رسم عاشقی - ساده گفتن

ساده گفتن

رسم عاشقی

هوالحق

باسلام

دوستان عزیز ، آموزگاران و استادان گرامی  متشکر از این همه لطف من خواهش کردم از بعضی از دوستان در مورد پاسخ به این مطلب که اگر بر فرض مثال شما در بیابانی بودید با پدر(یا یکی از اقوام خونی خود مانند : مادر ،برادر،خواهر ،عمو و...) و دوست نزدیکی و مار پدر و دوست شما را نیش زد و شما پاد زهر فقط برای یک نفر داشتید به کدامیک می دادید ؟ این سوال به جهت یک تحقیق مهم است خواهش میکنم اینکه اگر برای شما مقدور است ، مقداری توضیح بدهید و علت عمل خود را بنویسید . مطلب بعد اینکه نزدیک بهار می شویم و بوی عطر عاشقی همه را گیج کرده ، اگر در این ایام حال خوشی پیدا کردید به یاد ما هم باشید و ما را هم مدنظر داشته باشید .

به هر حال به مطلب خود بپردازیم :

اگر با چاقوی معنا ، واژگان عشق را پاره پاره کنیم ، می شود :

((ع)) ...لاقه

((ش))...دید

((ق))...لبی.

{علاقه شدید قلبی}

داستان:

مردی بود که تمام روزگار خود را به مهربانی گذرانده بود وقتی مرد، همه می گفتند به بهشت رفته است ،آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رود . گرچه بهشت برای این مرد چندان مهم نبود اما،به هر حال به بهشت می رود .

روح مرد به دوراهی بهشت و جهنم رسید ، دربان نگاهی به لیست کرد و چون اسم مرد را در لیست بهشتیان ندید او را به جهنم فرستاد ، زیرا جهنم هیچ لیستی نداشت نه دعوت نامه یا کارت شناسائی ، اما ورود به بهشت مکافاتی داشت و راحت نبود ، باری ، چند روز گذشت و ابلیس با ناراحتی و خشم به دروازه بهشت رفت و گریبان مسئول مربوطه را گرفت و گفت: ( این کار شما تروریسم خالص است !)

مسئول مربوطه با حیرت از شیطان دلیل خشم او را پرسید و شیطان با خشم گفت: آن مرد را به جهنم فرستادی و از زمانی که آمده کارزندگی ما را به هم زده . از وقتی که رسیده، به حرف های دیگران گوش می دهد ، در چشم هایشان نگاه می کند و به درد و دل شان می رسد و با عشق انان را می بوسد . حالا همه در دوزخ دارند با هم گفتگو می کنند ، همدیگر را در اغوش می کشند و می بوسند ، آخه ! دوزخ جای این کار های نیست ! لطفا این مرد را پس بگیرید !

دقت کنید :با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف در دوزخ افتادی ، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند !

عشق را در دلت نگاه دار، زندگی بدون عشق همچون باغ بدون آفتاب است که گلها در آن مرده اند !

(مولانا) می فرمایند :

گرچه من خود زعدم دلخوش و خندان زادم

                                                        عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

از (ابوسعید) پرسیدند : از خلق به حق چند راه وجو دارد ؟ گفت: (هزاران راه بیشتر است! اما هیچ راهی به حق نزدیک تر و بهتر و سبکتر از آن نیست که ، راحتی به دل انسانی رسانی !)

دقت کنید :عشق ، رسیدن به درکی چنان کامل است که خود را پاره ای از دیگری بدانی او را بپذیری آن گونه  که هست و نه به گونه ای که تو می خواهی عشق سرچشمه ی پیوند است .

داستان:

خبر نگاری در تعقیب (آلبرکامو){نویسنده الجزایری مقیم  فرانسو} بود تا از آخرین نوشته ها و آثار او با خبر شود و بالاخره آلبرکامو را در تریایی در پاریس ملاقات کرد و در اولین سوالش از او پرسید : اگربه شما بگویند که لازم است کتابی در باره جامعه بنویسید آن را می پذیرید؟ و یا با آن مخالفت می کنید ؟

آلبرکامو پاسخ داد: البته که قبول می کنم این کتاب صد صفحه خواهد داشت که نود و نه صفحه ان سفید است و هیچ چیز در آن صفحات نوشته نمی شود . اما در پایان صدمین صفحه می نویسم :(( تنها وظیفه انسان عشق ورزیدن است ! عشق ورزیدن !))

اما در کل باید گفت که: عشق را از عشقه گرفته اند ! و عشقه آن گیاهی است که در باغ پدید می آید در بن درخت . اول ریشه در زمین سخت کند ، سپس سر بر آورد و خود را در درخت پیچد و همچنان می رود تا جمله ی درخت را فراگیرد . و چنان شکنجد کند درخت را که نم در آن ناند . و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد، به تاراج می برد ، تا انگاه که درخت خشک شود . و همچنان است در عالم انسانیت ، که خلاصه ی موجودات است !

ما می توانیم عشق را غالبهای مختلف ببینیم مانند :

اثر یک هنرمند ، ایثار یک شهید ، عزم یک رهبر ، محبت والدین ، گرفتن دست کودکی و عبور دادنش از خیابان و هر عمل مهربانانه و آمیخته به عشق نور و قدرت بیشتری به حقیقت خدا در جهان می بخشد . عمل کردن به عشق در واقعیت فیزیکی و با آن زیستن پاسخ به ندای خدای درون است !

می خواهم به این داستان با کمال دقت و حتی کلمه به کلمه دقت کنید و چندین بار بخوانید تا در ذهن خود ملکه کنید و تاثیر ان را ببینید : روزی جوانی ثروتمند  نزد یک عارف بزرگ آمد و از او پرسید : عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیکویی داشته باشم . عارف مرد جوان را به کنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می بینی؟ مرد گفت: آدم ها یی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد . سپس عارف اینه بزرگی به او نشان داد و گفت : اکنون چه می بینی؟ مرد گفت: فقط خودم را می بینم .عارف گفت: اکنون دیگران را نمی توانی ببینی ! آینه و شیشه هر دو از یک ماده اولیه تهیه شده اند ، اما آینه یک لایه نازک از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمی بینی خوب فکر کن ! وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند ، اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود ، تنها خودش را می بیند .

اکنون دقت کن :تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلوی چشم هایت برداری ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست شان بداری . آن گاه ، خواهی دانست که ((عشق یعنی ، دوست داشتن دیگران !))

اما باید بدانیم ! برای عاشقی باید اول طلب نماییم و همچون عطار ، کفش های مکاشفه را به پا کنیم و هفت شهر عشق را بگردیم تا بفهمیم که این هفت مرحله : طلب،عشق،معرفت،توحید،استغناء ، حیرت و فنا چیست؟

پس بهترین مدرس ما در عالم وجود طبیعت است همانگونه که شما دوستان اشاره کردید ما باید عشق را خورشید که این گونه مشتاق و بی شکیب گرمای خود را به هستی می بخشد و گل سرخ که همه هستیش را در اوج جوانی نثار پروانه می کند از دریا که این گونه بی تاب و مستمر ، بوسه بر ساحل می زند و ماه که نجیب و آرام ،نور خویش را چراغ راه شب گمشدگان می کند .

کودکی عشق (مهربانی) است . وقتی ما ، عشق ورزیدن و در نهایت عاشق شدن را از طبیعت اموختیم و توحید نگری در نگاه ما شکل گرفت ، آنگاه همه مخلوقات خدا را عاشقانه دوست می داریم و با نگاهی مشتاق به انان می نگریم .............

این بحث را نمی توانم این بار جمع کنم در خواست دارم از شما سروران یار کنید چرا که این بحث بسیار گسترده است یاری کنید و بگوید از عشق تا بیشتر و بهتر بنویسم منتظر ، منتظر حضور سبز شما .

ما را دعا کنید خیلی محتاج دعای شما خوبان هستیم .

                                                                                               یاعلی    

+   معصومی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir