ساده گفتن

ساده گفتن

 

هوالحق

سلام

 

داستانی کوتاه و مختصر شده از مردی که در بيابانهای نيشابور گم شده بود

 برای شما ميخواهم بگويم .

 

آن مرد نيشابوری بعد از مدتی سرگردانی به ديری رسيد در آنجا دراويشی

بودند و رياضت ميکشيدند هنگام نماز ظهر بود از آن مرد خواستند نماز و نهار را

 با آنها باشد و بعد از آن او را به شهر ببرند آن مرد قبول کرد ديد که آنها هيچ

امام جماعتی ندارند و همه در يک صف ايستادند و نماز خواندند با هم شروع و

 با هم تمام کردند نهار را آوردند يکی ميکشيد و مابقی دست به دست

 ميدادند تا به پايين سفره ميرسيد کاسه به کاسه همه باهم شروع کردند د

ر همين هنگام ديد از انگشت سبابه همه خونين شد طاقت نياورد هنگامی

که خون را ديد و گفت اين چه سريست شما کی هستيد يکی از آنها گفت ما

بندگان خدا هستيم گفت چرا اينگونه همه با هم يک کار ميکنيم گفت ما ۴۰

نفر هستيم و با هم رياضت ميکشيم ساليان درازيست با هم هستيم و همه

 مثل هم شده ايم يک جور فکر ميکنيم و يک جور عمل ميکنيم گفت اين خون

 چه بود گفت يکی از ما در بيابان هست و دارد خار جمع ميکند برای آتش

درست کردن به دست او خاری رفت و دست همه ما خونی شد .

 

همه يکی بودند و من و تويی مايی وجود نداشت يک جسم و يک روح اين

 هست معنی واقعی يکی بودن يکی شدن  ...

 

از دعای خير ما را بی نصيب نگذاريد 

 ياعلی

 

+   معصومی ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir