نامه وارده - ساده گفتن

ساده گفتن

نامه وارده

هوالحق

 

باسلام

دوستان عزیز این پست را فقط گذاشتم به قضاوت شما برای من

بارها ایمیل های مشابه این ایمیل که برای شما می نویسم امده

و بارها جواب دادم اما احساس می کنم در پیامها و ایمیل های

بعضی از دوستان هنوز این ابهام که در ایمیل شهریار عزیز آمده

وجود دارد و برای همین من ایمیل ایشون را در این پست می

نویسم و جواب ایشون را و خواهش می کنم شما هم نظر خود

تون را بنویسید چرا که نظر شما عزیزان برای من بسیار مهم است

و باعث شناخت من از شما می شود و اما ایمیل وارده :

دوست جالبم جناب آقای معصومی عزیز

 

داشتم آخرین پستی که در وبلاگ خود نوشته اید را می خواندم و اینکه دیگران درباره عشق

 

چه ها گفته اند.

 

در چند ای میلی که در گذشته برایتان فرستاده بودم و همینطور کامنت هایی که برای پست

 

های مختلف شما نوشته بودم   همواره ذکر کرده ام که خود هم نمی دانم چرا اینقدر علاقه

 

دارم با مطالب وبلاگ شما کنکاش کنم و همواره همه چیز آن را زیر سوال ببرم هر چند که به

 

نظر من این سخنان قابل زیر سوال رفتن هم هستند.

 

در این دنیا هیچ ادعایی ندارم و همواره تنها سخنی که در زندگی به طور قطع می توانم بگویم

 

که راست گفته ام این است که در این دنیا هیچ ادعایی بر خدمت خلق و عبادت خدا ندارم و

 

نکرده ام،اما اکنون که این پست را تا میانه آن خوانده ام این سوال به ذهنم خطور کرد که آیا

 

تمام کسانی که در وبلاگ شما این سخنان زیبا را گفته اند واقعا تا چه حد می توانند بر سر

 

حرفهای خودشان باقی بمانند؟ آیا واقعا خود به درکی که از عشق بیان می دارند پایبند هستند؟

 

آیا واقعا می توانند به همه عشق بورزند؟

 

عشق ورزیدن به عام مخلوقات خدا آزمونیست خدایی که در طول تاریخ حتی برخی پیامبران

 

هم در آن دچار شک و تردید شده اند،داستان موسی و فرمان خدا مبنی بر اینکه پست ترین

 

مخلوق مرا به درگاه من بیاور را که حتما میدانید،حتی موسی نیز هنگامی که به سگی بیمار

 

رسید که رو به مرگ بود برای لحظه ای این شک در وجودش نقش بست که آیا این پست

 

ترین مخلوق خداوند نیست؟

 

به قول قدیمی ها درد گرسنگی نکشیده ای که عاشقی از خاطرت برود

 

آیا کسانی که اینگونه بی پروا از عشق سخن می گویند واقعا می توانند در هنگام سختی هم

 

همینگونه باشند؟

 

آیا قادرند کسی که به آنها بدی کرده را ببخشند؟آیا قادرند کسی که به آنها آسیب زده را

 

ببخشند؟چند روز گرسنگی باید بکشند تا فکر عاشقی از ذهنشان خارج شود؟آیا اگر از

 

گرسنگی در حال مرگ باشند هم باز عاشق می مانند تا عاشق بمیرند؟

 

این که این افراد عاشق و شیدای خلق الله باشند یا دروغ گویی پر مدعا ، برای من در آن نه

 

ضرری است و نه سودی ،اما فرض کنید که من چشم بیدار شما هستم،کسی که در مقابل

 

افرادی چون شما که این جاده را با سرعت طی میکنند در نقش یک اخطار ظاهر میشود،کسی

 

که پیش از اینکه ادعای بعدی تان شروع شود از شما می پرسد که آیا واقعا به   سخنان قبلی

 

خود عمل کرده اید؟آیا واقعا به آنها در همه شرایط ایمان دارید؟

 

حقیقت رابگویم که دروغ گویی و راست گویی اینان برای من مهم نیست ، در زندگی من هر

 

چه هست بین من و خداوند قرار دارد و ما بقی همگی رویایی مجازی   گذرایی بیش

 

نیست،شاید این یک سرگرمی برای هر دو ما باشد!

 

گفته اید که هیچکس نتوانسته برای عشق نهایتی در نظر گیرد،با این سخن شما مخالفم چون

 

نهایت عشق را در فنا می بینم،و یگانه راه آرامش انسان همان نیست شدن است،نیست شدن به

 

این معنا که جز معشوق نباشد،نیست شدن در پیوستن به معشوق و با آن یکی شدن،هر چند که

 

میدانم این سخنم گنگ است اما خود بخوبی معنای آن را درک میکنم.

 

پی نوشت:برای بار دهم از شما میپرسم که آیا واقعا به آنچه خود میگویید اعتقاد دارید؟به آنچه

 

میگویید عمل میکنید؟

 

ای کاش حقیقت ذات انسانها همچون حقیقت ذات ایزدی ستاره ای بود که در دل آسمان تاریک

 

شب میدرخشید و همگان قادر به دیدن آن بودند،افسوس که هیچ یک از ما ظرفیت این را

 

نداریم وگرنه دست رحمت خداوند از عطا کردن این نعمت نیز فروگذار نبود.

 

موفق باشید

خدانگهدار.

 

من نمی خواستم به تکه تکه ایمیل جواب بدهم همانگونه که مرسوم است من کلی جواب می

 

دهم چون می دانم شما هم این سوالات و شاید سوالات دیگر هم داشته باشید شاید جواب خود

 

را در این پست بگرید پس دقت کنید :

 

اول باید دید هدف از این نوشته های این حقیر چیست من از ابتدا و به تمام دوستان از جمله

 

خود جناب نویسنده این ایمیل جناب شهریار عرض داشته ام که من فقط به دنبال بوی گلاب

 

می گردم نه خود گل چرا که امید من از این دوستان همین است که حتی یکی از شما بوی گل

 

بگیرید من نمی گویم گل شوید همین که بتوانید و دوستانی بوده اند که توانسته دید الهی پیدا

 

کرده اند و این ما را کافی هست این که شهریار عزیز می فرمایند باید از دوستانی که با من

 

مراوده دارند پرسید که صبر من چقدر است و نگاهم به انسانهای اطراف نه خودم بگویم من

 

بارها  شده با دوستان یکی دوبار بوسیله ایمیل یا تلفن صحبت کردم دیدم به مانند شهریار

 

تصور می کنند که معصومی هم مصداق شعر حافظ است که واعظان کان جلوه در محراب

 

و...... برای همین خواهش کردم و حتی دوستان شاهد هستند خود من رفتم به جائی که انها

 

خواستند حتی نگذاشتم دوستان زحمت بکشند تا از نزدیک حرف بزنیم و اینکه من حدود ۵

 

سال هست که تبلیغ بصورت وبلاگ دارم و در این مدت خیلی از دوستان را به راه مستقیم

 

یعنی راه نزدیک اشنا کردم و تا انجا که می دانستم آموزش دادم و از ان به بعد رها نشده اند

 

و وصل به استادی شده و هنوز نیز تحت تعلیم می باشند این دوستان محصل دانشجو کارمند

 

کارشناس بازاری کاسب و.... بوده اند و هیچ گونه لطمه ای به شغل آنها وارد نشده بلکه

 

بهتر توانسته اند به دنیا نگاه کنند و موفق باشند چرا که راه پول دار شدن راه درست زندگی

 

کردن راه ازدواج موفق راه زندگی مشترک داشتن را به انها آموزش داده شده کسانی که

 

تحت تعلیم  من بوده و هستند می خواهم به وجدان خود مراجعه بکنند و ببینن ایا معصومی

 

چیزی کم گذاشته چه معنوی و چه مادی نمیخوام منتی بگذارم اما اگر گدا کاهل بود تقصیر

 

صاحب خانه چیست؟ دوستانی هستند بیشتر از یک سال با من تماس دارند ولی خود

 

نخواستند قدم بردارند ( نمی خواستم بگویم ولی چون این پست را بدون پرده می نویسم پس

 

با اجازه ) لیاقت نداشتن لایق نبودن چیزی یاد بگیرن و به انها اجازه یاد گیری داده نشده این

 

از دو نظر برای این دوستان قابل توجه است یک لقمه حلال و دوم نفس هلال در یکی از این

 

موارد اشکال وجود داره چرا که ما غیر از لطافت و لطیف بودن چیزی نمی خواهیم و این

 

لقمه حرام  است که نمی گذارد به حلقه عشق نزدیک شوی چرا که این حلقه دافعه دارد برای

 

انها و این نفس حرام اینکه منمیت و دید منفی به اطرافیان و به مردم دیگر داشتن نمی

 

گذارند به حلقه نزدیک شوی یک روز دوستی به من گفت نامزدم بسیار لطیف است و مهربان

 

از مهربانی و دیدی که او به انسانها دارد من می ترسم که مردم از او سوء استفاده کنند و با

 

آن دیدی که او به دیگران نگاه می کنند دیگران به او نگاه نککند و همین باعث گناه شود در

 

جواب گفتم خدا او را مامور کرده تا به تو لطافت را اموزش بده تو به هیچ کس اعتماد نداری

 

چرا که خود من دیدم او حتی ماشینش را چند قفل و زنجیر می کند تا دزد نبرد و همین یکی

 

از نشانه های بی اعتمادی و نداشتن توکل است نمی گویم قفل نباید کرد اما نه اینکه قفل پدال

 

بزنی قفل فرمان بزنی و زنجیرم بکنی این از حد بیرون است و همین نشان بی اعتمادی و

 

نداشتن دید خدائی به اطراف است حال بنگرید به شخصی که لطیف است چیزی را برای خود

 

نمی خواهد داشتیم می رفتیم بیرون گفتم میوه بردارید و مقداری خوراکی ۳ نفر بودیم دیدم از

 

هر چیز ۴ تا برداشته گفتم چرا گفت شاید کسی را دیدیم و به او نیز دادیم یعنی عشق به کسی

 

که هنوز ندیده و این نشان از این لطافت دارد شاید خودش نداند و این در وجودش باشد و

 

این وظیفه ما هست که این نو ر را از زیر غبار بیرون اوریم و متجلی کنیم تا دیگران نیز از

 

آن بهره برده من نیز به عنوان پیر دلیل در خدمت دوستان بوده و هیچ ادعای استادی ندارم

 

و نداشتم اما این چیزهائی که می گویم راهی بوده که طی کردم و مدتی از آن می گذرد دوستی

 

پرسید معصومی می توانی صندلی را حرکت بدهی گفتم الان با لمس کردن بله اما با یک هفته

 

تمرین بدون لمس کردن گفت چرا تمرین گفتم چون این انرژی به مانند درس می مانند شما

 

اگر مدتی استفاده نکنید ضعیف می شود اما نمیمرد وبا یک تلنگر دوباره به جای اول بر می

 

گردید اما احساس به مانند این انرژی نیست دوستان شما اگر احساس لطافت کنید دیگر از

 

وجودتان بیرون نخواهد رفت و تا ان زمان که نفس می کشید به دیگران عشق می ورزید و

 

آنها را دوست دارید و اینکه من به این باورم که این دوستانی که با من و این وبلاگ ارتباط

 

دارند با دیگران فرق می کنند و از یک روح بسیار لطیفی برخوردار هستند من آموزش

 

ماورالطبیعه را به دوستان به صورت خصوصی آموزش می دهم و آن علتش همین است .

 

درک درست داشتن متقابل اینکه باید افراد آموزش گیرنده بدانند که:

 

۱- چرا می خواهند یاد بگیرند .

 

۲- برای چه می خواهند یاد بگیرند .

 

۳- به چه کاری آموزشهای خود را ببندند.

 

 

و من نیز باید شناخت کافی از این افراد داشته باشم . نمی توان چاقوی تیز را به دست بچه

 

نابالغ داد چاقو باید به دست کاردان باشد تا بتواند از ان به نفع احسن استفاده کند .

 

و اما من بارها تکه بر این گفته داشتم که باید حداقل چند نوشته قبل را بخوانید و بعد ادامه

 

نوشته ها را من بارها سعی کردم چه بصورت علنی و چه با کنایه قابل فهم بگویم هدف فنا

 

شدن در وجود حضرت دوست است ولی باز می بینم دوستان به من گوش زد می کنند که

 

نهایت عشق فنا شدن است خوب این همان چیزی است که من حقیر فقیر بارها گفتم اما چون

 

دوستان به جهت مشغله یا بی توجهی به نو شته ها و یا جسته گریخته خواندن این سطور

 

دقت به این گفته مهم که اصل گفته ها و گام اول ما است نداشته و گوش زد می کنند که نهایت

 

عشق فنا است من باز عاجزانه در خواست دارم اگر مشغله دارید به مانند دوستان دیگر که

 

انگشت شمار هستند به همان نکته مرسوم در وبلاگها اکتفا نمایید که :

خیلی خوب نوشتید بسیار عالی می نویسید و......

اما اگر می خواهید نظر بدهید لااقل درک مطلب بکنید .

شهریار یکی از دوستان بسیار عزیز من است و من ارادت خاصی نسبت به ایشون دارم و

 

می بینم در کمال تواضع و فروتنی که از هر کسی بر نمی اید به صورت دل سوزانه نکاتی را

گوش زد کرده که در واقع بسیار اساسی و قابل تامل است پس بیایم از خود بپرسیم آیا

سوالات شهریار عزیز در مورد ما صدق می کرده یا خیر؟ 

اگر این صور است سعی در بهبود آن کنیم و به مانند کسانی نباشیم که دست خالی می آیند و

 

دست و جیب خالی می روند بلکه با دستانی پر و کوله ای پر بارتر برویم و اگر موردی می

بینید گوش زد کنید تا توضیح بیشتر بدهم .

از همه شما عزیزان التماس دعا دارم .

 

                                                                                     یاعلی  

+   معصومی ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir