ساده گفتن

ساده گفتن

 

هوالحق

باسلام

دوستان لطف فرمودند و راهنمائی کردند ، بنده بسیار سپاسگذار هستم از این همه لطف که به این حقیر دارند . جناب اقای مسعود عزیز بسیار جالب فرمودند اما نیمه کاره بحث را نوشته اند جناب اقای مسعود عزیز نفرمودید اگر منظور از طرح سوال قسمت اول باشد چگونه خواهد بود؟ واما اینکه ما اشرف مخلوقات هستیم برای همینکه اینگونه سوالات به ذهن ما خطور می کند والا همان چیزی می بودیم که داروین و امثاله تشبیه کردند همانگونه که فروید در بحث خود انسان را به جبر و بدون تفکر خاص توصیف کرده می بودیم باری منتظر ادامه نوشته حضرت عالی هستیم تا بیشتر صحبت کنیم .

مژگان عزیز شما نه آدرس وبلاگ دادید نه آدرس ایمیل ایمیل من m_j_massoui@yahoo.com

واما ادامه صحبت اینکه:

 بهشت یعنی چه؟

شما تا اینجا که راهنمائی فرمودید به این حقیر این را یاد دادید که بهشت یعنی (کامل شدن ) اگر شخصی کامل شده باشد یعنی اینکه در بهشت است حال این بهشت را هر گونه بخواهید تصور کنید یعنی بهشت دارو درخت یا بهشت هوری و ایلماز یا بهشت نهر اب و درخت انگور یا که بهشت یعنی حضور در پیشگاه حضرتش همه و همه در یک جمله خلاصه می شود و آن یعنی کامل شدن ! دقت کنید یک انسان کامل درخت را چگونه می بیند نهر اب و هوری را و حضور در پیشگاهش را آیا بغیر از این است که همه یکی است برای او ؟ شما به بنده یاد دادید که انسان کامل یعنی از قید رهای یافتن و همین یعنی بهشت ، بهشت جائی است که او حضور دارد ایا این خیلی مشکل است که در عقل ناقص ما نگنجد؟ آیا بغیر از این است؟ هر جا او باشد آنجا بهشت است و این زمانی تحقق می یابد که ما او را احساس کنیم و بودنش را درک و این امر تحقق نخواهد یافت تازمانی که ما انسانی کامل شویم .

اما این بار می خواهم مقداری بدون پرده صحبت کنم و انشاالله گوش نا محرمها کر باشد تا نشنوند .

همه ما به یاد می اوریم آن زمانی که به خاطر شجاعت پدرمان – آدم – عریان و گریان از قلب آسمان به زمین پرتاب شد و گروهی ما را دوزخیان روی زمین نام نهادند ، غافل از ان که وقتی خداوند آن عصیان عزیز را در وجد (آدم) دید ، بار مسئولیتی شگرف را بردوش فرزندان او نهاد . اینک به خود می نگریم که چه ارگانیزم پیچیده و پیشرفته و شگفت انگیزی در وجود کوچک ما نهاده شده و حیرت زده هستیم و در عین حال سرریز از دلهره ای شیرین ، و در دل نجوا می کنیم :

کوه ها بار امانت نتوانست کشید                      قرعه فال بنام من دیوانه زدند

دلهره داشتیم از عظمت این امانت که بر دوش نرم و نازک ما نهاده شده و حلاوتی داریم بیاذ ماندنی از اینکه شایستگی ان را داشتیم که حامل پیام و ( جانشین) آن لطیف عزیز شویم در روی زمین !

آن گاه خداوند بر پیشانی مان نام ((اشرف مخلوقات)) را نهاد و پاره ای از دل خویش را در سمت چپ سینه مان نهاد و قفسی از استخوان بر آن کشید تا هیچکس را یارای ورود به آن خانه نباشد ، جز او ! و چکه ای از نور تفکر خویش را در چکاد بدن ما چکاند که تا آخر عمر گواه جدال عقل و دل باشیم و شاهد خنده خداوند ! تا با رفاقت میان عقل و دل ، انسانی معتدل شویم که صد البته این دوستی همیشه دارای تاریخ مصرف ! بوده و دیری نمی پاید که به همان جدال همیشگی و از هم گسیختگی می رسد .

آن گاه ( به قدرت تفکر او ) آموختیم که تنهائی را رها و از درون غارها به مزارع سر سبز سرازیر و با هم ، عاشقانه زیستن را تجربه کنیم و برای زیستنی لطیف ، ((اجتماع)) را بنیان نهیم . آن انسان ساده اندیش عریان وحشی دیروز ، اینک موجودی شده که معنای واژگان را با تیغ تعقل از یکدیگر تمیز می دهد و سال هاست در هوا کردن موشک ها ، مات و مبهوت است و خدا را از یاد برده است و خداوند انگشت حیرت به دندان پشیمانی گزیده،از این همه نعمت که بی دریغ به این فرزندان آدم عنایت فرمود و هیچکس قدر او را ندانست و نشناخت ، جز گروهی اندک !

( اکنون شما همان گروه اندک انگشت شمار هستید !)

تعجب نکنید ! اگر من و شما در شمار آن گروه اندک نبودیم ، قهرا در شرایط دیگری بسر می بردیم و انگشت نگاهمان هرگز اندام این واژگان را لمس نمی کرد .

آری ! ما آمدیم تا فرایندی را طی کنیم به نام زندگی ، طی طریقی جهت دار و هدفمند ! زیرا به خوبی می دانیم که هیچ غباری بی هدف در هستی خلق نشده و درک این مهم که حتی خود زندگی نیز هدف نیست ! بلکه آن نیز وسیله ای است برای تعالی روح و تعیین جایگاه ما در هستی !

سپس ابزار خدادادی را به کار گرفتیم و چند جرعه از جام دل و چند فرمول از عقل را ره توشه سفر سنگین خود کردیم ، آن گاه دانستیم که باید رفیقی شفیق و درست پیمان داشته باشیم تا شریک گرمابه و گلستان ما گردد . کسی که همواره در لحظه لحظه زندگی در کنارمان جاری باشد ، یک دوست ! و دانستیم که در این سنگلاخ سخت و دشوار فقط با ارتقاء و تعالی تفکر و عقلانیت است که می توانیم به چکاد رفیع خود آگاهی رسید و بعد از تسخیر قله آن و نصب پرچمی با نوشته ی : من به آگاهی رسیده ام ! دیگر طعم تلخ تیر غم ، سینه چاک نمی کنیم و شادیمان شیون سر نمی دهد و اشک در غم ما پرده در نمی شود و از شوق و شعف ، پیرهن پرهیز از تن نمی دریم ، زیرا به خوبی آگاهیم که غم و شادی معلمانی هستند که برای تربیت و پرورش روح ما آمده اند ، با این تفاوت که یک معلم با دستانی سرریز از شکر و لبانی لبریز از لبخند می آید و معلم دیگر با چروکی بر جبین و تازیانه ای در دست ! و در این لحظه ، ما هستیم که با تیغ عریان خود اگاهی آنان را از هم تمیز دهیم و با اعمال ( مدیریت احساس ) اعتدال و آرامش را بر خویشتن خویش حاکم گردانیم .

اینک از ستم و ناروایی هایی که دیگران به ما روا می دارند ، فغان نمی کنیم ، زیرا به خوبی آگاهیم که همه انسان های به ظاهر خوب یا بد ! همیشه به عنوان یک آموزگار در کنار ما جاریند ، درست مانند گل ها ! بعضی گل ها آمده اند تا با بوی بد خویش بگویند :

گل سرخ چه قدر خوش عطر است !

اکنون به این باور رسیده ایم که لبخند ، مولود شوق و شعف است و پیام اور ارامش و آغاز زیستنی شوقناک ، همان گونه که به دلیل فتح چکاد خود اگاهی ، دلی سرریز از غم داریم ، به همان گونه بایستی لبانی لبریز از شکر لبخند بر لبانمان جاری باشد و با دلی خونین لبانمان سبز باشد از خنکای خنده !( بسیار مشکل است اما شدنی ، سعی کنید )

اینک باید چشمان را شست ، جور دیگری باید دید ، گذشته ها را رها و اینده را در اغوش کشید و روی به گذشته کرد و به خاطر لغزش هایمان کلاه از سر برداریم یعنی پوزش و به خاطر اینده آستین بالا بزنیم یعنی تلاش و به اشک ها و لبخندها ، شکست ها و موفقیت ها و مشکلات به عنوان یک آموزگار فهیم و فرزانه بنگریم که امده اند تا در کلاس زندگی به ما بیاموزند :

((وقتی سر خط می نویسیم زندگی نیم نگاهی به انتهای خط نیز داشته باشیم که کج نرویم ! زیرا زندگی یک بوم نقاشی است که در آن از پاکن خبری نیست !))

اما بادی در دفتر زندگی خط هایی را با پاک کن اغماض باید پاک کرد تا پیوسته دفتر افکارمان سپید بماند و پاکیزه !

دیگر غر نزنیم و گله نکنیم که چرا رنج های ما بیشتر از بقیه مردم است ، زیرا اکنون می دانیم : آنان که عزیزترند ، جام بلا بیشتر دهندشان !!

اکنون می دانیم که پژواک عمل ما در این جهان به مانند کوه همواره به سوی ما جاری است .

این جهان کوه است و فعل ما نداست

سوی ما اید نداها را صدا

حال ، اگر هر انسانی را یک صندوق پست بدانیم و اعمال خود را یک نامه به مقصد خدا ، باز به خود اجازه می دهیم که اعمال زشتی را درباره یک انسان انجام دهیم ؟

اکنون اگر خنکای فرح بخش و لطیف زیستنی طربناک را می خواهیم ، باید لقمه ی عشق را در فهرست غذای روح  خویش قرار دهیم زیرا به خوبی آگاهیم که غذای روح اندیشه است .

و از هم اکنون به همه چیز و به همه کس عشق بورزیم ،

نور بنوشیم ،

دوست داشته باشیم و باز هم عشق بورزیم .

عشق به یک دانه شن

به افتاب ، به بیابان

به شکست ، به شمع ، به اشک

به تنهایی ، به لبخند ، به سجاده

به خدا ، به بهار ، به سکوت

به ناکامی ، به رنج ، به بی کسی

 و به غباری که از بال پروانه بر پیشانی گل سرخ می نشیند !

تمامیت هستی را به تماشا بنشینیم و به هر یک از انها هوار هوار ! عشق بورزیم ، زیرا اکنون می فهمیم که تنها دوست داشتن و مهرورزی یگانه راه کامیابی و اسوده زیستن در هستی است ، زیرا ذات خداوند ((عشق)) است !

دقت کنید :

به یاد آوریم ان زمانی را که خداوند با خستگی وصف ناپذیر خویش هستی را به تصویر کشید ، لختی نشست تا نفسی تازه کند ، نیم نگاهی به اخرین مخلوق  خویش کرد و نجوا کنان فرمود :

(( تو را برای تجسم بخشیدن به عشق خلق کردم که با همه توان و هستی ات عشق بورزی و ایثار کنی تا فرشتگان بدانند ، چرا باید تو را تکریم کنند ؟ ))

سپس با غباری از مهر خویش ، طبیعت را از آن هفتمین سقف ابی آسمان گرد افشانی کرد و بدین سان ، همه هستی ، عطر و طعم ((عشق)) را گرفتند .

و اما عشق یعنی ............

شما بگویید عشق یعنی چه ؟

زیاد نوشتم ببخشید ولی حیف بود نیمه کاره رها می شد باید جان کلام را ادا می کردم ملتمس به دعای خیر شما خوبان هستیم ما را از دعای خیر خود بی بهر نگذارید .

 

                                                                           یاعلی

+   معصومی ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir