موسی(ع) - ساده گفتن

ساده گفتن

موسی(ع)

هوالحق

باسلام

نمی دانم چرا ولی این دو هفته خیل ایمیل داشتم و خیلی با دوستان کلنجار رفتم نمی دونم این پست قبلی چرا دوستان را اینقدر به شک انداخت چیز زیادی نبود ولی یکی از علت های ان این هست که دوستان سوال نمی پرسند نمی دانم یا از بی حوصلگی یا از تنبلی ولی می گذارند چند پست بگذر بعد تازه سوالاتی می پرسند که در چند پست قبلی در موردش حرف زدیم در هر صورت می خواهم داستانی بنویسم عاجزانه تقاضا دارم با دقت بخونید این جواب خیلی از سوالات شما ها هست .

حضرت موسی (ع)  وقتی به کوه سینا رفته بود خداوند به او فرمود: بطرف شرق سفر (شرق جائی هست که آفتاب طلوع می کند و به تعبیری زندگی شروع می شود)کن آنقدر برو تا حیات(زندگی یافتن-حی بودن-حیات یافتن) را ببینی و در آنجا پیر مردی(حضرت خضر) را خواهی دید از او خواهش کن تا تو را همراه خود ببرد(طی طریق کردند ) با او همراه شو (دستگیر شو) و از او بیاموز .

حضرت موسی(ع) به همراه برادرش هارون راهی شدند چندین روز راه رفتند هیچ خسته نشدند(چون بطرف هدف در حرکت بودند و هدف در مقابل بود) حضرت موسی(ع) به هارون گفت: چند روز هست هیچ استراحت نکردیم و هیچ نخوردیم غذائی که با خود اورده ای را بیاور تا بخوریم و کمی استراحت کنیم حضرت موسی (ع) نشست و هارون مقداری نان در آورد و چند تا ماهی خشک شده که در ان زمان در میان مردم مصر مرسوم بوده یکی از ماهی ها بر روی زمین افتاد و کثیف شد هارون آن را برد کنار رود تا بشورد ماهی را نزدیک آب برد ماهی زنده شد و حرکت کرد هارون مات و مبهوت ماند گیج بود و فکر می کرد دچار توهم شده و خیال کرده نان و ماهی را خوردند و به حرکت ادامه دادند ولی چند ساعت بیشتر نرفته بودند که خسته شدند(از هدف دور شدند و پشت به هدف) و گرسنه موسی(ع) رو کرد به هارون و گفت: این غیر عادی هست تو چیز غیر عادی ندیدی هارون گفت: نه. حضرت فرمودن خوب فکر کن هارون به یک باره یادش امد گفت بله و جریان زنده شدن ماهی را گفت حضرت گفتند: درست است آنجا حیات وجود داشت و زندگی دوباره بود باید برگردیم کنار همان رودخانه آمدند ولی کسی نبود چند ساعت نشستند و به یک باره در جلوی آنها پیر مردی ظاهر شد موسی(ع) بلند شد سلام کرد و گفت:" من می خواهم با شما همراه شوم خضر فرمود نمی شود موسی(ع) دوباره التماس کرد و خواهش خضر گفت : تو کم طاقت هستی و نمی تونی تحمل داشته باشی موسی(ع)گفت: نه من هیچ سوالی از تو نمی پرسم هر کاری کردی هیچ نمی گویم این امر پروردگار من هست من باید آن را اجرا کنم حضر فرمود: پس اگر سوالی پرسیدی تو را بر میگردانم باید فقط ببینی و حرف نزنی موسی(ع) قبول کرد و از هارون خداحافظی و به دنبال خضر راهی شدند به کنار اسکله ای رسیدند خضر رفت کنار یک قایق(قایق تمثیلی از وجود انسان در دریای بیکران جهان هست) بسیار نو و تمیز که صاحب ان پنج برادر بودند (آن پنج حس و یا پنج فرمانده بدن هستند)خضر گفت: ما می خواهی برویم آن طرف رودخانه ولی پولی نداریم  ما را مجانی میبرید آنها با خوشروئی گفتند بله و موسی و خضر سوار شدند خضر شروع کرد به سوراخ کردن قایق موسی (ع) حیرت کرد که انها لطف کردند و خضر دارد خراب کاری میکند با چشم به خضر اشاره می کرد و می گفت چرا؟ خضر گفت: به تو گفتم کم طاقت هستی الان باید برگردی تو نمی توانی با من همراه باشی موسی (ع) دوباره التماس کرد و خواهش خضر دوباره مشغول سوراخ کردن شد(وجود را خراب می کرد این قایق نبود بلکه وجود موسی(ع) بود که داشت خراب می کرد و با سوراخ در قایق(وجود) آن را به هیچ تبدیل می کرد) به ساحل رسیدند دیدند سربازان آمدند تا قایق را مصادره کنند و گفتند حاکم (نفس های شیطانی وسوسه ها)دستور داده قایق ها را مصادره کنیم وقتی به قایق این برادران رسیدند دیدند ظاهرش سوراخ است(خود را بزک نمی کند و ظاهری معمولی دارد) و به ظاهر بدرد نمی خورد و از ان چشم پوشی کردند و تازه موسی(ع) فهمید چه خوبی خضر در حق ان برادران کرده (اگر تو ظاهری معمولی داشته باشی کمتر وسوسه های شیطانی و سربازان شیطان به دنبال تو می ایند) باز به راه ادامه دادند تا به دهی رسیدند آنها گرسنه و خسته بودن به در هر خانه رفتند هیچ کس به انها نه غذا داد و نه جائی برای استراحت(ابتدای حرکت همه انسان را ملامت می کنند اینقدر دعا برای چه می خوانی الان که ماه رمضان نیست که روزه میگری و... و چون تو نماز می خوانی و مراقب منکر خود هستی انها ابتدای امر و ابتدای حرکت تو را از خود دور می کنند ) به کنار ده رسیدند انجا دیواری بود فرسوده و در حال خراب شدن حضرت خضر مقداری گل درست کرد دیوار را از پای شروع کرد تقویت کردند و مرمت کردن(وجود موسی(ع) را از ابتدا شروع کرد به ساختن آن چه که خراب کرده بود و منیتی که سوراخ کرده بود حالا از پایه می ساخت) موسی(ع)گفت این مردم به ما توجه ای نکردند تو داری دیوار می سازی؟ خضر گفت دیگر نباید با من بیائی از اینجا برو موسی(ع) دوباره شروع کرد به التماس که نفهمیدم اشتباه کردم و گریه و زاری کرد خضر گفت: اگر یک بار دیگر سوال کنی باید برگردی موسی(ع) قبول کرد خضر گفت: زیر این دیوار صندوقی از جواهر هست(این صندوق همان نور الهی وجود ما هست) و صاحب این صندوق کودکی هست یتیم که باید به بلوغ برسد تا خود او بیاید و این صندوق را بردار و اگر این دیوار بریزد و خراب شود مردم این روستا تمام محتویات صندوق را تاراج می کنند و ما باید آن را حفظ کنیم . باز به حرکت ادامه دادند رسیدند به جائی که کودکان بازی میکردند یک کودک در کناری ایستاده بود (این کودک همان وجود و نفس ما هست همان منیت و منم ما) خضر خنجر در آورد و آن کودک را کشت( از بین بردن نفس و از بین بردن منیت هیچ بودن نیست شدن و همه وجود همان صندوق یا نور الهی به تعبیری بودن هست) موسی(ع) طاقت نیاورد گفت: تمام ان کارها برای خود توجیه داشت اما این کشتن و گرفتن نفس هست این قتل نفس هست این دیگر جایز نیست به هر دلیلی خضرفرمود دیگر من نمی توانم تو را با خود ببرم و باید برگردی موسی(ع)گفت: این کار تو دیگر هیچ توجیهی ندارد خضر گفت: این کودک باعث مرگ تمام کودکان این آبادی می شود خداوند به او فرصت داد تا راه درست را در پیش بگیرد ولی او نتوانست و همین امروز می خواست تمام کودکان را از بین ببرد و من مامور بودم او را بکشم تا اسیبی به کودکان دیگر نرساند (نفس ما باعث از بین بردن تمام وجود ما می شود و وقتی این منیت و نفس را در خود بکشیم باعث زنده شدن تمام جواهر و وجود ما می شود یعنی هیچ بودن که در کل به معنای همه بودن و خدائی بودن هست) .

اینکه باید راهنمائی داشته باشیم یعنی این راه (طریقت) به راهنما و هادی احتیاج هست اینکه تمام بزرگان طریقت از علمه حلی آیت الله قاضی علامه طباطبائی تا حاج رجب علی خیاط جناب نایب حاج اسماعیل دولابی و.... همه استاد داشتند به جهت طی طریق اینکه امام زمان(عج) هادی همه ما شیعه ها هست شکی نیست ولی باز باید از خود ایشون بخواهیم تا انکه برای ما بهتر هست را به ما نشان بدهد ولی باز این شروطی دارد مثلا :

یکی از دوستان به من گفت فلان کتاب را گرفتم و دارم می خوانم گفتم نویسنده این کتاب ادم صالحی نیست من خودم می دانم که چندین دختر را به بهانه های مختلف صیغه کرده و دیدم که باعث طلاق گرفتن زنان از شوهرانشان شده به زنان می گفت مثلا بعد از دو یا سه سال که درس می گرفتند از ایشون می گفت خوب تو به مرحله ای رسیدی که باید بعضی از کارها را نزد خودم بیاموزی وچون تو با من محرم نیستی نمی توانم یادت بدهم باید از شوهرت طلاق بگیری برای مدتی و محرم من شوی تا به تو یاد بدهم و جناب آیت الله لواسانی به بنده خودشان فرمودند که روزی برای نماز صبح میرفتم حرم آقا امام رضا(ع) دیدم پیر مردی روستائی به دیوار تکه داده و داره گریه می کند ناراحت شدم رفتم جلو از حالش جویا شدم گفت: آقا ما اهل فلان روستا ی همدان هستیم دختری دارم به سن بلوغ کتاب های دینی زیاد می خواند مدتی هست کتاب آقای ... را می خواند گفت من را بیار مشهد تا چند تا سوال دارم از ایشون بپرسم من اوردمش امروز رفتیم منزل جناب اقا ولی گفتند ایشون دختر و زنان نا محرم را نمی بینند چون کراهت دارد گفتم تکلیف چیست بعد از کلی خواهش و تمنا گفتند باید رضایت بدهی دخترت محرم(صیغه) آقا بشود حالا دخترم پایش را کرده توی یک کفش و دارد من را دیوانه می کند نمی دانم چه کاری بایدانجام بدهم جناب لواسانی فرمودند آقا امام رضا به تو نظر کرده با پیر مرد رفتیم نماز خواندیم بعد از او آدرس گرفتم ساعت ده صبح امدم دختر و پیر مرد را بردم خدمت علامه تهرانی(رحمت الله الیه) و این دختر سالیان دراز دستگیر از ایشون بودند و من(لواسانی) نیز پیر دلیل این دختر. حالا این دوست من گفت : جناب معصومی کتاب این اقا را گرفتم دارم می خونم گفتم : نخوان گفت : من داشتم تو خیابان می رفتم و به یاد امام عصر (عج) بودم و از ایشون می خواستم راهی به من نشان بدهد به یک باره چشمم به این کتاب افتاد ملاقات..... خوب ببینید دوستان چقدر ظریف اینجا باید مراقب خود بود این همانجائی هست که احتیاج به یک استاد و وجود کسی که اطلاعاتی داشته باشد و راه را رفته باشد هست کسی که دیده و می داند این مهم هست اگر موسی(ع) به خضر احتیاج داشت ما هم محتاج هستیم خوب این راه دارد ببینید من در پست قبلی گفتم خواندن ذکر و حرکت دادن بدن خوب اگر کسی به من گفت بعد از خواندن و حرکت دادن خودم مثلا فلان حس و حالی به من دست داد اگر من انتجام نداده باشم نمی توانم به او کمک کنم و اگر کسی انجام داد و حالی بهش دست داد مثلا نور های رنگی دید یا یک نور بسیار شدید دید یا حالش بهم خورد و قی کرد یا سر درد گرفت و..... باید از کسی بپرسد این مهم هست درست خدا هست پیامبران هستند ائمه هستند ولی باید کسی باشد زنده مانند مرجع تقلید که باید از او پرسید خوب یک زمان هست که ما نمی خواهیم زیاد بریم تو بهرش میگیم ای بابا ما تو این دو رکعت نمازش موندیم ولی روی صحبت من با شما خوبان هست که ١٠٠ را می خواهید و همیشه به دنبال بهترین هستید .

خوب این بار زیاد شد ببخشید ولی می دانم شما هم حرف برای گفتن دارید من منتظرم و مشتاق شنیدن نه من تمام دوستان دیگر محتاج و چشم به قلم شما دارند پس نظر خودت را برایمان بنویس تا استفاده کنیم ما را نیز دعا کنید که محتاج دعای شما خوبان و پاکان هستیم .

یاعلی

+   معصومی ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir