تاریخ اسلام - ساده گفتن

ساده گفتن

تاریخ اسلام

هوالحق


باسلام

متشکر از دوستانی که پیام گذاشتند خصوصا از:

بی تا (سالک) عزیز  

درنای نازنین (جنگیر)

fireboy

 سکوت عزیز این دوست گرامی

 کربلائی که ما را مورد لطف قرار می دهند

 خویشتن فراموش شده این ره روی راستین ولایت

 سید امیر مولانا این عاشق دل سوخته

 آقا رضای گل این دوست عزیز و قدیمی

 جوان ناکام خاک پای یار سفر کرده

 نازنین این دوست دست به قلم

 غزل خانم این عزیز مهربان و روشن نظر

 سرکار خانم علی پور

 جناب آقای بیات شاعر عزیز و توانای ما

 بنده خدا که همیشه با قلم خود ما را یاری می دهند

 محمد عزیز که با وبلاگی بسیار پربار همه را شگفت زده کرده

 و آقا میثم گل


می خواستم در مورد اسلام بنویسم اما در این چند روز درگیر

مسائلی شدم که تا امروز به ان دقت نکردم اینکه خیلی از

دوستان نمی دانند  تاریخ اسلام چیست؟ و چرا اینقدر برای ما

مهم هست؟  شاید فکر می کنند دانستن تاریخ جنگ بدر چه

ربطی به ما دارد یا چرا پیامبر هجرت کردند؟ می خواهم از اول

تشیعه بگویم درست از زمان مرگ پیامبر(ص) در خانه بعد از مرگ

پیامبر چه اتفاقی افتاد؟ این را از زبان یکی از یاران با وفای پیامبر

(ص) به نام براء بن عازب که سلیم از او می گوید : در زمان پیامبر

 (ص)علاقه مفرطی نسبت به بنب هاشم داشتم و همچنین بعد

از وفاتش . چون پیامبر رحلت نمود به علی (ع) وصیت کرد که غیر

 او غسل او را بر عهده نگیرد زیرا غیر از او کسی حق ندارد عورت

 او را ببیند و هرکس به عورت پیامبر (ص)نگاه کند کور می شود

. علی (ع) پرسید : هنگام غسل چه کسی مرا کمک خواهد کرد

 ؟ حضرت فرمودند: جبرئیل همراه گروهی از ملائکه . هنگام

غسل  علی (ع) او را شستشو می داد و فضل ابن عباس با

چشمان بسته آب می ریخت و ملائکه آنحضرت را به هر طرف که

لازم بود می گرداندند .


علی (ع) خواست پیراهن پیامبر را از تنش بیرون آورد که ندائی

 چنین گفت: یا علی  پیراهن پیامبر (ص)  را از تنش جدا مکن .

علی (ع) هم دستش را از زیر پیراهن داخل کرد و او را غسل داد.

 سپس حنوط و کفن نمود و هنگام کفن کردن و حنوط پیراهن را از

 تنش در آورد .


خوب این درون خانه اما در بیرون خانه چه می گذشت؟


براء بن عازب می گوید : بعد از وفات پیامبر  بیم آن را داشتیم که

قریش برای گرفتن خلافت از بنی هاشم دست به مخالفت بزنند.

هنگامی که قریش آنچه خواستند انجام دادند و بالاخره با ابی بکر

بیعت کردند حالت فرزند مرده متحیر بخود گرفته بودم اضافه بر آن

غمی که از وفات پیامبر (ص) به من دست داده بود .


خیره خیره و با تردید به مردم می نگریستم.


از طرف دیگر بنی هاشم مشغول غسل و حنوط پیامبر (ص) بودند.


همچنین از حرف های سعد ابن عباده و بعضی از یارانش که به

 وی پیوسته بودند خبر دار شدم و بدبین جهت با آنان همگام

نشدم و دانستم که کارشان نتیجه ای ندارد.


بین مردم و مسجد متحیر ایستاده بودم و در پی بزرگان قریش

بودم .


در این هنگام بفکر ابوبکر و عمر افتادم دیری نپایید که ناگهان

ابوبکر و عمر و ابوعبیده را دیدم همراه اهل سقیفه پیش می آیند

در حالیکه لباس های صنعانی (فاخر) پوشیده اند .


به هر کس می رسیدند با شیطنت او را شناسائی کرده و با

شناختن او دستش را (به عنوان بیعت) در میان دست ابوبکر می

گذاردند چه رغبت به این کار داشت و چه نداشت عقلم از اینکار

 پیشگیری نمود زیرا طاقت آنرا نداشتم با آن مصیبتی که از فقدان

 پیامبر (ص) داشتم .


بسرعت از میان مردم بیرون آمدم تا خود را به مسجد رسانیدم و

بسراغ بنی هاشم رفتم ولی در را از پشت بسته یافتم .


با شدت در را زده و گفتم: ای اهل خانه!؟


فضل ابن عباس خارج شد گفتم: مردم با ابوبکر بیعت کردند . فضل

 بن عباس گفت: دستهای شما تا آخر روزگار بدان آلوده گشت.

بدانید که من به شما دستوراتی داده بودم و شما سرپیچی

کردید .


من مکثی کردم و آنچه در درونم می گذشت تحمل کردم .


اما بشنوید از مقداد - ابوذر - سلمان - عمار و.......


شب هنگام به مسجد رفتم وقتی داخل شدم متوجه شدم صدای

 همهمه قر آن پیامبر (ص) را می شنوم !...........


خسته شدید الباقی باشد برای پست بعدی ما را دعا کنید .


 یاعلی

+   معصومی ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir