اهميت داشتن يک دوست خوب - ساده گفتن

ساده گفتن

اهميت داشتن يک دوست خوب

هوالحق

 سلام

يا ابو تراب مددی کن تا ببينم روی زيبای حضرتش را .

دوستان لطف زياد فرمودند و برای پست قبلی راهنمائی های ارزشمندی فرستاده

بودند همه بسيار زيبا و قابل فهم بود و بسيار ساده مانند خودمان اما اين بحث

بسيار مهم است و بايد بيشتر دقت کنيم  چون خود شما فرموديد اما چرا انتخاب

دوست آنقدر مهم است؟

زيرا بيشترين ساعت عمر ما را در بر ميگيرد و طبعا بيشترين اثر را بر روح ما

خواهد داشت . يک سنگ سخت در مجاورت آب تغيير شکل می دهد و در مقابل

چک چک آب سوراخ ميشود اما همان سنگ در مجاورت سنگهای ديگر تبديل

به عقيق و فيروزه می گردد حتی خار در کنار گل بوی گل ميگيرد .

دقت کنيد ساده ميگويم روزی شما به ديدن دوستی ميرويد که در قصابی کار

ميکند و ساعتی را با او هستيد وقتی از او جدا ميشويد هر کس به شما برسد

ميگويد چقدر بوی گوشت ميدهی و اگر به ديدن دوستی که در عطر فروشی

هست برويد باز هر کس شما را ببيند بعد از چند ساعت که از دوستتان دور

شديد باز ميگويد چقدر بوی خوبی داريد . خواجه عبدالله در جائی ميفرمايند

که :صحبت با نيکان بس عظيم است . چرا که مس در صحبت با کيمياگر زر

گشت ! هسته ی خرما در دست دهقان افتاد درخت پر بار گشت و آنک بدست

هيزم کش افتاد خاکستر شد !

عرفا دوست را (( راهنما و دليل راه می دانند ))

شخصی به عارفی گفت در اين راه چاه بسيار است و عارف در جوابش گفت :

راهی که نرفتی چه ميدانی چگونه است اين راه چاه ندارد بلکه چاه در کنار راه

است و هر که از راه بدر رود درون چاه می افتد .

دوست هيچگاه از انسان خداحافظی نميکند بلکه صاحب خانه ی دل می شود و در محراب دل محمل می گزيند .

به تعبير ديگر (( دوست آن است که صفات حميده انسان را تقويت و صفات

رذيلانه را تضعيف می کند يعنی چه؟

تاکنون برايتان پيش امده که انسان در کنار بعضی افراد قرار می گيرد نا خود

آگاه بعد از مدتی می فهمد که انسان ديگری شده است صفات بارز و شايسته

اش بيدار شده است و بسياری از صفات نا پسندش کمرنگ . اين اثر دوست

است !

بعضی ها وارد زندگی ما ميشوند و خيلی سريع می روند بعضی برای مدتی می

مانند روی قلب ما رد پا باقی می گذارند . وما ديگر هيچ گاه همان که بوديم

نيستيم !

و بدين سان جای پای دوست در کوچه خلوت دل آدمی می ماند و يادش که به

انسان آرامشی شگرف می دهد . يک داستان جالب نويسنده و جهانگرد امريکائی

به نام لئو فليچه بو سکاليا ميگويد زمانی که در نپال بودم زارعی پير و بی دندان

 و زيبا ذر نپال شبی مرا در خانه اش جای داد کلبه ای کاهگلی که افراد

خانواده و وسايل کشاورزی و همه حيواناتش را جملگی در همان جا مسکن

داده بود .گفتگو بدون استفاده از زبان علائم!لبخندی برخورد نگاهی  يا تماسی

ميسر نبود .نه تصويری از اينکه آمريکا کجاست داشت . و نه در عمرش با

يک غربی سخن گفته بود نه سوار ماشين شده بود ونه يک کلمه از تاريخ

شنيده بود پس نمی توانست به سياست يا چيزی فراسوی زندگی روستايی اش

علاقه مند باشد . با اين حال غروبی را به گرمی کنار هم گذرانديم و به هنگام

وداع با اين احساس که شايد ديگر هيچ گاه همديگر را نبينيم دست در دست هم تا

انتهای دهکده را پيموديم و گريستيم ! و گريستيم ! و گريستيم ! اکنون سال ها از

آن ماجرا می گذرد و من ديگر او را نديدم .

بگذريم که هنوز نيز با يکديگر هستيم !

اما اين صحبت تمام نشده ادامه دارد و شما نظرات خود را بنويسيد تا من نيز

بتوانم بهتر بنويسم چرا که اين نظرات شماست که من را وادار به نوشتن

مطالب ميکند .

                                                                                          ياعلی

 

+   معصومی ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir