ساده گفتن

ساده گفتن

 

 

سلام

 

دارم خفه ميشم دردم را به کی ميتوانم بگويم دارم ميميرم اما ديگه کسی را

نميبينم مشت ولگد او در بيايم که دوباره ليز خوردم وبا صورت به پاشوره

خوردم او ميزد وفحش ميداد فرار کردم رفتم توی کوچه ديدم از صدای او

همسايه ها را پشت در ما اورده آنها نيز ميخنديدن کريه ميکردم ودر کوچه ها

ميدويدم تا رسيدم به کوچه تاريکی و آنجا ايستادم سرم را رو به آسمان کردم

 خواستم شکايتش را بخدا بکنم به يک بار تمام وجودم لرزيد ونوری را در

آسمان ديدم نفهميدم چند ساعت گذشت خيلی چيزها به قلبم سرازير شد

آمدم خانه رفتم به اتاقش ترسيد افتادم به روی پايش ودستهايش راستی

کسی هست تا بفرياد ما برسد؟

 

چرا اينجوری بايد بشود ياعلی گفتيم که از قيد وبند رها شويم چرا باز

ديکتاتوری بازم منم ؟

 

تا بحال شده که از کسی بدتان بيايد ومجبور باشيد با او يک جا کار بکنيد يا

زندگی؟

 

شما ملاکی داريد برای خودتان وبه ارزشهای خود پايبند ولی اگر کسی به

انچه که شما برای خود ساخته ايد با چشم تمسخر ويا بدبينی نگاه کند وبرای

ديگران به تصوير بکشد شما چه حالی داريد .

 

يکی از دوستان ميگفت من درجوانی با مادر زنم يک جا زندگی ميکردم او

اوايل زندگی به من خيلی توهين ميکرد ابتدا ساده وبا کنايه من هم بی توجه

 آرام آرام بيشتر شد تا جايی که رسيد به فحاشی او ميگفت من خيلی تنگ

دست بودم ومخارج زندگی را بسيار به سختی تامين ميکردم واو دست روی

همين موضوع ميگذاشت من ميخواستم نماز شب بخوانم ميگفت نميخواد

نماز شب بخوانی صبح زودتر برو سرکار تا زنت جوراب وصله شده نپوشد

ميخواستم دعای کميل بخوانم ميگفت شب جمعه کاسبی گداهای سر گذر

خوب است برو سر گذر تا شايد رهگذران دلشان بسوزد و قرانی به تو بدهند

تو بتوانی حوله حمامی بخری وبا شمد آب بدنت را بعد از حمام خشک نکنی

 کار تا آنجا کشيد که من شبها دور از چشم زنم گريه ميکردم وزنم از خجالت

فقط از من معذرت خواهی ميکرد او ميدانست من توان پرداخت اجاره خانه

ندارم وپدر ومادرم نيز سر بار خواهر کوچکترم هستند ومن کسی را ندارم يک

روز به استادم  شکايت او را کردم استادم گفت خداوند او را برای امتحان تو

قرار داده تا تامل تو را ببيند حال نوبت تو هست هروقت خواستی راحت شوی

 از خدا بخواه دوست من گفت من به يک بار يادم آمد که در اين چند سال يک

بار از خدا نخواستم وشکايتی به خدا نبردم برای خودم سوال شد چرا به اين

موضوع تا بحال فکر نکرده بودم باری من تاملم زياد شد وزخم زبانهای او برايم

 قابل تامل تر شد تا شبی از دکان به خانه امدم سر حوض مشغول شستن

دستهايم بودم باز امد وشروع کرد به فحاشی که تو پول اب نميدهی ميراب

هم مجانی اب حوض را پر نميکند دستت را همان سر گذر بشور همينقدر که

 زن وبچه هايت از اين اب استفاده ميکنن بس است من مثل هميشه گفتم

 چشم وخواستم بلند شوم که با دست کوبيد پشت گردن من ومن با سر

رفتم توی حوض اب خواستم بلند شوم که با لگد به کمرم کوبيد صدای گريه

دخترم را شنيدم بلند شدم او زن سنگين وزنی بود ومن هم لاغر جسته بودم

خواستم از زير را بوسيدم او شروع کرد به زدن من وفحاشی  ولی برای من

خيلی راحت بود گوش کردن به حرفهای او چون او نخواسته دربهای معرفت را

به روی من باز کرده بود از فردای آن روز کار من بيشتر شد ودرهای سعادت

 به روی من باز شدن هر روز بهتر از روز ديگر او در آخر عمرش با ما زندگی

ميکرد ومن تا ميتوانستم به او خدمت ميکردم من خودم را مديون او

ميدانستم .

 

واما ما هم ميتوانيم اينگونه باشيم؟

 

خيلی سخته اما بنظر شما غير ممکنه؟

 

اگر ما بدانيم کسی که دارد پشت سرما غيبت ميکند دارد گناهان ما را پاک

 ميکند باز از او دلگير ميشويم؟

 

اگر بدانيم کسی که دارد با ما ميجنگد ميخواهد ما را بخدا نزديک تر بکند باز از

او دلگير ميشويم؟

 

من خيلی دوست دارم مثل دوستم باشم اما خيلی مشکله شما چطور؟

 

 

ياعلی

 

+   معصومی ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir