ساده گفتن

ساده گفتن

 

                                              هوالحق

 

 

باسلام

 

بسیار خوشحالم که میبینم تعداد ی از دوستان چه در قسمت پیامها و چه با

 

ایمیل مطلب را کامل درک کرده اند و خوشحالم میبینم این زحمات بی بهره

 

نبوده باری دوست عزیزم کاوه بسیا ر جالب فرمودند گفته  فروغ فرخ زاد

 

را که زندگی مانند کشیدن سیگار مابین دوهم اغوشی میباشد. اولین  هم

 

آغوشی با مادر و آخرین هم اغوشی با خاک  این از یک بعد بسیار زیبا و

 

منطقی میباشد اما  افرادی مانند شما اگر به این مطلب، تک بعدی نگاه بکنند

 

هیچگاه راضی نمیشوند و احساس یک نوع کمبود در جان مطلب میکنن و

 

میبینند که با این جمله حق مطلب کامل ادا نشده و باید بیشتر از این باشد

 

حضرت مولا نیز میفرمایند : من عاشق زندگی هستم و بیزار از دنیا! میپرسند

 

فرقه بین این دو چیست؟ میفرمایند: (( دنیا حرکت بربسترخور و خواب و

 

خشم و شهوت است و زندگی نگریستن در چشم کودک یتیمی است که از

 

پس پرده ی شوق به انسان می نگرد! )) .. دوباره

 

بخوان .................................................

 

بزرگی  میگوید: زندگی سخت ساده است!

 

خطرکن!(ن.......)

 

وارد بازی شو !

 

چه چیزی از دست میدهی؟

 

بادستهای تهی آمده ایم،

 

وبا دستهای تهی خواهیم رفت.

 

مرگ تنها برای کسانی زیباست که ،

 

زیبا زندگی کرده اند!

 

از زندگی نهراسیده اند!

 

شهامت زندگی کردن را داشته اند!

 

کسانی که عشق ورزیده اند!

 

دست افشانده اند،

 

و زندگی را جشن گرفته اند!

 

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن !

 

که گویی واپسین لحظه است.

 

وکسی چه میداند؟

 

شاید آخرین لحظه باشد!

 

اما این را باید همه ما بدانیم و اعتقاد داشته باشیم انسانها در پیچ و خم

 

زندگی شاید رنج ببرند شاید از پا بافتند شاید بشکنند اما سرانجام حقیقت و

 

ذات حضرتش را درمیابند و هر کس به مقدار و باور خویش از این پیمانه 

 

میخورد .

 

از عارفی، شخصی پرسید زندگی ام را چگونه بگذرانم؟ تا خداوند از اعمالم

 

راضی باشد؟

 

فرمود: با عشق زندگی کن.

 

پس از مدتی یک نفر دیگر مشابه سوال قبل را از او کرد باز عارف فرمود:

 

تنها یک راه وجود دارد زندگی با شادی! شاگردانی که نزد استاد بودند

 

پرسیدند که چرا به اولی چیز دیگری گفتید و به دومی پاسخ متفاوت دادید؟

 

عارف پاسخ داد:نه من به هر دو یک پاسخ دادم !

 

دقت در این که عشق همان شاد زیستن هست و مهربان بودن و لطیف

 

 نگریستن است و اگر اینگونه باشیم یعنی زندگی کردیم و معنای زندگی را

 

درک کردیم .

 

میخواهم داستانی بگویم اما خواهش میکنم با دقت بخوانید:

 

در بیمارستان دو بیمار در یک اطاق بستری بودند یکی از آنها اجازه داشت

 

هرروز به مدت یک ساعت در کنار تنها پنجره اطاق بنشیند و دیگری نباید از

 

جایش تکان میخورد و درست پشت به بیمار دیگر بود و اجازه نداشت رویش

 

را برگرداند آنها هر روز ساعتها در مورد همسر فرزندان و دوران سرباز

 

خود صحبت میکردند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود

 

 می نشست و تمام چیزهایی که از بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش

 

توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت،

 

 مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایق های تفریحی

 

در آب سرگرم بودند . درختان کهن و آشیانه پرندگان به شاخسارهای آن

 

تصویر زیبائی را به وجود آورده بود همان طور که مرد کنار پنجره این

 

جزییات را توصیف می کرد، هم اتاقی اش چشمانش را می بست  و این

 

مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و لبخندی که بر لبانش می نشست

 

حکایت از احساس لطیفی بود که در دل او به وجود امده بود .

 

هفته ها سپری می شد و دو بیمار با این مناظر زندگی میکردند . یک روز

 

مرد کنار پنجره مرد و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند

 

مرد دیگر که بسیار ناراحت بود درخواست کرد که تختش را به کنار پنجره

 

منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به ارامی و با درد

 

بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا بتواند ان مناظر زیبا را با چشمان خود

 

 ببیند و به یاد دوستش لذت ببرد . همین که نگاه کرد باورش نمیشد چیزی

 

 را که می دید غیر قابل قبول بود ،یک دیوار بلند، فقط یک دیوار بلند!

 

همین! مرد حیرتناک به پرستار گفت: که هم اتاقی اش همیشه مناظر دل

 

 انگیز ی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرد ، پس چی شده ...!؟

 

پرستار به سادگی گفت: ولی آن مرد کاملا نابینا بود!

 

در این داستان ما میبینیم که هر گونه ما تصور داشته باشیم به همانگونه

میتوانیم لذت ببریم یعنی اگر از یک دیوار اینگونه تصوری یک نابینا برای

 خود ترسیم کرده بود و با ان دوست و هم اتاقی اش را شاد میکرد ما هم

میتوانیم از لحظات بسیار سخت و مشکل با دید بهتر لطیف تر شیرینی بسازیم

 و از ان لذت ببریم اگر ما به این مطلب برسیم که هر اتفاق و واقعه برای

ساختن و امتحان ما میباشد و بعد از هر مورد سختی در زندگی یک جایزه 

 برای ما در نظر گرفته شده برای رسیدن به آن جایزه و رسیدن به ان مقام

 این تلخیها و مشکلات را به راحتی پشت سر میگذاریم یکی از دوستان که

این وبلاگ را میخواند به حدی مشکلات به او فشار آورده بود که می گفت

من نمیخواهم امتحان بشوم من میخواهم کافر باشم اما این همه مشکل

اطرافم نباشد میخواهم کفر خدا بگویم اما این همه مشکلات نداشته باشم من

 طاقتش را ندارم به او گفتم که تو نمیتوانی چرا؟ چون پا به راهی گذاشتی

که نمیگذارند راحت باشی باید سختی بکشی و درد  داشته باشی باید

چیزهائی ببینی که دیگران طاقت دیدنش را نداشته باشند و مطلب دیگر

پدر و مادرت هستند آنها همیشه خواستند عاقبت به خیر شوی و در پناه خدا

باشی و همیشه نان حلال و رزق حلال به تو داده اند برای همین تو نیز از

 مقربین خواهی شد اما این راه مشکلاتی دارد که باید تحمل داشته باشی و

 این را بدان اگر راه خدائی باشد هیچگونه آسیبی به تو نخواهد رسید و

خود خدا جنبه و ظرفش را به تو میدهد فقط باید پایدار باشی تا بتوانی

جایگاه خوبی برای خود مهیا کنی و سعی نکن بخواهی زودتر مشکلاتت حل

شود همیشه سعی کن بخواهی همانگونه که خدا صلاح میداند عمل کند چون

او هست که حال ما را از خودمان بهتر میداند . ای عزیز هیچوقت نخواه به

خدا چیزی را جبر کنی همیشه سعی کن مانند یکنفر عاقل عمل کنی نه یک

نفر از خود راضی و متکبر و چیزی را که خود میخواهی از خدا به زور

بگیری اینقدر دعا بکنی نذر و نیاز بکنی دست به التماس بزنی که خدایا

فلان کا ر حتما بشود یا فلان چیز برایم مهیا بگردد این از ارزش و مقام تو

کم میکند سعی کن به داده او رازی باشی و به نداده اش شاکر  سعی کن

 زندگی کنی برای دیگران و سنگ از جلوی پای مردم برداری و همیشه در

 کسب علم باشی میگویند اسکندر در پی جنگهایش به شهری میرسد میبیند

آنجا  مردم دارند کار های عادی خود را انجام میدهند و هیچکس به او و

لشکرش اهمیتی نمیدهد در صورتی که هرکجا میرفت تا  مردم میفهمیدند

او و لشکرش می ایند به خانه پناه میبردند در دکانهای خود را می بستند و

اگر مجالی بود فرار میکردند اما در این شهر هیچکس اهمیتی نمیدا د

اسکندر عصبانی میشود یکی از اهالی را میگیرد و شمشیر خود را بر روی

 گردن او میگذارد میگوید من اسکندر هستم مرد میگوید من ابن عباس

هستم باز اسکندر میگوید: من اسکندر مقدونی هستم،کسی که شهرها را به

اتش کشیده چرا از من نمیترسی؟ مرد میگوید: من فقط از یکی میترسم و او

هم خداوند است . اسکندر میپرسد پادشاه شما کیست؟ مرد میگوید ما پادشاه

نداریم. اسکندر فریاد میزند از روی خشم که رهبرتان بزرگتان؟مرد

میگوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی میکند .

 اسکندر با گروهی از فرماندهان به آن سمت که مرد گفته بود حرکت میکند

 این شهر نیز در خراسان بوده اما نامی از آن نبرده و حدود آن گفته شده .

 او در راه با حیرت به چاله هائی برخورد میکند که مانند قبر در کنار هر

خانه کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان میرسند و باز با تعجب میبیند

بر روی هر سنگ قبر نوشته شده : ((ابن عباس)) یک ساعت زندگی کرد و

مرد. ((ابن علی))یک روز زندگی کرد و مرد ((ابن یوسف)) ده دقیقه

زندگی کردو مرد . اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر اندامش مینشیند  و

 با خود میگوید این مردم و شهر حقیقی هستند یا اشباه؟ بعد از مدتی به

جایگاه ریش سفید ده میرسد می بیند پیر مرد لاغر و مو سفیدی در زیر

چادری نشسته و عده ای به دور او جمع هستند ، اسکندر میپرسد: توبزرگ و

ریش سفید این مردمی؟ پیر مرد میگوید : آری من خدمت گذار این مردم

هستم اسکندر میگوید: اگر بخواهم تو را بکشم چه میکنی؟ پیر مرد با

خونسردی نگاه سردی به او میکند و میگوید: خوب بکش حتما خداوند

خواسته که من به دست تو کشته شوم.اسکندر میگوید: پس تو را نمیکشم تا

به خدایت ثابت کنم عمر تو در دست من است. پیرمرد میگوید: باز این هم

خواست خداست که نمیرم و در این دنیا زندگی کنم اسکندر سر در گم و

متحیر می گوید: ای پیرمرد من تو را نمی کشم اما شرطی دارم. پیر مرد

میگوید: اگر میخواهی من را بکش اما من شرط تو را نمی پذیرم. اسکندر

ناچار و کلافه میگوید: خیلی خوب دو سوال دارم جواب مرا بده و من از این

جا می روم. پیر مرد می گوید : بپرس! اسکندر میگوید: چرا جلوی هر خانه

یک چاله مانند قبر است  علت آن چیست؟ پیر مرد میگوید : ما هر روز صبح

که از خانه خارج میشویم چشممان به این قبر ها می افتد و به خود میگویم

که فلانی عاقبت تو در این گور است مواظب باش مال مردم را نخوری به

ناموس مردم تعدی نکنی و... و این خود درس بزرگی برای هر روز ما

میباشد. اسکندر میپرسد: چرا بر روی هر سنگ قبری نوشته فلانی یک ساعت

ده دقیقه یک روز زندگی کرد و مرد؟ پیر مرد میگوید : وقتی زمان مرگ

یکی از ما میرسد  بالای سر او حاضر میشویم و خوب میدانیم کسی که در

 واپسین دم حیات است پرده هایی از جلوی چشم انسان برداشته می شود و

او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست از او چند سوال میکنیم :

چه عملی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن طول کشید؟ چه هنری آموختی

؟ چقدر برای آن عمر صرف کردی؟ برای بهبود معاش  و زندگی مردم چه

 قدر تلاش کردی؟ و چه قدر وقت برای آن گذاشتی؟ او که در حال احتضار

قرار گرفته است ، مثلا میگوید : در تمام عمر به مدت یک ماه هر روز یک

ساعت علم اموختم ، یا برای یادگیری هنر یک هفته و هر روز یک ساعت

تلاش کردم و یا اگر خیر و خوبی کردم همه در جمع مردم بود و از سر ریا و

 خودنمائی ولی یک شب مقداری نان خریدم و برای همسایه ام که می

دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه اش رفتم و خورجین نان را پشت در

 نهادم و برگشتم! بعد از مرگ او همه این مدتها را جمع کرده و بر روی

سنگ قبرش مینویسیم مثلا ((ابن یوسف)) یک ساعت زندگی کردو مرد! و

بدین سان زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود میگیرد که بر سه بستر علم ،

هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی

بر ان نتوان داد . اسکندر بدون خون ریزی و تعدی از آن شهر میرود ولی

همچنان گیج و حیران ولی نکته همین جا هست آیا اگر ما بمیریم روی سنگ

قبر ما چه مینویسند چند سال ؟ چند ماه یا چند روز یا چند ساعت شاید چند

دقیقه و شایدم چند ثانیه، بلکه خالی بماند جای مدت زندگی کردن ما  کی

میداند ؟ مقداری فکر کنید در مورد طول و عرض زندگی خود  و نظر خود

را بنویسید که شما د ر این طول و عرض چه جایگاهی دارید جایگاه شما

کجاست؟  اگر هم میبینید طولانی شده به بزرگواری خود ببخشید من

میخواهم رشته کلام از دست  من و هم شما در نرود و بحث را به یک ثمری

برسانم و تمام کنم و نمیتوانم خلاصه تر از این بنویسم.  این کار، کسانی چون

شما ماهر میخواهد.  کار هرکسی مثل من نیست که یک آماتور در این وادی

هستم و اما از پست بعدی سعی ميکنم کوتاه بنويسم ولی  هیچ وقت به پای

 شما عزیزان نمیرسم منتظر جوابها و نظرات پر بار  شما هست.

                                                                                              ياعلی

+   معصومی ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir