ساده گفتن

ساده گفتن

مشکل

هوالحق

باسلام

یادت باشه: هیچ مشکلی دائمی نیست!

یاعلی

+   معصومی ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

باسلام

خدایا به بنده ای که فقط امیدش تو هستی رحم کن ..............

یاعلی

+   معصومی ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

پايان مزاحمت

هوالحق

باسلام

دوستان لطف کردید به مانند همیشه از دوستان عزیز:

 درنای عزیز

خانم علیپور

مرضیه عزیز و دوست داشتنی

یک آشنای قدیمی !!!!!!!۱

محمد رضای عزیز

حسین اقا که آدرس ندارند !!!

الهه خانم

 آتش روح که برای اولین بار بود تشریف اورده بودند

بسیار سپاس گذارم و تشکر دارم که این بار به مانند همیشه ما را راهنمائی فرمودند می خواهم این بار این مبحث را تمام کنم اگر عمری باقی بود در وبلاگ جن گیران به مدیریت درنای عزیز ادامه مطلب علوم غریبه را با هم مرور کنیم و در این وبلاک از هفته بعد فقط کامات قصار خواهم نوشت اما حیف است این متن اخری را یک بار بخوانید سعی کنید ذخیره کنید و مدام مرور کنید چون شما را یاد تام مطالب قبلی می اندازد و اما :

عشق یعنی ایثار !

نگاه کن ! پروانه را که جان خویش را فدای شعله شمع می کند و هستی اش را با ایثار و عشق در کویر آتش می سوزاند .

بنگر در پگاه باکره فروردین گل را ، که در اوج جوانی همه هستی خود را با سخاوتی شگرف برای زنبور عسل ، چون سفره ای لبریز از صمیمیت و مهربانی می گستراند تا زنبور عسل بیاید و همه هستی او را در یک جرعه سر کشد !

به تماشا بنشین ، ماهی قرمز برکه ی تنهایی را که در میان آبهای ابی ارام به گرسنگی جوجه های مرغ ماهی خوار می اندیشد و ذهن نگران و آشفته اش خواب را از چشمان خسته و مهربانش می رباید و به این بهانه ! آن قدر خرامان خرامان در سطح اب خود نمائی می کند تا لحظاتی چند ، اندام کوچک او ضیافت رنگینی شود برای سفره خالی مرغ ماهی خوار و جوجه هایش ! با این عمل ، ماهی قرمز برکه ، رسالت خویش را به انجام می رساند ، زیرا او آمده بود تا با مرگ ظاهری خود پیام آور عشق خداوند باشد در روی زمین !

نگاه می کنیم سرکله اهوان در دشت چگونه اندام ترد و نازک خویش را ایثار می کند و با چشمانی معصوم به دندان تیز پلنگ می نگرد که تا لحظه دیگر او را می درد و او از ترس بر زانوان نازکش می لرزد ، اما می ایستد تا پلنگ او را پاره پاره کند و بعد از ریختن خون او ، از خون بقیه اهوان می گذرد !

ان آهو با ایثاری شگرف جان خویش را فدای یارانی می کند که حتی غالب آنها را نمی شناسد ، ولی اهو به خوبی می داند که خود به خاطر عشق ذبح می کند و در دل نجوا می کند :

پرواز را بخاطر بسپار ، پرنده مردنی است !!!!

عشق تجسم عینی می یابد در وجود نرم لطیف آن بره ای که خود را در مقابل چشمان عقاب به نمایش می گذارد و به فرار تظاهر می کند ! زیرا در ذهن سپید خود می اندیشد که جوجه عقاب چند روزی است که هیچ نخورده اند و لحظاتی بعد ، اندام نرم او چاشتگاه سفره جوجه ای عقاب می گردد و در اخرین دم حیات خویش ، لحظه ای که خواب مرگ ، آرام ارام پلک هایش را فرو می بندد ، شاهد رویش لبخند شعف و شادمانی است بر گونه های کوچک جوجه عقاب ها و در دل به خویش می بالد که توانسته است آن عشق خداوندی را تجسم عینی بخشد و رسالت خود را به اتمام برد!

نگاه کن زنبور عسل را زمانی که گرده گل ها را طی ساعتها و ماه ها با وسواس و دقتی شگرف در لانه خود به عسل تبدیل می کند و بعد از تحمل ان همه رنج وقتی مشاهده می کند که دسترنج او ، کام اشرف مخلوقات را حلاوت می بخشد ، از شادی در پوست خود نمی گنجد که مسئولیت و وظیفه خویش را بنحوی مطلوب به انجام رسانده است و بدین ترتیب حیاتش معنا یافته !!!!!

آری ! این گونه ترنم طربناک عشق با تفکر ژرف خداوند در ذره ذره ی غبار هستی جاری است !

اکنون با رویت هجوم ایثار و عشق در طبیعت به خوبی آگاهیم که باید ،:

(( همه هستی خویش را یک لقمه نور کنیم و در دهان گرسنه ای بگذاریم تا سیر گردد اما ، از ایمانش نپرسیم!!))

تنها در این لحظه شکوهمند و شیرین است که ما شبیه خداوند می شویم و پژواک لبخندش را در آسمان می شنویم که شعفناک و شوقمند می سراید :

(( آفرین بر نیکو ترین خلقت من !!! ))

آری ، در این لحظه عطر اگین است که ما شمیم حضرت دوست را به همراه خود به ارمغان می اوریم و محبوب مطلوب آن معبود می شویم .

اینک ما بر بستر آگاهی و خرد ، تولدی دوباره یافته ایم و دل اشفتگی هایمان دیگر ، ندانستن ها نیست ؟ بلکه تعلق خاطری شوقناک است به بیشتر دانستن ، زیرا بخوبی می دانیم که :

(( دانستن ، حاصل خواندن است

   فهمیدن ، حاصل فکر کردن و

   درک حاصل رنج بسیار است ! ))

تولد دوباره مان اکنون آغاز می شود و از پوسته سخت تفکرات کهنه و قدیمی خویشش بیرون امده و شوقمند و شعفناک چون ((مردان خدا)) صبور و صادق بر قله ی سپید اعتکاف محمل گزیده و به لحظه لحظه های زندگی لبخند می زنیم ، آنگاه که همه هستی مان پاره ای از این جهان مادی می گردد ولی از ما می ربایند و ما تکیده و تلخ و خسته و خاکستری می شویم . یا انگاه که تکه ای از وجودمان ! را با نگاهی خیس می نگریم که در دل خاک به امانت می سپاریم و در دل می گوییم :

غم این خفته چند ،

خواب در چشم ترم

می شکند !!!

و آن لحظه در دناک که از دست ستمی شیون می کنیم و اشک می ریزیم یا انگاه که دل ساده مان را عزیزی می رباید و ما از شوق در محراب دل تنهایمان دف می زنیم و سماع می کنیم و با ساده اندیشی ! می انگاریم که نازبالش نرمی برای احساس ترد و نازک خویش یافته ایم ، غافل از فرداها ، که یک بغل درد و دوری و دریغ برایمان به ارمغان می آورد !

اکنون به تمامی این لحظات همچون ((مردان خدا)) متبسم و ارام به مانند : آبی آرام اسمان ها و بر لحظه لحظه های خویش با چشمانی سر ریز از اشک و شعف می نگریم و انگار کسی در دلمان می خواند :

اگر تنها ترین تنها ها شوم ،

باز تو هستی !!

آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری !

ای عزیز ماندنی !

ای ناب سخت یاب !

تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من !

ای خوب خواستنی !

اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشاییم ،

و از تو ،

برای همسایه مان که نان ما را ربود ،

نان !

برای یارانی که دل ما را شکستند ،

مهربانی !

برای عزیزانی که روح ما را آزردند

بخشش!

و برای خویشتن خویش ،

آگاهی ،

عشق و عشق و عشق

می طلبیم !

آمین !

یاعلی

 

 

+   معصومی ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir