ساده گفتن

ساده گفتن

 

هوالحق

سلام

 

ديرهنگام که از کوی تو گذر کردم به ناگاه چشمانم به پنجره خالی از گلدان

شمعدانی افتاد پنجره ای به رنگ آبی نه آبی دريا بلکه آبی آسمانی تو

هميشه آسمانی هستی نه زمينی نميتوانم تورا با هيچ چيز در روی زمين

مقايسه کنم من تو را دوست دارم به اندازه آسمانها تو را میپرستم به تعداد

ستارگان شبهای تاريک بدون مهتاب دوستت دارم از اينجا تا به خورشيد .به

اندازه پله های نردبانی که ازتو حياط ميره به پشت بام دوست دارم به اندازه

قد دايی مصطفی دوستت دارم به قد سن ننه جون دوستت دارم ........اصلاً

ميدونی اينقدر دوست دارم ۱۰ تا ۱۰تا دوست دارم من خودم نوکرتم

 باورنميکنی بده اسباب حموم تو من ببرم من خودم ميام حموم پشتت تو

ليف ميزنم کيسه ميکشم موهاتو با صابون اصل مراغه ميشورم شوره نزنه

بعدشم خودم مشت مالت ميدم يک ليوان آب يخ تگری از توی سربينه ميارم

بخوری جيگرت حال بياد اما ترو جون اونی که دوسش داری نه نگو بزار

دوست داشته باشم  بزار منم غلامت بشم اجازه نوکری بده دوستت دارم

عشق منی بازم بيا دم پنجره بزار گلدون شمعدونی رو پشت ديوار کاهگلی

منتظرتم منتظر ديدن روی قشنگتم دوستت دارم دوستت دارم خالق

من........

 

 

ياعلی

 

 

+   معصومی ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir