ساده گفتن

ساده گفتن

 

هوالحق

سلام

بی سبب دل را مرنجان از قضا نتوان گريخت

                              نوش جان بايد نمود حق هرچه در پيمانه ريخت

يک از دوستان تلفن زد چند سال پيش البته که بلند شو بيا فلان بيمارستان مشکلی پيش آمده گفتم چی شده گفت هيچی يک نفر تو خيابان تصادف کرده بود رسوندم بيمارستان حالا خودم گرفتار شدم رفتم بيمارستان ديدم بردنش کلانتری يوسف آباد رفتم کلانتری گفتن بازداشته تا فردا ببريمش دادگاه گفتم سندی چيزی گفتن تا دادگاه نره وقاضی ننويسه راهی نيست .رفتم پيشش گفت :‌سعی کن خانه ما کسی نفهمه گفتم چی شد گفت داشتم از سر کار برميگشتم ديدم چند نفر دور يک مجروح جمع شدن خيلی حالش بعد بود بهوش بود گفتم بزاريدش تو ماشين من ميبريمش بيمارستان تو راه از حال رفت بعد تا رسيديم بيمارستان ديدم يک مامور با دستبند بالا سرمه شايد يک ربع نشد بعد هر چی ايستاديم مجروح به حال نيامد گفت بايد بحال بياد بعد خلاصه من آن شب تا صبح دم کلانتر بودم صبح رفتيم دادسرا آن موقع بايد ميرفتيم پارک شهر دادگستری مرکزی خلاصه قاضی گفت تا بهوش آمدن مجروح ايشون مجرمه  وبايد ۵ميليون وصيقه بزاره ما آماده داشتيم خلاصه تا ساعت ۲بعد از ظهر طول کشيد گفتن فردا دوست ما رفت زندان قصر رفتم بيمارستان ببينم حال مجروح چطوره خودمو معرفی کردم آقا خانواده مجروح داشتن ما رو ميکشتن که ای بابا بايد ببرينش خارج بايد بهترين دکترا را بيارين ببريدش بيمارستان خصوصی خلاصه ما هر جوری بود خودمونو خلاص کرديم صبح دوستم را از زندان آزاد کرديم رفتيم بيمارستان ديديم ديروز بعد از رفتن من بهوش آمده وجريان را گفته که يک موتوری بهش زده وفرار کرده چند روز ما ميرفتيم دادگاه بعدم بيمارستان تا روزی که مامور دادگستری آمدورضايت مجروح را گرفت دوستم با اسرار پول بيمارستان را داد و چند روز بعد رفتيم منزل مجروح برای عيادت موقع آمدن برادرش به دوست من گفت حاج آقا اون موتوری دوست شما بود دوستم گفت نه گفت شما خيلی به داداش من ميرسيد شما يک جورايی عزاب وجدان داريد من ميدونم اما خدا جای حق نشسته شما داداش من را معلول کردين نصف تنش لمس شده خدا تقاص اونو از شما ودوست موتور سوارتون ميگيره من عصبی شدم داد زدم دوستم خنديد گفت شما راست ميگيد ما رو واون بنده خدارا ببخشيد اگرم بازم کمک خواستيد آدرس ما را داريد بفرماييد هرکمکی خواستيد ميکنيم داداش مجروح دوباره داد زد که خودت اعتراف ميکنی من پدر شما را در ميارم قاضی فلانی فاميل ماست رييس فلان جا فاميل خانم من هست من تو فلان اداره آشنا دارم بايد داداش من را ببريد خارج باز من خواستم حرف بزنم دوستم جلوی من را گرفت گفت بريم آمديم تو ماشين گفتم بابا اينا کی هستن دوستم گفت کار من برای خدا بود خدا دوست داره اينجوری باشه خوب منم بايد قبول کنم وگرنه که ما بنده نيستيم اون ميشکنه ما دل شادتر ميشيم چرا اين مطلب برای برادرم پيش نيامد چرا برای اونی که داره تو خيابان راه ميره نشد برای من پيش آمد پس من فرق دارم من اينجوری بايد امتحان بشم گفتم بابا تو ديونه ای من فکر کنم الان اگر يکی ديگه رو زمين افتاده باشه بازم ميبريش بيمارستان گفت به جون دخترم قسم اگر ۱۰ بار همين مطلب پيش بياد بازم من همين کار را ميکنم گفتم تو ديونه ای گفت خوب اونم ليلاست.....

راستی راستی ليلای ما هم اينجوری ناز ميکنه؟ اگر بکنه ما ناز ليلا را ميکشيم ؟

ياعلی

+   معصومی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir