ساده گفتن

ساده گفتن

 

هوالحق

 

باسلام

 

متشکر از زحمات شما بزرگواران که با ایمیل و گذاشتن پیام من را راهنمائی

 

میکنید

 

و قدرت نوشتن مطالب را به این حقیر میدهید دوستان ایمیل شماره 26 را

 

پنجشنبه مورخه 18/8/1385 ارسال خواهم کرد دوستان عجله نکنید.

 

 از دوستانی که تازه شروع به خواندن میکننید خواهش می کنم ابتدا مطالب

 

قبلی را مرور کنند تا امادگی برای خواندن مطالب بعدی را داشته باشند .

 

 باری در مورد پیدا کردن دوست اطمینان حاصل شده که کلیه دوستان و

 

 همراهان درک مطلب را نموده اما چند نکته را لازم میدانم بنویسم .

 

1-   به یاد داشته باشیم ! دوست مانند یک معلم خصوصی است که لحظه به

 

لحظه افکارش را برای ما دیکته میکند . پس اول ببینیم چه میخواهیم ؟ و در

 

 چه درسی ضعیف هستیم؟ و آن موقع معلم خصوصیت را در مورد آن درس

 

 انتخاب کن .

 

2-   اطمینان داشته باش انتخاب دوست یعنی نیمی از راه زندگی را رفتن !

 

3-   اگر زندگی بزرگان و مردان خدا را بخوانیم سایه یک دوست خوب را در

 

کنار ساحل هستی شان خواهیم دید !

 

4-   سعی کنید همین الان دوستتان را با (الک) صداقت،پاکی ،تفکر و آگاهی

 

 جدا کنید و اوقات با ارزشتان را با کسانی بگذرانید که حداقل بتواند رای

 

درست نشانتان بدهند .

 

5-   یادتان باشد ! و با خود تکرار کنید هنگام ملاقات با دوستان ! که دوست

 

یعنی نیمه ی دیگر ما ! اکنون دوست داری نیمه دیگرت چگونه باشد ؟

 

6-   فراموش نکن بعد از ((خدا)) پدر و مادر ، دوست یگانه سازنده جان و دل

 

و روح ماست !

 

7-   به تعبیری دیگر ، دوست یعنی ، پاسخ نیازهای شما .

 

حالا به دوستان خود بنگرید امید وارم خجالت نکشید .

 

این مطالب را تکلیف دیدم تا برای شما بازگو کنم چرا که همانگونه که بارها

 

گفتم خیلی مهم است داشتن یک دوست خوب و باید بسیار وسواس داشته باشید

 

 در انتخاب دوست .

 

اماتولد دوباره !

 

نویسنده ای شهیر اینگونه می نگارد که:

 

کشف حقیقت ، سفری است دشوار!

 

راه درازی در پیش است !

 

به تهی سازی عمیق ذهن نیاز مندی !

 

پالایش تمام و کمال دل را می طلبد !

 

به معصومیتی خاص نیاز است ....!

 

به تولدی دوباره !

 

باید دوباره کودک شوی !

 

یک داستان برای روشن شدن مطلب :

 

میگوید تولد دوباره من زمانی شروع شد که در پانزده سالگی تصمیم به

 

خودکشی گرفتم .

 

بدین ترتیب وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه زهر را برداشتم ! زهر

 

 را در لیوان ریختم غرق تماشایش شدم ، رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالی

 

 اش را در زیر زبان زهنم مزه مزه کردم. سپس آن را بو کردم ، در این لحظه

 

 ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید و سوزش آن را در گلویم احساس

 

 کردم و توانستم سوراخ ایجاد شده در معده ام را ببینم، احساس اسیب آن زهر

 

چنان حقیقی بود که گویی به راستی  آن را نوشیده بودم . سپس ، مطمئن شدم

 

که هنوز این کار را نکرده ام در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست

 

 گرفته بودم و امکان حضور مرگ را می چشیدم با خودم فکر کردم، اگر

 

 شجاعتکشتن خودم را دارم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را خواهم

 

داشت ! و بدین سان از خواب غفلت بیدار و تولد دوباره ای را اغاز کردم !

 

به (حسن بصری) گفتند : یا شیخ ، دل های ما خفت است که سخن تو در آن اثر

 

 نمی کند ، چه کنیم ؟ فرمود: کاشکی خفته بود ، که خفته را بجنبانی بیدار می

 

شود ، دا های شما مرده است که هر چند می جنبانی ، بیدار نمی شود !

 

(( ویلیام جیمز)) پدر روانشناسی نوین آمریکا به عنوان بزرگترین کشف بشر

 

 می گوید: ( بزرگترین کشف بشر این است که انسان با ارتقاء طرز تلقی خود

 

 می تواند زندگی اش را ارتقاء بخشد!)

 

و (کارلوس کاستاندا) می گوید: مسائل تغییر نمی کند ، این ما هستیم که نحوه

 

 ی نگرش مان را تغییر می دهیم !

 

و در کتاب شاهزاده کوچولو(0آنتوان دوسنت هگزوپری) مینویسد : ((معنای هر

 

چیز در خودش نیست ، بلکه در طرز تلقی ما از آن نهفته است !))

 

و حالا چشمانمان را با آب زلال آگاهی و تفکر و جدایی از غبار ذهنیت های

 

گذشته شسته و وارد جامعه می شویم !

 

حال به زندگی نگاه کنید ! به پیرامون خویش به طبیعت ، مشاهده خواهید کرد

 

 همه چیز تغییر کرده. آیا براستی پیرامون شما تغییر کرده؟

 

بدان و آگاه باش ! (( عظمت به آن چیزی  که نگاه می کنی نیست، عظمت در

 

 نگاه تو نهفته است ! ))

 

و حالا باید نگاه شما متفاوت شده باشد و نگرش شما به زندگی تحول یافته

 

 باشد ! نگاهتان به طبیعت ، دیگر یک نگاه ساده مانند قبل نیست ، زیرا اکنون

 

 خرد اندیش و آگاه نگر و هوشیار شده اید .

 

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

 

هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

 

این بار چیزهائی را مشاهده می کنید که در گذشته آنها را نگاه می کردید ، ولی

 

 نمی دیدید. آینکه عطر و طعم زندگی ، طبیعت، دوست ،خانواده، مردم و روابط

 

اجتماعی همه و همه در زیر زبان و ذهن و دلتان به طور کلی تغییر یافته است .

 

اکنون به دانشی دست یافته اید که عوام از آن بی حبرند ، زیرا ، (( دانش در

 

 کلام نیست ، دانش ، طعم مفاهیم است در کلام !))

 

برای بهتر درک شدن داستانی میگویم :

 

دو زندانی در یک شب بارانی از پشت میله های زندان  به بیرون می نگریستند،

 

یکی می گفت: نگاه کن ، چقدر گل و لای در اینجا جمع شده

 

دیگری می گفت: به ستاره ها نگاه کن ، چقدر زیبا می درخشند .

 

و ما آن زندانی دنیایی هستیم که تا دیروز خاک و گل را می دیدیم و اینک

 

کهکشانی در نگاه و دلمان جاری است !

 

در اینجا متوجه تفاوت ژرف میان خود و دیگران می شویم ، ولی نباید از یاد

 

ببریم که (( هر قدر که میخواهیم متفاوت باشیم ، ولی بکوشیم تا مردمی را که

 

 با ما زندگی می کنند و با ما تفاوت دارند را تحمل کنیم !ما باید انها را تحمل

 

کنیم نه انها ما را !))

 

با یک داستان برای درک بهتر :

 

ابوسعید ابوالخیر روزی قرار بود در مسجد صحبت کند ، مردم از همه جا برای

 

 شنیدن سخنان او هجوم آورده بودند . در مسجد جائی برای نشستن نبود ، و

 

عده ای هم در بیرون نشسته بودند . شاگر ابوسعید رو به مردم کرد و گفت:

 

(( تو را به خدا از انجا که هستید یک قدم پیش بگذارید !))مردم قدمی پیش

 

گذاشتند . سپس نوبت سخنرانی ابوسعید شد . او سخنرانی نکرد و گفت : (( من

 

صحبتی ندارم !))

 

اطرافیان حیرت زده علت را پرسیدند و گفتند ک مگر میشود که این همه مردم

 

 برای شنیدن صحبتهای شما آمده اند . ولی باز ابوسعید بر سر حرف خود

 

 ایستاد و کلامی نگفت . وقتی با اصرار مستمر اطرافیان روبرو شد گفت: ( همه

 

حرفی که من میخواستم بگویم شاگردم زد . او گفت: از جایی که ایستاده اید یک

 

قدم پیش بیایید و من نیز این سخن را میخواستم ظرف مدت یک ساعت در لابه

 

لای سخنانم به مردم بفهمانم !)

 

عزیز من ! شما با خواندن مطالب این وبلاگ تا به اینجا یک قدم از جائی که

 

بودید پیش آمدید و به خود آگاهی رسیده اید . دیگر مانند : اکثر مردم ، جهان

 

بینی ( نوک دماغی ) ندارید و هرگز به (طول زندگی ) فکر نمی کنید ، بلکه

 

 پیوسته به (عرض) آن اندیشه دارید ، و یا ساده تر بگویم (( به چقدر زیستن

 

 نمی اندیشید ، به چگونه زیستن می اندیشید !))دیگر به لذتهای آنی نمی

 

اندیشید و می دانید که لذتهای آنی (غم های آتی هستند !)

 

دوستی میگفت : لذتهای دنیوی مانند عسلی هست که بر روی لبه تیز یک چاقو

 

 باشد عسل شاید شیرین باشد اما زبان را  به دو نیم می کند !

 

اما بدان ای دوست من که ترک لذت خود لذتی است شگرف _البته لذتهای

 

 کاذب_و باید بدانی که چه تفاوتی بین لذت یک انسان اگاه و یک انسان نا آگاه

 

 است .

 

انسان آگاه گرسنگی و کمبود شهوت روحی را بیشتر از جسمی احساس می کند

 

اما انسان نا آگاه بر عکس این موضوع را احساس می کند .

 

به فواره نگاه کن انسان ب مانند این است که از دل خاک عصیان می کند و در

 

 این جستن شتابان و شور انگیز هر چه بیشتر اوج می گیرد بیشتر پریشان و

 

 تردید زده می شود !

 

حال مانند همیشه سوالی دارم از شما ما میخواهیم با مردم زندگی کنیم . چه

 

 کنیم آزردگی هایمان در زندگی اجتماعی کمتر شود ؟ گفتمانمان تبدیل به بگو

 

 مگو نشود ؟ هر زمان مردم با تفکرات مختلف در حق ما شاید ناروایی را انجام

 

دهند چه کنیم ؟

 

خواهش میکنم من را راهنمائی کنید و بگویید چگونه میتوانم به این پرسشها

 

پاسخ داد منتظر  راهنمائی های شما بزرگواران هستم . ملتمس به دعای خیر

 

 بزرگواران هستیم .

 

در پایان به این کلمه فکر کنید ((مدیریت احساس!)).

 

 

یاعلی

 

 

+   معصومی ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir