم خانم فاطمه سلام
الله علیه و اله هست نمی خواهم بیشتر بنویسم تا هفته بعد
می دانم خیلی از شما با خواندن اسم قتفذ چه حالی شدید از
این به بعد شروع ماجرای غیبت امام عصر شروع سم دادند به
ائمه هتک حرمت بیت الله شریف ضرب و شتم مظلومان و
شروع قیام کربلاست این همان نقطه آغاز مظلومیت شیعه
هست این همان جائی هست که اینقدر بی حیا شدند که
جرات جسارت به دخت پیامبر و زینت دوش نبی را کردند از این
جا نطفه عاشور ا بسته شد تا بتوانند سر معصوم را از تن جدا
کنند تا این هنگام همه فکر می کردند بی حرمتی به خاندان
رسول الله (ص) خشم خدا را بر می انگیزد و اگر چنین شود بلا
نازل می گردد و زمین و زمان بهم می خورد اما بگذارید پست
بعدی بگویم ما را دعا کنید خصوصا در این ایام مبارک اگر حالی
پیدا کردید به یاد این حقیر فقیر باشید التماس دعا
یاعلی
علی (ع) اول مظلوم
هوالحق
باسلام
دوستان سروران بزرگان و استادان بنده زحمت کشیده بودند و
راهنمائی فرمودند اینکه من دیر نوشتم برای این بود که دو دل
بودم ادامه بدهم یا نه اما با حضرتش عهد کردم من در خلوت
همیشه این مطالب را برای دوستان بازگو می کردم و نتیجه می
گرفتم این بار برای اولین بار هست که اینگونه می نویسم و اگر
او بخواهد از این به بعد تمام نا گفته ها را می نویسم فقط من
از خدا خواست چشم نامحرم نبیند و درک نکند عمق مطلب را
فقط اهل دل بخوانند و بفهمند باز از همه شما پوزش می طلبم
منم دعا کنید شاید حالم مثل حال شما اینقدر خوب و زیبا بشود
و منم بتونم مثل شما خوبان دید الهی پیدا کنم دعا کنید .
اما دوستانی که زحمت کشیدن :"
غزل خانم دوست گرامی با قلم توانمند
درنای عزیز (جنگیر) که تمام زحمت های ما روی دوش ایشون
هست
گمنام دوست بسیار محترم و فهیم
آقا سید امیر حسین مولانا دوست گرامی
آقا رضا استاد ارجمند
شهریار عزیز این دوست با نشاط و با روحیه همیشه مثبت که
هر گجا هست خدا یارش باد
محمد عزیز این دوست از دیار امام غریب(ع) برای شادی روح
مادر ایشون یک فاتحه قرائت کنید
نازنین عزیز دوست بسیار مهربان و فهیم
اینم آدرس اینترنتی رادیو منتظران موعود
جوانی ناکام خاک پای یار سفر کرده با این همه شور و نشاط
در هر صورت رسیدیم به انجا که اولین کسی که با ابوبکر بیعت
کرد خود شیطان بود به گفته حضرت مولا علی (ع)واما بعد:
چه کسانی به حضرت وفادار بودند؟
سلمان می گوید : چون شب شد علی (ع) فاطمه(ع) را بر
الاغی سوار کرد و دست دو فرزندش حسن و حسین را گرفت
و بر در خانه همه اهل جنگ بدر از مهاجر و انصار برد و حق
خویش را به انان یاد آور ی کرد و از انها خواست که او را یاری
کنند.
هیچکس جواب مثبت نداد مگر چهل و چهار نفر امام (ع) هم به
انان دستور داد تا هنگام صبح با سرهای تراشیده و اسلحه در
دست برای بیعت تا حد مرگ اماده شوند ! هنگام صبح جز چهار
نفر به پیمان خود وفا نکردند . سلمان می گوید : آن چهار نفر
من بودم ابوذر مقداد و زبیر .
شب بعد باز علی (ع) به سراغ آنها رفت و آنها را از پیمانشان
آگاه ساخت . آنها هم وعده فردا صبح را دادند . باز فردا صبح غیر
ما چهار نفر کسی حاضر نبود .
شب سوم نیز نزد آنها رفت باز کسی جز ما حاضر نشد.
امیرالمومنین (ع) چون حیله گری و بی وفائی آنان را دید ((خانه
نشین)) شد و مشغول جمع آوری و ترتیب قرآن شد و از خانه
خارج نشد تا آنرا جمع آوری نمود .
قرآنی که در اوراق و پراکنده و پاره پاره بود.
وقتی همه آنرا اعم از آنچه نازل شده بود و انچه قابل تاویل بود و
ناسخ و منسوخ را جمع آوری کرد و انها را با دست خویش
نوشت ابوبکر کسی را فرستاد که به علی بگوید: بیرون ای و
بیعت کن! علی (ع) جواب فرستاد : من مشغولم و با خود قسم
یاد کرده ام که عبا بدوش نیندازم جز برای نماز تا قرآن را جمع
آوری و مرتب کنم.
چند روزی قضیه را ساکت گذاردند . علی (ع) هم قرآن را یک
پارچه جمع آوری کرد و انرا مهر کرد و در حالیکه مردم با ابوبکر
در مسجد پیامبر (ص) نشسته بودند از منزل خارج شد و با
صدای بلند چنین ندا بر آورد :
خوب زیاد نوشتم ببخشید ما را دعا کنید این گفته حضرت مولا
بسیار مهم هست چرا که تا همین امروز بکار همه ما آمده پس
اجازه بدهید در پست بعدی بنویسم من را هم دعا کنید
یاعلی
هوالحق
باسلام
دوستان باید ببخشید که این بار دیر اپ کردم امید وارم با
توکل به خدا دیگر این چنین نشود ا را هم شما دعا کنید
اما بعد :
اولین کسی که با ابوبکر بیعت کرد به نظر شما چه کسی بود؟
سلمان می گوید : در حالیکه علی (ع) سرگرم غسل پیامبر
(ص) بود از آنچه مردم (دربیرون از خانه) انجام دادند خبر دادم و
گفتم : هم اکنون ابوبکر بر منبر پیامبر (ص) نشسته و مردم به
بیعت با یکدستش اکتفا نمی کنند بلکه با هر دو دست راست و
چپش بیعت می کنند.
علی (ع) فرمودند : ای سلمان هیچ فهمیدی اول کسی که
روی منبر پیامبر با او بیعت کرد چه کسی بود؟ عرض کردم : نه
همینقدر می دانم که او را در سقیفه بنی ساعده دیدم وقتی
که با انصار مخامصه می کردند .
و اول کسی که با او بیعت کرد مغیره بود و بعد از او بشیربن
سعید سپس ابوعبیده بعد عمر بن خطاب بعد سالم غلام ابی
حذیفه و معاذ بن جبل .
علی (ع) فرمود: درباره اینان از تو سوال نکردم. بگو آیا فهمیدی
اول کسی که از منبر بالا رفت و با او بیعت کرد که بود؟ گفتم :
نفهمیدم ولی پیر مردی سالخورده ای را دیدم بر عصا تکیه کرده
و میان دو چشمش جای سجده بود بطوری که بسیار جدی و
کوشا در عبادت می نمود . از منبر بالا رفت و در حال گریه
گفت:شکر خدا را که قبل از مردن ترا در اینجا می بینم دستت را
برای بیعت دراز کن . ابوبکر دستش را جلو برد او هم بیعت کرد و
گفت: (( روزی است مانند روز آدم )) !! و از منبر پائین آمد و از
مسجد خارج شد .
امیرالمومنین (ع) پرسید: ای سلمان آیا او را شناختی؟ عرض
کردم : نه! ولی از گفتارش ناراحت شدم مثل اینکه مرگ پیامبر
(ص) را به سرزنش گرفته بود.
علی (ع) فرمود: او شیطان بود! پیامبر (ص) به من خبر داد که
ابلیس و روسای یارانش در روز غدیر خم شاهد منصوب شدن
من بامر خدا بودند و اینکه من صاحب اختیار انان هستم و پیامبر
(ص) هم به آنها دستور داد که حاضران به غائبان اطلاع دهند .
در این هنگام شیاطین و بزرگان انها بسوی خود شیطان روی
آوردند و گفتند: این امت مورد رحمت خداوند قرار گرفته و از گناه
دور خواهند بود . ما دیگر براینان راه نخواهیم یافت . آنها پناه خود
و امام بعد پیامبر (ص) را شناختند . شیطان هم گرفته و محزون
شد !
امیرالمومنین (ع) فرمود: پیامبر به من خبر داده است که : مردم
در سقیفه بنب ساعده با ابوبکر بیعت خواهند کرد بعد از آن که
بر سر حق ما اختلاف پیدا می کنند و با دلیل ما استدلال می
کنند. بعد به مسجد می ایند و اول کسی که با او بیعت می
کند شیطان هست که به صورت پیر سالخورده ای جدی خواهد
بود که این حرفها را خواهد گفت. بعد خارج شده شیاطین خود
را جمع می کند انها هم در مقابلش سجده کرده و می گویند :
ای رئیس بزرگ ما تو همان کسی هستی که ادم را از بهشت
راندی . او هم می گوید : کدام امت بعد از پیامبر ش گمراه
نشد؟ خیال کرده اید من دیگر راهی بر آنان ندارم . نقشه ای مرا
چگونه دیدید آنگاه که امر خدا را مبنی بر اطاعت از علی (ع) و
امر پیامبر (ص) را راجع به همین مطلب ترک کردند .
و این همان گفته خداوند است که فرمود:
(( ولقد صدق علیهم ابلیس ظنه فاتبعوه الا فریقا من المومنین ))
یعنی :
(( همانا شیطان حدسی که در باره آنان زده بود بمرحله عمل
رسانید سپس او را پیروی کردند جز گروهی از مومنین ))
اما وفا داری علی (ع) و واکنش اصحاب که مولا فرمودند اگر من
به اندازه انگشتان دست یار داشتم نمی گذاشتم بر سر امت
پیامبر این بلا نازل شود و جهاد می کردم .
ببخشید زیاد می نویسم ولی حیف است تا به نتیجه نرسیده
رها کنم سعی می کنم زودتر به روز کنتم این بار مرا ببخشید
که اینقدر دیر شد .
یاعلی
عباس عموی مولا
هوالحق
سلام
متشکر از دوستانی که کامنت گذاشتند و لطف فرمودند
خصوصا :
محمد عزیز برای شادی روح همه اموات خصوصا مادر ایشون یک
فاتحه بفرستید
شیخ ابو امیر
سید امیر حسین مولانا
کربلائی بزرگوار
جناب آقای بیات این شاعر بزرگوار
خویشتن فراموش شده دوست عزیز
بیتای سالک این بزرگوار
درنای مهربان (جنگیر)
مرضی خانم که بعد از مدتها سرافراز نمودن
جوانی ناکام خاک ای یار سفر کرده که دست به قلم عجیبی دارند
گمنام عزیز این عاشق مولا و گل مولا
جناب آقای موسوی این دانشجو عزیز از علی گودرز که خیلی
بزرگوارند
وآقا رضا که همیشه شرمنده ایشون می شویم
گفتیم در خانه و در بیرون بعد از شهادت پیامبر چه گذشت اما
بعد:
باز از دهان براء بن عازب که سلیم بن قیس می گوید می نویسم
که او می گوید:
شب هنگام به مسجد رفتم وقتی داخل شدم متوجه شدم
صدای همهمه قرآن پیامبر را می شنوم .
از جا برخاستم و بسوی ((فضاء بنی بیاضه)) رفتم. در آنجا چند
نفر را دیدم که آرام سخن می گفتند . وقتی به انها نزدیک شدم
ساکت شدند و بازگشتم آنها مرا شناختند و من آنها را
نشناختم مرا صدا زدند پیش رفتم و متوجه شدم که آنان عبارتند
از : مقداد-ابوذر-سلمان-عماریاسر-وعباده بن صامت و حذیفه و
زبیربن عوام .حذیفه می گفت: بخدا قسم آنچه بشما خبر دادم
عملی خواهند کرد. بخدا قسم دروغ بمن نگفته اند و من دروغ
نمی گویم...........
و اما مطرح کردن خلافت بین مهاجر و انصار
مردم تصمیم گرفتند امر خلافت را بعنوان شوری بین مهاجر و
انصار مطرح کنند . در این میان حذیفه گفت: پیش ابی بن کعب
برویم زیرا او هم مانند من از مطلب آگاه است . بطرف منزل
ابی بن کعب براه افتادیم و در را زدیم پیش آمد تا پشت در قرار
گرفت و پرسید کیست؟ مقداد جواب وی را داد. پرسید برای چه
آمدید؟ مقداد گفت: در را باز کن آنچه ما را به اینجا آورده بزرگتر از
آن است که از پشت در بیان شود.ابی بن کعب در جواب گفت: در
را باز نخواهم کرد . خوب می دانم برای چه آمدهاید در را باز
نمی کنم گمان می کنم برای تجدید نظر در عقد خلافت آمده اید !
گفتیم : آری! پرسید : آیا حذیفه در میان شما است؟ گفتیم :
آری . گفت: هرچه حذیفه بگوید درست است ولی من در ب را
باز نخواهم کرد تا مطلب به خودی خود صورت بگیرد و بدانید آنچه
بعد از این شود بدتر از قبل خواهد بود شکایت را فقط به خدا می
کنم! همه برگشتند و ابی بن کعب داخل خانه شد .
توطئه درباره عباس عموی پیامبر (ص)
از طرف دیگر این خبر به ابوبکر و عمر رسید آندو ابوعبیده و
مغیره را فراخواندند و از آنها نظریه خواستند مغیره بن شعبه گفت:
بنظر من باید با عباس بن عبدالمطلب ملاقات کنید و او را بطمع
بیندازید که برای تو و نسلهایت هم نصیبی از خلافت خواهد بود
و با این سیاست او را از علی بن ابی طالب (ع) جدا سازید زیرا
اگر عباس بن عبدالمطلب با شما باشد دلیلی برای مردم خواهد
بود و مقابله شما با علی بن ابی طالب (ع) به تنهائی کار
اسانی می شود .ابی بکر و عمر و ابوعبیده بسراغ عباس رفتند و
این در حالی بود که دو شب از رحلت پیامبر (ص)
می گذشت . ابوبکر سخن آغاز کرد و پس از حمد و ثنای الهی
چنین گفت: خداوند محمد (ص) را بعنوان پیامبر شما و صاحب
اختیار مومنان فرستاد است . خدا بر مردم منت نهاد و او را در
میان همین مردم قرارداد . تا اینکه پیامبر (ص) را به پیش خود
فراخواند و (( ریاست مردم را به خود آنها واگذار کرد تا خودشان
مصلحت خویش را باتفاق و بدون اختلاف اختیار کنند!)) مردم هم
مرا بعنوان والی خود و مسئول کارهایشان انتخاب کردند . و من
هم آنرا بر عهده گرفتم و بیاری خدا هیچ سستی و حیرت و
ترسی بخود راه نمی دهم و فقط بوسیله خدا توفیق خواهم
یافت .لکن من مخالفی دارم که به من طعنه می زند و بر خلاف
مردم سخن می گوید و شما را پناه خویش قرارداده و شما هم
قلعه ای محکم و خواستگار زیبائی برای او شده اید ! یا باید شما
هم بر آنچه همه اتفاق دارند داخل شوید و یا مردم را از عقیده
شان برگردانید . ما پیش تو آمده ایم و می خواهیم برای تو نصیبی
از خلافت قرار دهیم تا برای تو ونسلت باشد زیرا تو عموی پیامبر
(ص) هستی اگر چه مردم با آنکه مقام تو و رفیقت علی (ع) را
می دانند در عین حال در خلافت از شما اعراض کردند .عمر
سخنان ابوبکر را ادامه داد و گفت: ای والله از طرف دیگر ای بنی
هاشم بر پیامبر تان افتخار دارید پیامبر خانواده ما و شما
است .ای عباس برای حاجتی پیش تو نیامده ایم ولکن خوش
نداشتیم که ایرادی در آنچه مسلمانان آنرا قبول کرده اند پیش اید
و خواسته های شما و آنان متفاوت باشد به صلاح خود و مردم
نظر دهید !عباس هم سخن خود را اینچنین آغاز
کرد :...................اگر از خواندن این سطور فیضی نایل امد این
حقیر فقیر را از دعای خیر خود بی نصیب نگذارید دعای شما
خوبان مستجاب می شود باشد که از دعای شما حال ما هم
قشنگ و زیبا همچون حال شما شود التماس دعا
یاعلی




