شاهزاده کوچولو
هوالحق
باسلام
تا حضرت عشق را ندیمیم
درکوی قلندران مقیمیم .
(خاقانی)
حال چرا دوست خوب داشتن اهمیت دارد؟
چون بیشترین ساعات عمر ما در کنار
این دوست سپری میشود وباید در انتخاب
دوست بسیار محتاط باشیم اهمیت این گفته
درسخن بزرگان نیز مشهود است چرا که
دوست آئینه شفافی است که میتواند در نگاه
کردن به او تمام وجهات نیک را دید و خود
را با ان آراسته کنیم در داستان شاهزاده
کوچولوی مسافر که همه شما خواندید و یا
فیلم و کارتون آن را دیده اید در قسمتی از
این کتاب نویسنده اشاره به اشنائی عاشقانه
روباه و شاهزاده کوچولو میکند و مینویسد :
روباه گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغ
ها را شکار میکنم
آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدم
ها هم عین همند.
این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما
اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را
چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را
میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق
میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند
تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای
پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد
بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را
میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم
چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به
یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است.
اما تو موهات رنگ طلا است.
پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که
طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و
صدای باد را هم که تو گندمزارمیپیچد دوست
خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را
نگاه کرد.
آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد:
-دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم.
باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر
درآرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند
میتواند سر در آرد.
انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت
ندارند. همه چیزرا همینجور حاضر آماده از دکان
ها میخرند.
اما چون دکانی یست که دوست عامله کند آدمها
ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی
خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی.
اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری
میان علفها مینشینی.
من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی
نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر
سر زبان است.
عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر
بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده
بودی. اگر مثلا سرساعت چهار بعد از ظهر
بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود
و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس
شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد
دلم بنا میکند شور زدن
و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی
را میفهمم! امااگر تو وقت و بی وقت بیایی من
از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم
را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای
خودش قاعدهای ارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک
از خاطرها رفته.
این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز
با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق
کند.شکارچیان ما پنجشنبه
ها میروند بیرون ده . پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ
من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم
مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت
میرفتند بیرون ده همهی روزها شبیه هم میشد
و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ!
نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که
بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر
میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا
بفهمی که گلِ خودت توعالم تک است. برگشت
نا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه
رازی را به تو میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت
و به آنها گفت: شما سرِ سوزنی به گل من
نمیمانید و هنوز هیچی نیستید.
نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را.
درست همان جوری هستید که روباه من بود:
روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر.
او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم
تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید
اما خالی هستید.
برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا
هم فلان رهگذرمیبیند مثل شما.
اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون
فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر
حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر
برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که
حشراتش را کشتهام (جز دوسهتایی که میبایست
شبپره بشوند)، چون فقط اوست
که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی
پای بُغ کردن وهیچی نگفتنهاش نشستهام، چون
او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم
خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید.
نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار
کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش
صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار
کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش
کردهاند اما تو نباید
فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که
اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار
کرد: -من مسئول
گُلمَم در این نوشته به مقدار یک کتاب حرف برای
گفتن است و باید
دید برداشت شما چگونه است و چه میخواهید
از این نوشته .
من نیز این گفته گو را خلاصه نوشتم تا خسته
نشوید نکات مهمی
در این گفته گو ها هست اینکه باید دوست را
آنگونه هست دوست بداریم و باید وقت بگذاریم
اینکه بگردیم و گلی سرخی برای خود پیدا کنیم
و خود شما نیز باید زحمت آن را بکشید این
بحث تمام نشده اما سعی من این است تا بتوانم
این مهم را با شما بیشتر مرور کنیم خواهش
دارم با نظرات خود ما را یاری کنید .
ما را دعا کنید
یاعلی




