ساده گفتن

ساده گفتن

 

هوالحق

 

سلام

 

ميگن يک روز ۲تا برادر با هم قرار ميگزارند رياضت بکشند اولی ميگويد من

ميرو م دربيابان ودر تنهايی رياضت ميکشم تا خداوند زودتر به من عنايت کند

واسرار خود را به من بدهد دومی ميگويد من در شهر ميمانم ودر کنار مردم

به رياضت مشغول ميشوم بعد از چند سال برادری که به بيابان رفته بود به

شهر می آيد با کوله باری از تجربه وکرامات بله او بسيار با تجربه شده بود

اما در بيابان او ميتوانست آب را در ظرفی سوراخ(آبکش) نگهدارد وقطره ای

 

 آب بر روی زمين نريزد.

 

به دنبال برادر گشت به او گفتند که او تاجر شده وحجره ای در بازار دارد

 وسنگهای قيمتی وجواهرات ميفروشد او به سراغ برادر آمد آنها وقتی

همديگر را ديدن بسيار خوشحال شدن يک ديگر را بغل کردن وبوسيدن برادر

 اول به دومی گفت من صاحب کراماتی شدم آنقدر که خداوند به من لطف

کرده ميتوانم آب را در آبکش نگهدارم دومی گفت منم بيکار نبودم رياضت

کشيدم وخداوند نيز به من کرامت کرده آنقدر که ميتوانم آتش را ميان پنبه

نگهدارم ولی کار تو بسيار عالی تر ازمن هست ومن اين آبکش را که تو آب

 را در آن نگهداشتی را بالای سر خود آويزان ميکنم وهرکس که آمد به او

نشان خواهم داد تا ببيند برادرم چکاری ميتواند بکند وآبکش را بالای سرش

 

 آويزان کرد

.

چند روزی از آمدن برادر اولی ميگذشت روزی برادر دوم به او گفت من کاری

 دارم ميخواهم به ته بازار بروم زود می آيم اگر مشتری آمد تو او را راه بينداز

برادر اولی گفت چشم مدتی از رفتن او نگذشته بود که خانمی وارد مغازه

 شد وبه او گفت من گردن بندی که پشت ويترين هست را ميخواهم او

گردن بند را آورد زن گردن بند را به گردن آويزان کرد به ناگاه چشم برادر به

 سينه وگردن زن افتاد که چگونه سفيد ولخت هست ونا گاه آب از آبکش

فروريخت بر سر اوفرودآمد وتمام بدنش خيس شد برادر دوم همان موقع

رسيد

 

نگاهی به برادر کرد وگفت پنبه در دل آتش نگه داشتن بسيار سهل تر است

 

 از نگهداشتن نفس به هنگام گناه .

 

حالا اگر ما بوديم چه اتفاقی می افتاد ما که فکر کنيم آبکش هم به سرمان

ميخورد ودراز به دراز کف مغازه ولو ميشديم الله وعلم...

 

 

ياعلی

 

 

 

 

 

+   معصومی ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir