شاهزاده کوچولو
هوالحق
باسلام
عيد بر شما مبارک
در نوشته های قبل اين مطلب را گفته ام اما اين نکته بسيار مهم
است اينکه نوشته های شما بسيار عالی هست و اين که من
بخوام يکی يکی بحث کنم و جواب بدم مطلب شايد برای ديگر
دوستان طولانی شود برای همين منظور سعی ميکنم جوابها را با
ايميل اگر خصوصی باشد و يا در وبلاگ خود دوستان بدهم اما باز
از دوستانی که در اين پست پيام نوشته و راهنمائی کردند
متشکرم بخوصوص از دوست گرامی آقاسيد فرهاد
همينطور نرگس عزيز که هميشه با نوشته هايش نوری در قلب
انسان متجلی ميشود وهمينطور آقای رشوند که کوتاه اما تاثير
گذار بود.
اهورا و تينا يا تينا و اهورا هم همينطور مثل هميشه محمد جواد
عزيز که مدام با ايميل در ارتباط هستند احساس تنهای که وبلاگ
زيبائی دارند آقامسعود نيز همينطور کوتاه اما اميد من اين است
اگر يکی از دوستان آن چيزی که من ميخواهم و فقط يکی از
دوستان بتواند برداشت صحيح داشته باشد و بدرد زندگيش بخورد
تکليف بر من تمام است اما اين گفته شهريار عزيز که از روی
خودخواهی بوده همينجوری که خود من و ايشون ميدانيم که اين
خودخواهی از چه نوعی است يعنی اين خودخواهی
خودخواهی هست که انسان را به خدا نزديکتر ميکند چرا که
انسان زمانی که خود را بشناسد و درک صحيح از خود داشته
باشد ديگر قدر خود را ميداند و دچار اين نوع خودخواهی ميشود
که شهريار شده و بايد ديگر مدد از صاحب کرم بگيرد تا بتواند از اين
خودخواهی در راه صحيح استفاده کند و اميدوارم شهريار عزيز
اين دوست گرامی نيز به اين مطلب رسيده باشند چرا که نيمه
بيشتر اين راه را پيموده و کم مانده باری بريم دنباله بحث .
حال چرا دوست خوب داشتن اهميت دارد؟
چون بيشترين ساعات عمر ما در کنار اين دوست سپری ميشود و
بايد در انتخاب دوست بسيار محتاط باشيم اهميت اين گفته در
سخن بزرگان نيز مشهود است چرا که دوست آئينه شفافی
است که ميتواند در نگاه کردن به او تمام وجهات نيک را ديد و خود
را با ان آراسته کنيم در داستان شاهزاده کوچولوی مسافر که
همه شما خوانديد و يا فيلم و کارتون آن را ديده ايد در قسمتی از
اين کتاب نويسنده اشاره به اشنائی عاشقانه روباه
و شاهزاده کوچولو ميکند و مينويسد :
روباه گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم
آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند.
این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی
انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را
میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای
دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای
پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشدبیرون. تازه، نگاه کن
آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم
چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی
نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است.
پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ
است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار
میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت
گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ
چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در
آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر
در آرد.
انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز
را همینجور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی یست
که دوست
معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی
خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده
دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر
چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون
تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی
هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر
ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب
میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و
خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن
و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما
اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم
را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای ارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته.
این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و
فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند.شکارچيان ما پنجشنبه
ها ميروند بيرون ده . پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای
خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها
وقت و بی وقت ميرفتند بيرون ده همهی روزها شبیه هم میشد
و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو
اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را
نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو
عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه
رازی را به تو میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -
شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه
کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری
هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او
را دوست خودم کردم و حالا تو
همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید.
برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر
میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون
فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش
گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست
کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو
سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست
که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و
هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را
چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را
چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری
است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید
فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای
مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول
گُلمَمدر اين نوشته به مقدار يک کتاب حرف برای گفتن است و بايد
ديد برداشت شما چگونه است و چه ميخواهيد از اين نوشته .
من نيز اين گفته گو را خلاصه نوشتم تا خسته نشويد نکات مهمی
در اين گفته گو ها هست اينکه بايد دوست را آنگونه هست
دوست بداريم و بايد وقت بگذاريم اينکه بگرديم و گلی سرخی
برای خود پيدا کنيم و خود شما نيز بايد زحمت آن را بکشيد اين
بحث تمام نشده اما سعی من اين است تا بتوانم اين مهم را بهترو
ساده تر برای شما بازگو کنم .
ما را دعا کنيد
ياعلی.




