ساده گفتن

ساده گفتن

غدیرخم

هوالحق

سلام

عید بر عشاق مبارک

یاعلی

+   معصومی ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

تار

هوالحق 

سلام

 

یک روز استادی به شاگردش گفت این پول را بگیر و به قبرستان برو در آنجا مردی را می بینی این پول را به او بده شاگرد به گورستان شهر رفت یک روز سرد زمستانی بود و باران می آمد دید در گوشه ای پیر مردی نشسته و تار خود را در بغل گرفته ودارد مینوازد اما بعلت پیری وکوک نبودن ساز صداهای ناهنجار می آمد او به گردش در قبرستان ادامه داد ولی به غیر از آن پیر مرد نوازنده کسی را ندید پیش او رفت وسلام کرد پیر مرد سلام او را جواب داد شاگرد پرسید پدر جان اینجا برای کی مینوازی پیر مرد آهی کشید وگفت من نوازنده چیره دستی بودم وسالهاست که خرج خود وخانواده ام را از این راه بدست می آورم اما سالهاست که دیگر نمیتوانم بنوازم من در جشنها ومیهمانی ها مینواختم در عروسیها ولی از زمانی که دیگر نمیتوانم خوب بنوازم کسی مرا دعوت نمیکند من ساز خود را برمیداشتم وهر کجا عروسی بود میرفتم وبا زور وارد میشدم ومینواختم صاحب  مجلس پولی از روی ترحم به من میداد من برای کسانی در مجالس لهو ولهب مینواختم اما آنها نیز مرا دیگر دعوت نمیکنن مدتی بود که پیش آنها میرفتم وتا میخواستم بنوازم آنها پولی به من میدادند ومرا بیرون میکردن مدتی است که دیگر از پول خبر ی نیست شبها تا دیر وقت بیرون میمانم تا بچه ها بخواب بروند  وبعد میروم خانه تا شرمنده آنها نشوم اما امروز که صبح زود از خانه بیرون می آمدم همسرم گفت دیگر هیچ در خانه نمانده اگر دست خالی بیایی راهی نداریم بجز مرگ چون با مرگ است که دیگر شرمنده بچه ها نمی شویم وبا مرگ است که دیگر غم گشنگی بچه ها را نداریم .من همه جا رفتم پیش همه اما دریغ از یک پول سیاه ناگهان خود را در این قبرستان دیدم میان مردگان گشتم ساعتی گذشت وحضور خدا را احساس کردم گفتم به خدا امروز میخواهم برای تو بنوازم یک عمر در مجالس برای مردم نواختم امروز برای تو می نوازم  تا ببینم کرم و جود تو را وشروع کردم به نواختن  تو آمدی و حضورت را  نفهمیدم چرا که غرق در خدا بودم .

 شاگرد کیسه پول را به پیر مرد داد وگفت خداوند مزد تار زدن تو را فرستاد  من وسیله بودم.  پس ای پیر مرد  برو و تا عمر داری برای ((او)) بنواز چون از همه بهتر و بیشتر پول میدهد.

اما ما که داریم یک عمر برای خودمان برای نفسمان برای من بودنمان مینوازیم چرا یک بار برای خدا ننوازیم  ما میخواهیم ساز دلمان را امشب برای خدا کوک کنیم وبرای او بنوازیم شما چطور؟

یاعلی

+   معصومی ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

محبت

محبت ائمه (ع)

 هوالحق

باسلام
نوشته ذیل را یکی از دوستان برایم ارسال کرد دیدم شرح حال
 
یکی دو تا از دوستان هست با خودم گفتم بگذارم اینجا تا شما
 
هم استفاده کنید .
 
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من ازمدرسه به خانه بر
 
می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش محسن
 
بود و انگار همه کتابهایش را با خود به خانه می برد. 

 با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می

بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!"

 من برای آخر هفته ­ام برنامه ریزی کرده بودم. (مسابقه فوتبال
 
با بچه ها، مهمانی خانهی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه
 
هایم را بالا  انداختم و به راهم ادامه دادم.
 
همینطور که می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او
 
دویدند و او را به زمین انداختند.
 
کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
 
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد.
 
 سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی
 
اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه
 
به دنبال عینکش می گشت، یه قطره درشت اشک در شمهاش
 
دیدم.
 
همینطور که عینکش را به دستش میدادم، گفتم:
 
 " این بچه ها یه مشت آشغالن!" 
 
او به من نگاهی کرد و گفت: " هی ، متشکرم!" و لبخند بزرگی
 
صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری
 
 قلبی بود.
 
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می
 
کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه ما زندگی می کند. ازش
 
پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
  
او گفت که قبلا به یک مدرسه خصوصی می رفته و این برای
 
من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم.
 
 ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش
 
آوردم.او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم
 
آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب
 
مثبت داد.ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر
 
محسن را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم
 
چنین احساسی داشتند.
 
صبح دوشنبه رسید و من دوباره محسن را با حجم انبوهی از
 
کتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی
 
عضلات قوی پیدا می کنی،با این همه کتابی که با خودت این
 
طرف و آن طرف می بری!" محسن خندید و نصف کتابها را در
 
دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و محسن بهترین
 
دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم،
 
هر دو به فکر دانشکده افتادیم. محسن تصمیم داشت به جورج
 
تاون برود و من به دوک.
  
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند.
 
مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.او تصمیم داشت دکتر
 
شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال
 
بروم. 
 
محسن کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی
 
صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز
 
روبروی همه صحبت کنم. من محسن را دیدم. او عالی به نظر
 
می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند
 
خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
  
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه دخترها دوستش
 
داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم! 
 
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش
 
کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و
 
گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"او با یکی از اون
 
نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و
 
لبخند زد: " مرسی". گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری
 
شروع کرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که
 
به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین
 
شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما
 
مهمتر از همه، دوستانتان... من اینجا هستم تا به همه ی شما
 
بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می
 
 توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را
 
تعریف کنم."
 
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان
 
اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن
 
تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که
 
چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل
 
او را به خانه نیاورد.
 
محسن نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر
 
شد. 
 
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از
 
انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت." من به همهمه ای که
 
در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر
 
وش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره سست ترین لحظه
 
های زندگیش توضیح می داد.
 
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند.
 
همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک
 
نکرده بودم.هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با
 
یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون
 
نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
  
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای
 
گوناگون بر هم اثر بگذاریم. دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
  
حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:
 
1) این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،
 
2) یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است.
 
همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب ردم.
 
" دوستان، فرشته هایی هستند که شما را بر وی پاهایتان بلند
 
میکنند، زمانی که بالهای شمابه سختی به یاد میآورند چگونه
 
پرواز کنند."
 
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...دیروز، به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده،اما امروز یک هدیه است...
در هر صورت ما را هم دعا کنید احتیاج به دعای خیر شما داریم
 
یاعلی

+   معصومی ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

حج

هوالحق

سلام

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد

طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد

خدایا کمکم کن!! خدایا کمکم کن!!

خدایا کمکم کن تا بتوانم قلبم را صاف کنم خدایا کمکم کن تا قلبم را پاک کنم خانه قلبم را آماده حج کنم خدایا کمکم کن تا بتوانم دلم را آماده کنم تا به دور آن طواف کنم می خواهم امسال به دور قلبم طواف کنم و حج  را بجا آورم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن: فکر نکنم کسی باشی که نداند منظور از حج چیست!!! بزرگترین گردهمائی مسلمین !!! دقت کنید همه به طواف کعبه می آیند حالا شما کعبه را از میان جمعیت بردارید !!!!!!!! همه دور هم طواف میکنند همه گرد همدیگر میگردند و بعد از آن همه به هم نماز میخوانند!!(به همدیگر رکوع میکنند به همدیگر سجده میکنند حتی دست نیاز بطرف هم دراز میکنند) حضرت حق می فرمایند به همدیگر نیکی کنید همدیگر را دوست بدارید خوب ما که تازه اول راه هستیم ابتدا باید خود را دوست بداریم و برای خود ارزش قائل بشویم تا بتوانیم دیگران را دوست داشته باشیم  . پس از خود شروع کنیم .

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود فرست

بینی بی تو چون خواهم خفت

یاعلی

+   معصومی ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٤
    پيام هاي ديگران ()  
 

اغماض

هوالحق

باسلام

ببخشید این حقیر فقیر را همه شما در زحمت

 افتادید تا ما یک چیز یاد بگیریم تا بتونیم انسان

 باشیم حلال کنید .

اینکه من فهمیدم برای داشتن یک دوست باید

 وسواس داشت چرا که تمام یا بیشتر وقت ما

 صرف او میشود حالا این دوست کاری کرد که

برای ما خوشایند نبود باید چه کنیم قطع رابطه؟

 برخورد؟ قهر؟.... خدا در مقام یک دوست برای

ما هست ما همه قبول داریم خدا بهترین دوست

 هست و این بحث ندارد.

خوب وقتی ما کار بدی در حق خدا انجام میدهیم

 او چی میکند؟ همان کار را ما در حق دوستان

کنیم دقت کنید:

دکتر شریعتی می گویند که :

من از خدا میخواهم احساس من را در سطحی

 پائین میارد که زرنگی های حقیر و پستی های

 نکبت بار و پلیدی های این شبه آدم ها را متوجه

 شوم  چه من دوست دارم ((بزرگواری گول خور

 باشم تا هم چون اینان کوچکواری گول زن))!!!

 حال سوالی دارم اگر دیگران در دفتر زندگیمان

خطی به خطا کشیدند ! چه کنیم؟

درست  حدس زدید باید  با پاک کن اغماض آن

را پاک کنیم!!!!

اغماض واژه ای هست که باید در برخورد با ادمهائی

 که بیماری حسادت کینه و غرض دارند و باعث

  رنجیدگی ما میشوند بکار ببریم!

مثالی میزنم تا ساده شود. خواهر سهراب سپهری

 تعریف میکرد که سهراب از سوپ پیاز خوشش

 نمی آمد . حدود دو ماهی بود که خارج از کشور در

منزل یکی از دوستان که همسرش فرنگی بود زندگی

 میکرد برای دیدن او به خارج از کشور رفتم هنگام

نهار  دیدم  سوپ پیاز آوردند و  سهراب با متانت و

آرامش سوپ پیاز را خورد وقتی غذا تمام شد از او

 پرسیدم مگر تو از سوپ پیاز بدت نمی اید؟ گفت :

 هنوز خوشم نمی اید گفتم: پس چگونه میخوری؟

گفت: زمانی که سوپ را تمام کردم یک قاشق

 اغماض میخورم

حضرت حافظ میفرمایند: وفا کنیم و ملامت کشیم

و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست  رنجیدن

اگر خانه دل را خانه تکانی کنیم و با دید اغماض به

 دیگران بنگریم ،آن گاه کینه از باغچه دلمان خواهد

رفت و اگر کینه را از دل بزداییم ، آن گاه محبت با

شوقی لبریز از عشق در محراب دلمان نماز میخواند

 و می گویید:

در ازل قطره خونی که ز آب و گل شد

دم ز آئین محبت زد و نامش دل شد

(((دقت کنید دوستانی که خارج از کشورند و

 کسانی که در غربت هستند اگر غیر از این سخن

 است بفرمائید)))

وطن آدمی را هیچ آدرس و نشانی نیست، و طن

 آدمی تنها قلب کسانی است که دوستش دارند !

اگر به هستی همچون باغی نظر کنیم و انسانها

را همچون گل با گلهای مختلفی مواجه میشویم،

 گلهای خوش بو و خوش رنگ که تیغ هم دارند و

 گل هایی که اساساً نه رنگ و بویی دارند و نه

تیغی !!از خود پرسیده اید که چرا گل زیبا و خوش

 بو چرا تیغ دارد و یا اساساً فایده تیغ چیست؟

مولانا میفرماید: شخصی به باغ گلی میرود و گل

سرخ زیبائی را مشاهده میکند که شبنمی بر روی

 آن نشسته و بوی دل انگیزی دارد. دستش را میبرد

 تا آن گل را لمس کند که نا گاه تیغی دستش را

 میخراشد با حیرت میپرسد : خدایا این همه لطف

 و زیبائی را آفریدی و در کنارش این نیغ تیز و سخت

 را گذاشتی علت این همه بی سلیقه ای چیست؟

 باغبان هستی به او گفت: اگر این  تیغ نباشد تو به

 لطافت و نرمی گلبرگهای گل سرخ پی نخواهی برد

 و شکر گزار این همه زیبائی نخواهی شد زیرا

(( خلقت جهان جمله اضداد است !))

دقت کنید میخوام خیلی ساده بگویم دوستان

استادان ببخشید:

همانگونه که وجود شیطان طعم شکرین حضور

 حضرت دوست را در کام بندگان می چشاند،

حضور آدم های ((کاکتوسی)) نیز شناخت قدر و

 قیمت انسانهای خوب است و از آنجائی که در این

 دنیا هر کس وظیفه ای بر دوش دارد انسانهای

 ((کاکتوسی)) وظیفه تلخ تری دارند، و محبت کردن

 به آنها ضروری تر است، زیرا آنها گل صورتان تیغ

 سیرتی هستند که آمده اند تا با تیغ های حضورشان،

 انسان هایی که رنگ و بوی گل مریم را دارند، بهتر

به ما بشناسند، واگر با دیدن وحدت به جهان هستی

 نگاه کنیم، هر یک از انسانها برایمان نشانه ای از

 حضور حضرت دوست هستند و اگر او را دوست

داشته باشیم طبعاً ساخت های دست او را هم

دوست داریم و به آنها مهر میورزیم. ببخشید این

بار هم زیاد نوشتم ولی امید دارم درس خوب پس

 داده باشم خدمت شما استادان بزرگوار باز هم

من حقیر فقیر را راهنمائی کنید تا ببینم آیا درست

 گفتم یا خیر؟ منتظر راهنمائی شما عزیزان هستیم.

التماس دعا

یاعلی  

 

 

+   معصومی ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir