ساده گفتن

ساده گفتن

 

هوالحق

 

سلام

 

درتمام عمرم اينقدر شيفته تو نشده بودم هيچ وقت به اندازه الان دوست

 نداشتم پيشت بودم دوست داشتم موهای بلند تو رو توی دستهايم

 ميگرفتم وبا موهات بازی ميکردم دوست داشتم بالبهات بازی کنم لبهای

 قشنگت را با نوک انگشتهايم نوازش کنم وقتی که نفس ميکشی گرمی

 نفسهايت را احساس کنم که صورتم را گرم ميکند دوست دارم با فشار

 دادن لبهايم به روی دستهايت گرمی آن را احساس کنم دوستت دارم به

 اندازه تمام وجودم ميخواهم احساسم کنی درياب مرا درياب وقتی که باران

 ميبارد به دستور تو همون موقع هست که ميدانم با تمام وجودت داری

 فريادم ميکنی صدايم ميکنی اما گوشهايم صدايت را نميشنود پس کمکم

 کن تا منم مثل آدمهای خوب بشنوم صدايت را منم نوازش کن به تو احتياج

 دارم من محتاج مهر تو هستم پس بباران بر سر من هم باران رحمتت را

 دريغ نکن مهرت را از من من هرروز هنگام غروب منتظرت هستم پشت

 همان پنجره آهنی پشت آن ديوار بتونی چشمانم را نخواهم بست ميترسم

 خوابم بگيرد وتو بيايی ومن درخواب باشم پس کمک کن نخوابم کمک کن

 منم پاک باشم کمک کن منم خوب باشم مثل همه آدمهای ديگردستهايم را

 بگير وکمکم کن کمک.....

 

ياعلی 

 

 

 

 

+   معصومی ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/٢٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir