ساده گفتن

ساده گفتن

ارتباط با روح

هوالحق

باسلام

من از شما  یاد گرفتم که باید نفس خود را تربیت کرد.

حالا  اینجا یک مطلب هست و آن وجود نور الهی در جسم همه ما هست این که همه ما طبق آیات قرآنی و روایات به این اعتقاد داریم که خداوند در وجود ما یک گوهر گرانبهائی را جای داده که آن جلوه ای از وجود خود اوست حالا در بعضی از افراد این نور الهی جلوه می کند و به سیرت آنها نمایان می شود و این با نزدیک کردن خود به آن نور الهی و پاک کردن  و  سیقل دادن آن گوهر در وجود خود باعث جلوه کردن آن نور الهی می شود که به سیرت انسان معنی می بخشد و چهره را نورانی و دوست داشتنی می کند.

ما ابتدا بحثی نداریم و فرض را بر این می گذاریم که همه کسانی که این مطلب را می خوانند به وجود روح در جسم اعتقاد دارند و هیچ کدام از شما عزیزان منکر این واقعیت نیستید پس(روح وجود دارد!)

حالا این جسم خاکی محدودیت دارد ولی روح ندارد یا لااقل کمتر محدودیت دارد.

ما می خواهیم ببینیم آیا می توان به روح نزدیک شد؟

من سوالم این هست آیا می توان بدون جسم خاکی و به وسیله روح حرکت کرد؟یا واضح بگویم می خواهم بدانم آیا می توان با روح خود ارتباط برقرار کرد؟و اگر بشود این کار  را کرد چگونه می توان با ارتباطی که بر قرار می شود تذکیه نفس کرد ؟در کل این کار فایده ای دارد برای زندگی ما یا خیر؟ 

من منتظر راهنمائی های شما بزرگواران هستم ما را دعا کنید.

یاعلی

 

+   معصومی ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

ادب کردن

هوالحق

باسلام

تقریبا تمام دوستان درست فرمودند. ما آب سیل را به پشت سد ها میبریم و آتش را در آتش دان میگذاریم! این یعنی اینکه آنها را مهار کردیم یا به نوعی تربیت کردیم و با ادب شدن!!!

حالا باید با نفس خود اینگونه رفتار کنیم.  یعنی ادب کنیم ، تربیت کنیم،این نفس به مانند سیل و آتش هست که اگر به حال خود باشد ویران می کند.

حالا این نفس اولین چیزی را که از بین خواهد برد خود ما هستیم ما را تخریب می کند.

چگونه باید نفس را تربیت کرد؟

من را راهنمائی کنید. خواندن نماز گرفتن روزه رفتن به جهاد دادن خمس و ذکات و ..... این ها همه جای خود ولی برای تربیت نفس چه باید کرد؟

من منتظر راهنمائی شما عزیزان هستم.

یاعلی  

+   معصومی ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

قبولی ثواب اشک

هوالحق

باسلام

و قبولی ثواب عزاداری شما هر کس که به هرنوعی در این مراسم ادای دین کرده کسی که متاثر شده کسی که اشک ریخته کسی که سینه و زنجیر زده کسانی که خونی کردن خود را کسانی که گل آلود کردن کسانی که غذائی پختن و کسانی که غذائی خوردن(که کار خیلی مهمی انجام دادن) امام حسین(ع) از همه آنها قبول کرده و ثواب آن را برای او نوشته باشند.

ولی من میدونم هیچ کدوم از شما ها برای ثواب نبوده و وظیفه خود میدانستید که برای خدا خدمتی کرده باشید و شما درک و معنی بنده گی برای خدا را کرده اید.

من برای بار چندمین بار  می نویسم دوستان پیام برای من بدون اسم نگزارید سیستم امنیتی سروری که من از آن استفاده میکنم  خیلی بالاست و هر کس پیام برای من میگذارد می تونم با یک سرچ بفهمم کدام یک از دوستان بوده من به پیام های بی ادبی پاسخ نمیدم حتی پاک نمیکنم ولی حرف های منطقی را قبول دارم و جواب میدم .

دوباره بحث خودمان را قبل از محرم از پی میگیریم یادتان هست پرسیدیم چه کسی اولین بار آتش را خاموش کرد؟ اکثر شما درست گفتید کسی که  برای اولین بار آتش گرفت! یعنی اینکه تا چیزی با شما برخورد نداشته باشد هیچ کاری با آن ندارید و این برخورد فیزیکی یا معنوی هست که باعث عکس العمل شما میشود یعنی اینکه اگر اتش کسی را نمیسوزاند یا باعث تخریب و ضرر به کسی نمیشد کسی آتش را خاموش نمیکرد.

حال یک سوال اینجا مطرح میشود آب برای خاموش کردن آتش بکار میرود یعنی جلوگیری از زیان اما همان آب نیز در جائی باعث زیان میشود چگونه می توان جلوی زیان اب و آتش را گرفت و از ان ها استفاده بهینه کرد؟

منتظر نظرات  شما هستم راهنمائی کنید .

یاعلی

+   معصومی ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

حضرت علی اصغر(س)

هوالحق

باسلام

در کشاکش جنگ همه دور تا دور خیمه ها حلقه زدند  همه آماده اند تا با یک یورش تمامی خیمه ها و اهل خیمه ها را به خاک و خون بکشند ولی می دانند هنوز در این خیمه ها امید هست و جائی که امید هنوز هست فتح و پیروزی نسیب کسی نمی شود.

اسبان خود را بطرف خیمه ها می تاختند نزدیک می شدند و باز بر می گشتند بچه ها ترسیده بودند گردو خاکی به پا بود اباعبدالله(ع) هرزگاهی به میدان می امدند و نعشی را با خود به خیمه ها می بردند چند دقیقه ای بود کسی برای رجز خوانی و جنگ نیامده بود.

آقا سوار بر اسب شدند خانم زینب تیکه پارچه سفیدی را به ایشون دادند ایشون پارچه را زیر عبا گرفتند.

 در عجب بودند همه چشم کودکان به دنبال آن پارچه از همه نگران تر دیدگان دختر بچه ای بود.

 دیدند آقا بطرف جلوی لشکر دشمن می اید  همه از هم میپرسیدند نعشی بر روی زمین نیست! چرا حسین(ع) باز به میدان آمده ؟ شاید می خواهد کار را یکسره کند؟

  همه چشم به ایشون دوخته بودند ایشون آمدند تا جائی که صدای ایشون به گوش  بزرگان لشگر دشمن میرسید .

 دست بردند زیر عبای خود تیکه پارچه ای را در آوردند خوب دیده نمیشد فریاد زدند : این طفل شیر خوار من علی اصغرست . او نیز تشنه لب است به او اب دهید، یا ندهید،  میمیرد ولی شما سیرابش کنید.

همه دشمن به همدیگر نگاه میکردند، گمان میکردی صدای کسی آنقدر بلند نبود تا بتواند جواب امام را بدهد  ابن سعد فریاد زد ای هرمله جواب حسین(ع) را تو بده.

هرمله تیر و کمان را در آورد از میان تیران  خود یک تیر سه شعله در آورد که به هیچ عنوان خطا نرود نشانه گرفت پدر یا پسر؟

در ذهن خود مرور کرد اگر پدر را بکشم پسر زنده خواهد ماند اگر پسر را بکشم پدر طاقت مرگ فرزند ندارد  جان میدهد تیر را رها کرد...

گمان نکنم که تا الان هیچ ذبحی از این ذبح آسان تر بوده باشد گلو چاک خورد نوزاد خندید به گمانش آب به حنجرش ریختند نمی دانست که این خون خود اوست که حنجرش را سیراب کرد کودک به چشمان پدر می نگریست و می خندید

 امام دست در زیر گلوی پسر خود گرفت خون در مشت امام جمع شد آن را به اسمان پاشید قطره ای از آن خون بر زمین نرسید.

امام کودک را زیر عبا پنهان کرد آرام بطرف خیمه ها برگشت زنان درون خیمه ها رفتند کودکان خود را بردند ولی کی می تونست آن دختر بچه را ببرد او منتظر بود تا پدر هم بازیش را بر گرداند به او گفته بودند وقتی او برگردد دیگر گریه نمی کند دیگر بهانه نمیگیرد باز مثل قبل می خندد و با دختر بازی می کند چشم دختر به دستان پدر بود.

عمه از پشت او را گرفت او را بوسید نمی دانست چرا هر وقت اتفاقی می افتد اولین کسی که می آید  به خیمه انها عمه هست دلش آرام گرفت او بغل عمه بود و با چشمانش پدر را دنبال میکرد در دل می گفت او را سیراب کردند چون دیگر گریه نمیکند پس کی پدرم او را زمین میگذارد پس چرا از زیر عبا در نمی آوردش شاید نمیخواهد آفتاب به او بتابد

پدر رفت پشت خیمه ها او با عمه رفت پدر شمشیر از نیام کشید و با غلاف شمشیر خاک را می کند دختر در فکر خود می گفت با خود حتمی پدر با او بازی می کند این یک بازی جدید است تا به الان پدر با من این بازی را نکرده چرا؟ عمه به او نزدیک شد دست بر پشت برادرش زد آقا اجازه بدهید مادرش برای آخرین بار فرزندش را ببیند آخه هر چه باشد مادرست!

برادر به چشمان خواهر خیره شد من کودک را گرفتم از مادرش تا سیرابش کنم!

چون حلقه زده بودند دور خیمه ها آنهائی که پشت خیمه ها بودند از لشگر کفر نمی دیدند که جلوی خیمه ها چه میگذرد و فاصله زیاد بود.

دیدند اقا امد با غلاف شمشیر زمین را کند بقچه ای را  در زیر زمین دفن کرد همه فکر کردند طلا و جواهر زنان هست که آقا  دفن کرده .

در آن بعدازظهر همه بطرف خیمه ها هجوم آوردند آتش میزدند تا زنان و بچه ها زودتر از خیمه ها بیرون بیایند یکی از آنها به فکر آن بقچه طلا افتاد همانجا که امام کنده بود رفت نیزه خود را در زمین فرو کرد بله چیزی هست نوک نیزه به چیزی خورد آن را بالا کشید نو ک نیزه کودکی بود نیزه درون سر او فرو رفته بود سر این طفل کوچک نیزه بزرگ از پهلو های این سر نوک نیزه آمده بود بیرون او فکر کرد میان قنداق باید طلا ها پنهان باشد هی این نیزه را تکان می داد هی نیزه را تکان داد تا همه دیدند که این طفل نوزاد پسر است پسر.

شاید علی اصغر با خدا عهد کرده بود که مانند پدر خود بی کفن باشد شاید عهد کرده بود مانند برادرش علی اکبر اربن اربا شود و مانند عمویش عباس از وسط دو نیمه شود .

الله اکبر،لااله الاالله

التماس دعا

یاعلی

+   معصومی ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

آب

هوالحق

باسلام

ای(( آب)) تو عاشورا کجا بودی ؟

حضرت رقیه وقتی می امدند درون چادر و نزدیک گهواره هم بازی خود میشدند و حال حضرت علی اصغر  را میدیدند بسیار غصه میخوردند یک کودک ۶ ساله چه کاری از دستش بر می آید او می داند علی اصغر تشنه هست و آب میخواهد هر جوری که بلد بود سر این کودک را گرم کند نمیشد و او درون گهواره دست و پا میزد و دهان کوچک خود را به علامت تشنگی باز و بسته میکرد دیگر رمقی نداشت برای گریه.

رقیه فکری به ذهنش رسید یک مشک خالی پیدا کرد و دوان دوان رفت سراغ دوستش کسی که با هیکلی بزرگ و قامتی رشید از کودکی با او بازی میکرد و هر بار رقیه چیزی میخواست او برایش تهیه میکرد وقتی مدینه بودند او بر دوش عموی خود می نشست و او در کوچه باغ ها او را میگرداند و وقتی به باغ میرسیدند اگر رقیه هوس میوه میکرد دستش نمیرسید کافی بود ان را نشان دهد و عمو بی درنگ آن خواسته را اجابت میکرد وقتی عمویش وارد خانه میشد همه به دور او حلقه میزدند و او از میان همه رقیه را از زمین بلند میکرد و روی شانه می نشاند او عمو نبود یک دوست بود که مانند بچه ها با او بازی میکرد گاهی اسب او میشد گاهی دست و گاهی پای او میشد کسی جرات نداشت به رقیه حرفی بزند او میگفت به عمو عباس میگویم  او مرا از همه بیشتر دوست دارد شما را دعوا میکند عمویم قشنگ ترین عموی دنیاست او قوی ترین عموی دنیاست عموی من خیلی بچه ها رو دوست داره .

حالا رقیه مشک خالی را بر داشته و در آن شلوغی به دنبال عمو میگردد او را یافت دست عمو را گرفت عمو چشم در چشم رقیه رقیه حرف نمیزد هر چه میخواست با چشمانش به عمو میگفت مشک را به دستان عمو داد این بار برای اولین بار به زبان آورد ((عمو عباس آب)) عمو من این آب را برای علی اصغر میخواهم خودم آب نمیخواهم مادرم گفته باید طاقت بیاوریم ما طاقت داریم ولی علی اصغر نمی فهمد  بی تابی میکند.

رقیه به خیمه برگشت. این اخرین باری بود که عمو را می دید چند ساعت بعد شنید که عمو را هنگام برداشتن آب در کنار فرات کشته اند دستش را قطع کردند و سرش را از بدن جدا کردند رقیه بی تاب شد طاقت نیاور خود را سر زنش میکرد چرا به او گفتم (( آب)) .

نمیگذاشتند کودکان از خیمه ها دور شوند هر کاری کرد نتوانست خود را به پیکر عمو برساند در آن غروب ولوله شد همه جا بهم ریخت مردان غریبه وارد خیمه گاه شدند هر کس بطرفی میدوید رقیه نیز بطرف فرات پیکر عمو را دید هیچ بدنی به اندازه او بزرگ و قوی نبود همان  بدن با همان هیکل و همان لباس او را شناخت  بالای سر عمو رسید.

 یک خنجر در دست داشت عمو را صدا کرد عمو عباس عموی خوشگلم عموی قشنگم قربون اون چشات برم بلند شو بلند شو با این خنجر زبان من را ببر تا دیگه نگویم((آب)) عمو ما دیگه((آب)) نمیخواهیم عمو ما تو رو میخواهیم عمو بلند شو عمو تو میگفتی نمیزارم کسی آزار بده شما رو ببین عمو داشتم می امدم پیش تو یکی گوشوارهامو کند داره از گوشم خون میاد ولی عیبی نداره تو بلندشو عمو ببین منم مثل مادرت فاطمه نشون دار شدم بازوم کبود شده عمو  بلند شو عمو ما دیگه هیچی نمیخوایم ما دیگه ((آب)) نمیخواهیم  پشت رقیه سوخت.

با تازیانه بدن او را کبود کردند او دست از پیکر عمو نمیکشید عمه از دور دید دارند کودک را میکشند او به برادرش قول داده مراقب کودکان باشد عمه خود را به او رساند خود را حائل میان تازیانه و بدن رقیه کرد.

 در گوشش چیزی گفت رقیه برق در چشمانش درخشید خوشحال شد از زمین بلند شد حالا او کمک عمه میکند تا عمه از زمین بلند شود رقیه عجله دارد و لبخند بر لب دست در دست عمه بطرف خیمه هائی که در آتش میسوزند.

التماس دعا

یاعلی

+   معصومی ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

جواب یک سوئ تفاهم

هوالحق

باسلام

محرم آمدم .

حلول این ماه را به تمام عاشقان حسینی تسلیت می گوییم.

یک زمانی که من خیلی جوان بودم بعد از خواند کتاب مغز متفکر جهان شیعه(نوشته حدود ۵٠ نفر از دانشمندان استادان و تاریخ نویسان غربی و مسلمان در مورد زندگی امام جعفر صادق(ع) هست) برایم این سوال پیش امد آیا این علم را ائمه دیگر نداشتند؟یا اینکه شجاعت امام حسین(ع) در وجود امام حسن(ع) نبود که ایشون صلح و آن امام جنگ را انتخاب کردند؟ یا حضرت علی(ع) بزرگتر هستند از نظر فکر و عملی یا امام هادی(ع) یا امام رضا(ع) حالا اینکه دوست گرامی ما فاطمه خانم فرمودند اینکه به حضرت عیسی(ع) میگوییم پیامبر عشق پس در وجود پیامبران دیگر این نبوده یا کمتر که نباید فقط به یکی از آنها اطلاق شود چرا که این اجحاف به دیگر پیامبران هست ولی ایا به راستی شجاعت امام حسین(ع) در وجود دیگر ائمه نبود؟ یا علم امام باقر در وجود دیگر ائمه(ع) نبود؟ بهتر می دانید که در هر زمان و در خور همان عهد باید پیامبران و ائمه خدا با مردم هم سو باشند باید امام حسن(ع) تن به صلح با معاویه می داد تا علویون پابرجا باشند و زمینه قیام امام حسین(ع) آماده شود اگر ان صلح اتفاق نمی افتاد قیام عاشورا بی معنی بود یک بار دوستی از من پرسید آیا اما حسین(ع) نمی دانست شهید می شود؟ آیا ایشان نمی دانستند چگونه به حریم ولایت هتک حرمت می شود؟و.... این سوالات باید با تحقیق و با اصول خود پاسخ داده شود خود شما دوستان بیشتر از من حقیر می دانید تمام این سوالات در ذهن همه ما رسوخ می کند و کسی که به دنبال جواب آن می رود تازه می فهمد چرا این همه اتفاق برای شیعه افتاده و چرا اسلام برترین دین و شیعه برترین مذهب است .

خوب هیچ کدام از پیامبران ما بر دیگری برتری نداشتند ولی هر کدام به مقتضیات محل زندگی و زمان خود دارای یک معجزه بودند مثلا حضرت موسی (ع) عصای خود را مار بزرگی میکرد! این کار را حضرت عیسی(ع) نمی توانستند انجام بدهند؟ یا حضرت محمد(ص) یا حضرت عیسی(ع) مرده را زنده میکردند. آیا حضرت محمد(ص) نمی تونستند؟ یا حضرت موسی(ع)نمی تونستند ولی در زمان حضرت موسی(ع)جادوگری و شعبده بازی رواج داشت و باید مانند آنها و چیزی بالاتر از آنها حضرت می اوردند تا مردم از طریق ان پی به قدرت خداوند ببرند و در زمان حضرت عیسی(ع) علم طب رواج داشت و سر امد این مداواها را ایشون انجام میدادند و در زمان پیامبر ما که همه شما می دانید شعر و ادبیات که سر امد آنها را به عنوان معجزه اوردند. پس همه انها می تونستند آن کار دیگر را انجام بدهند ولی مقتضیات زمان آنها به معجزاتی که داشتند بستگی داشت تا بیشترین تاثیر را داشته باشد.

ولی مقصود من از این که عیسی(ع) پیامبر عشق هست این نبود که پیامبران دیگر عشق نداشتند ولی در وجود ایشون متبلور و نمایان بود ایشون از شهوت نبودند حالا منظور از شهوت همان همبستری و جماع هست قبول ایشون از شهوت بوجود نیامده بودند و در وجود ایشون شهوتی نبود و اگر کسی را دوست داشت نه برای خود بلکه فقط برای آن حس خدائی که در وجود همه ما هست محبت و دوست داشتن را نسبت به دیگران داشتند .

باید من فقیر را ببخشید این درسی بود که خدمت شما استادان عزیز پس دادم.اگر باز هم نکته ای جا افتاده و ایرادی هست بفرمائید و راهنمائی کنید که ما همگی محتاج راهنمائی شما هستیم .

پ.ن:می دانید معجزه حضرت دانیال نبی(ع) رمل و اسطرلاب بود حضرت هر چه مردم را ارشاد میکردند گوش نمی د ادند حضرت از انها دلگیر شد و از ان شهر رفت به شهر دیگر خداوند این علم را توسط حضرت جبرئیل (ع) به او اموخت  (این علم از اشکال شانزده گانه بحث میشود و نتیجه آن استعلام از مجهولات احوال عالم است و موضوع آن اشکال شانزده گانه و هدف آن وقوف بر احوال عالم است ) ایشون در جائی مشغول انجام این عمل شدند و هر کس از آینده و غایب خبری می خواست و حتی چیزی را گم کرده بود حضرت به او نمایان میکرد خبر به پادشاه آن دیار رسید و پادشاه ، دانیال را به بارگاه خود دعوت کرد و بعد از امتحان از او به او گفت به من یاد بده. دانیال به پادشا ه و چهار درباری ان علم را اموخت تا آن ها در این علم ماهر شدند.

روزی دانیال (ع) به آنها گفت رمل بریزید ببینید آیا کسی هست که در این زمان پیامبر شده باشد آنها ریختند و گفتند: بلی هست.گفت:حالا بگویید او در کجا هست ؟آنها رمل ریختند گفتند در دیار ما گفت: او چه شکلی هست رمل ریختند و تمام مشخصات دانیال (ع) را دادند و همان زمان پادشاه و آن بزرگان به او گرویدند و دانیال را بر حق دانستند اما رمل بر چهار عنصر تکیه دارد:"آتش،باد،آب،خاک و هر کدام ترکیب می شود مانند (آبی،خاکی و بادی،آبی و......)و این ها را جماعت گویند بعد باید اعمالی شود و کم و زیاد به مثال اینکه آب و آتش نقصان دارند و خاک و باد سازنده تمام را جمع و تفریق کرده به شانزده خانه رسید و به مانندجدول چهار در چهار که مجموع شانزده شود. حالا اگر هر شکل یک نقطه فرد در اول باشد لحیان یا آتشی واگر در آخر باشد خاکی و اگر در وسط و در زیر دو نقطه  باشد آب و در آسمان بر روی دو نقطه بود هوائی ( بادی) واگر فقط دو نقطه باشد خاکی و در مواردی بادی اما آن خاکی بود چرا که میان اب و آتش سودی بر باد نباشد بر خلاف خاک و اگر قوت خاک بیشتر بود آن را خاکی خوانند .

خوب این شمه ای از رمل بود اگر بیشتر می خواهید باید جور هندوستان بکشید ولی باید این مطلب را بدانید که رمل از علم ستاره شناسی و علوم قریبه نشأت میگیرد و باید علم اعداد (ابجد-کبیره و صغیره) را بدانید ولی اگر اطلاعات بیشتر می خواهید من حقیر در خدمت به جهت پاسخ گوئی و یادگیری این علم باید با تزکیه نفس و قبول ریاضت باشد ما را دعا کنید .

یاعلی

+   معصومی ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

عشق متولد شد

هوالحق

باسلام

عشق متولد شد.......

عیسی ابن مریم(س) به دنیا آمد

حضرت مریم (س) چشمت روشن پسرت به دنیا آمد مبارک باد

میلاد پیامبر عشق...

حالا چرا به حضرت عیسی(س) می گویند پیامبر عشق؟

چون او از شهوت به دنیا نیامده و نطفه او  با شهوت بسته

 نشد دوستان می دانند شهوت یعنی لذت حتما نباید

 شهوت گناه باشد شهوت همان دوست داشتن دنیوی

هست مثلا یکی شهوت خوردن دارد یکی شهوت نوشیدن

و.....

عیسی (س)از شهوت نبود و در وجود او شهوت نبود

 عیسی(س)همسر نداشت چرا که شهوت نداشت و اگر

کسی را دوست داشت نه برای شهوت بلکه برای وجود

خود آن فرد عیسی او را دوست داشت نه برای جمال

 زیبایش نه برای مکنت و نه برای مالش چرا که همه ی

این ها شهوت هستند و رغبتی در عیسی(س)  برای

 بدست آوردن این چیزها وجود نداشت.

 یک مقداری در وجود خود برو تمرکز کن کسی نیست

خودتی و خودت ببین از این دوستانی که داری کدام را نه

 برای شهوت بلکه برای خودش میخواهی اگر اینگونه باشد

 نباید هیچ وقت از کسی بدت بیاید و یا از کسی گله مند

 شوی یا از کسی دلخور این دوست داشتن های شهوتی

هست که باعث دلخوری و کدورت میشود.

 از او پول قرض میخواهی نمیدهد دعوتش می کنی

نمی آید می خواهی جائی بروی با تو نمی آید حالی از

 تو نمی پرسد.

 همه ریشه در شهوت دارد یعنی اینکه تو نیاز به او داری

 و برای برطرف کردن این نیاز ها با او دوست هستی.

 فقط یک دوستی هست که معنای عشق واقعی را

 میدهد نه عشق مجازی و زود گذر آن هم عشق والدین

به فرزندان.

 شاید شمائی که هنوز صاحب فرزند و زندگی مستقل

 نیستید درک نکنید اگر هم میگوید می دانم دروغ میگوید

 چرا که انسان تا زمانی که پدر یا مادر نشود این عشق را

 درک نمی تواند بکند

 ما به پدر و مادر خود حسادت می کنیم ولی انها به ما

افتخار ما به خدا حسادت می کنیم و خدا به ما افتخار وقتی

شما مدرک میگیرید و در کاری موفق می شوید والدین

 شما به همه فخر می فروشند.

 شاید شما هم نفهمید ولی درون آنها پر هست از عشق

 و غرور و افتخار، واین افتخار به علت موفقیت شما هست

 و اینگونه است خدا، زمانی که شما حرفش را گوش

 می کنید.

 به نماز می ایستید و با تمام وجود نماز می خوانید او به

 ملائک و مقربین می گوید: این هست بنده من، و خدا به

 شما افتخار می کند.

 بیایم از امروز که روز بسیار مبارک و میلاد عشق هست با

 خود عهد ببندیم باعث سرافرازی و مفتخر کردن والدین و

خدای خود شویم با یک ((یاعلی)) از خودش مدد بگیر یم .

ما را نیز دعا کن این روزها خدا بسیار خوشحال هست.

 با این تصمیم خوشحالیش را دو برابر کن.

 

پ.ن:بحث آتش را در پست بعدی ادامه میدهیم خیلی کمک کردین و راهنمائی 

 سپاس گزارم از همه شما.

 

یاعلی

 

+   معصومی ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٤
    پيام هاي ديگران ()  
 

پایداری

هوالحق

باسلام

 به نظر من انسان به این دنیا آمده تا به حقیقت انسانیت

که همان معرفت حضرت دوست می باشد برسد و به

خاطر اینکه بتواند به معرفت برسد ناچار باید از موانع

 و کوهها وصخره های صعب العبور راه بگذرد و این

موانع همان رنجهای زندگی می باشد ولی یک لبخند

 می تواند با عث شود که انسان معنایی زیبا از رنج

 برداشت کند وقتی که انسان توجه کند که این رنجها

 از جانب حضرت دوست می آید بی شک آنها را زیبا

 خواهد دید و لبخند خواهد زد.

 (( هلن کلر)) نویسنده معروف اعتقاد دارد اگر چه دنیا

 پر از رنج است ! اما پر از غلبه بر ان رنج ها هم هست!

 و باید بدانیم اگر غم به ذائقه ما به مانند لیمو ترش است

 باید سعی کنیم از آن شربت ابلیمو درست کنیم تا راحت

 تر و گواراتر بتوانیم ان را نوش جان کنیم چرا که در هر

 صورت باید آن را خورد .

 میگویند (( هانری ماتیس)) – نقاش معروف

فرانسوی- هر هفته عادت داشت به دیدن

 (پییر رنوار)-نقاش بزرگ فرانسوی- به گالریش

 برود .

 مدت ها بود که رنوا دچار درد مفاصل بود و

 اعضای بدن او متورم شده بود . ماتیس هر 

وقت به دیدنش می رفت برای او مقداری سوپ

، مداد و رنگ می برد و همیشه به استاد پیشنهاد

 می کرد استراحت کند .

 یک روز متوجه شد که رنوا با حرکت دادن قلم مو

 ناله می کند . ماتیس نتوانست تحمل کند و گفت:

 استاد بزرگ ، آثار شما همین طوری هم زیبا و مهم

 هستند چرا این طور خودتان را شکنجه می دهید ؟

  رنوا در حالی که  درد و اندوه چهره اش را در بر

 گرفته بود   به ماتیس گفت: (( ساده است ، زیبایی

 می ماند ولی درد و غم در گذر است !))

  دکتر اعتقاد داشت که: رنج ها و دردها انسان های

متعالی را متعالی تر و آدم ها را متلاشی می کند.

 رنج ها مهمترین خاصیتی که دارند ، ساختن روح

 انسان است و درست به همین خاطر است که بزرگی

 در مناجات خود اینگونه دعا می خواند که: (( خدایا !

 رنج های عزیز و بزرگ و حیرت های جانکاه عظیم

را بر جان من بریز و شادی ها را به آدم های دمبه دار

 خوشحالت ببخش !

اکنون به این باور رسیده ایم که رنج ها همچون کوره ی

 طلاسازی،طلای جان آدمی را صیقل می دهند .

 غم هم موهبتی است ، ولی مثل امپول عمل می کند ،

 درد دارد ولی سلامتی را به همراه می اورد . اگر

 خوب دقت کنیم ، غم ها هم سلامتی روح را به دنبال

 خود دارند !

یک سوال : می دانید اولین کسی که فهمید اب، اتش را

 خاموش می کند چه کسی بود ؟ کمی فکر کنید.

منتظر جواب های شما هستم. التماس دعا.

 یاعلی  

+   معصومی ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir