روضه حضرت عباس(ع) - ساده گفتن

ساده گفتن

آب

هوالحق

باسلام

ای(( آب)) تو عاشورا کجا بودی ؟

حضرت رقیه وقتی می امدند درون چادر و نزدیک گهواره هم بازی خود میشدند و حال حضرت علی اصغر  را میدیدند بسیار غصه میخوردند یک کودک ۶ ساله چه کاری از دستش بر می آید او می داند علی اصغر تشنه هست و آب میخواهد هر جوری که بلد بود سر این کودک را گرم کند نمیشد و او درون گهواره دست و پا میزد و دهان کوچک خود را به علامت تشنگی باز و بسته میکرد دیگر رمقی نداشت برای گریه.

رقیه فکری به ذهنش رسید یک مشک خالی پیدا کرد و دوان دوان رفت سراغ دوستش کسی که با هیکلی بزرگ و قامتی رشید از کودکی با او بازی میکرد و هر بار رقیه چیزی میخواست او برایش تهیه میکرد وقتی مدینه بودند او بر دوش عموی خود می نشست و او در کوچه باغ ها او را میگرداند و وقتی به باغ میرسیدند اگر رقیه هوس میوه میکرد دستش نمیرسید کافی بود ان را نشان دهد و عمو بی درنگ آن خواسته را اجابت میکرد وقتی عمویش وارد خانه میشد همه به دور او حلقه میزدند و او از میان همه رقیه را از زمین بلند میکرد و روی شانه می نشاند او عمو نبود یک دوست بود که مانند بچه ها با او بازی میکرد گاهی اسب او میشد گاهی دست و گاهی پای او میشد کسی جرات نداشت به رقیه حرفی بزند او میگفت به عمو عباس میگویم  او مرا از همه بیشتر دوست دارد شما را دعوا میکند عمویم قشنگ ترین عموی دنیاست او قوی ترین عموی دنیاست عموی من خیلی بچه ها رو دوست داره .

حالا رقیه مشک خالی را بر داشته و در آن شلوغی به دنبال عمو میگردد او را یافت دست عمو را گرفت عمو چشم در چشم رقیه رقیه حرف نمیزد هر چه میخواست با چشمانش به عمو میگفت مشک را به دستان عمو داد این بار برای اولین بار به زبان آورد ((عمو عباس آب)) عمو من این آب را برای علی اصغر میخواهم خودم آب نمیخواهم مادرم گفته باید طاقت بیاوریم ما طاقت داریم ولی علی اصغر نمی فهمد  بی تابی میکند.

رقیه به خیمه برگشت. این اخرین باری بود که عمو را می دید چند ساعت بعد شنید که عمو را هنگام برداشتن آب در کنار فرات کشته اند دستش را قطع کردند و سرش را از بدن جدا کردند رقیه بی تاب شد طاقت نیاور خود را سر زنش میکرد چرا به او گفتم (( آب)) .

نمیگذاشتند کودکان از خیمه ها دور شوند هر کاری کرد نتوانست خود را به پیکر عمو برساند در آن غروب ولوله شد همه جا بهم ریخت مردان غریبه وارد خیمه گاه شدند هر کس بطرفی میدوید رقیه نیز بطرف فرات پیکر عمو را دید هیچ بدنی به اندازه او بزرگ و قوی نبود همان  بدن با همان هیکل و همان لباس او را شناخت  بالای سر عمو رسید.

 یک خنجر در دست داشت عمو را صدا کرد عمو عباس عموی خوشگلم عموی قشنگم قربون اون چشات برم بلند شو بلند شو با این خنجر زبان من را ببر تا دیگه نگویم((آب)) عمو ما دیگه((آب)) نمیخواهیم عمو ما تو رو میخواهیم عمو بلند شو عمو تو میگفتی نمیزارم کسی آزار بده شما رو ببین عمو داشتم می امدم پیش تو یکی گوشوارهامو کند داره از گوشم خون میاد ولی عیبی نداره تو بلندشو عمو ببین منم مثل مادرت فاطمه نشون دار شدم بازوم کبود شده عمو  بلند شو عمو ما دیگه هیچی نمیخوایم ما دیگه ((آب)) نمیخواهیم  پشت رقیه سوخت.

با تازیانه بدن او را کبود کردند او دست از پیکر عمو نمیکشید عمه از دور دید دارند کودک را میکشند او به برادرش قول داده مراقب کودکان باشد عمه خود را به او رساند خود را حائل میان تازیانه و بدن رقیه کرد.

 در گوشش چیزی گفت رقیه برق در چشمانش درخشید خوشحال شد از زمین بلند شد حالا او کمک عمه میکند تا عمه از زمین بلند شود رقیه عجله دارد و لبخند بر لب دست در دست عمه بطرف خیمه هائی که در آتش میسوزند.

التماس دعا

یاعلی

+   معصومی ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir