ساده گفتن

ساده گفتن

يا زينب(س)

هوالحق

باسلام

مطالب ذیل را بخوانید و به این باندیشید شما کجای این مرحله هستید؟

چه مقدار کار دارد تا مجذوب شوید؟

سعی کنید دو یا سه بار بخوانید :

 

عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد

 

 كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت

 

 خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:



مجذوب شدن، دلربايي، هوس (اشتياق مفرط)، صميميت و

 

 تعهد است:



1- مرحله مجذوب شدن

واكنــش مـثـبـت نسـبت به يك شخص است كه خود به دو

 

 مرحله تقسيم بندي ميگردد:



* مجذوب شدن فيزيكي :

هنگامــي روي مــــي دهد كه جـسم شمـا نــــسبت به يك شخص

 

 از خود واكنش نشان ميدهد.

 

 واكنشهايي همچون: افزايش ضربان قلب، افزايش

 

درجه حرارت بدن، تعريق كف دستها و دلهرگي. اين

 

مرحله سطحي ترين و ابتدايي ترين مرحله عشق ميباشد

 

اما در عين حال يكي از قدرتمند ترين عوامل است...

مجذوب شدن عاطفي :


 

 آنكه شما از لحاظ فيزيكي مجذوب شخصي گرديد سپس

 

 باب گفتگو را با وي خواهيد گشود و اگر متوجه شديد كه

 

 اشتراكاتي با يكديگر دارا ميباشيد از قبيل سرگرميها،

 

 طرز تفكر، ايدئولوژي، شغل، تحصيلات،

 

علايق و ديگر زمينه هاي مشترك سپس از لحاظ احساسي

 

مجذوب يكديگر خواهيد گشت.

همچنين مجذوب شدن از لحاظ عاطفي حتي ميتواند در

 

فقدان مجذوب شدن از لحاظ فيزيكي نيز به وقوع بپيوندد.

 

 در اين صورت پيوند و رابطه مستحكم تري ممكن است

 

 ميان دو فرد ملاقات كننده پديد آيد. زيرا پيشداوريها و پيش

 

 فرضهاي مبتني بر ظاهر فيزيكي ديگر وجود نخواهند داشت.

2-دلربايي

در اصل به عمل تلاش براي تاثيرگذاري و جلب توجه و

 

 نظر فردي ديگر توسط توجه متقابل و اهداي هدايا و

 

غيره اطلاق ميگردد. دلربايي نيز دو قسم است:

دلربايي خودخواهانه و دلربايي غير خودخواهانه و

 

 با خلوص نيت.

دلربايي خود خواهانه :*

هنگامي روي ميدهد كه شما اقدام به اعمال رمانتيك

 

 ميزنيد صرفا بمنظور منفعت شخصيي خودتان. مانند

 

هديه دادن براي تحت تاثير قرار دادن شريك خود. در

 

 واقع شما دلربايي را بعنوان يك آلت و به عنوان

 

معامله بكار ميبريد.

*
دلربايي خالصانه :

 

 * هنگامي روي ميدهد كه شما تنها براي دلخوشي

 

ولذت شريكتان دست به اعمال رمانتيك ميزنيد. شما نيز

 

 تنها ازخوشحالي و لذت شريك خود ابراز خوشنودي

 

 ميكنيد.

دلربايي (و يا عشق) خودخواهانه خيلي زود به سردي

 

 گراييده و زايل ميگردد. اما دلربايي ( و يا عشق) عاري

 

 از هر گونه خودخواهي تداوم خواهد يافت.

 

 از آنجايي كه دلربايي و رمانتيك بودن يك عمل ميباشد

 

بسياري از افراد كه مدت زيادي را با يكديگر گذرانده اند

 

 آن را به دست فراموشي ميسپارند اما با تلاش آگاهانه قادر

 

 خواهند بود شعله هاي آن را مجددا افروخته سازند.

3- مرحله هوس-اشتياق مفرط

آرزوي داشتن فردي، تا آن حد كه جدايي از آن فرد غير

 

 ممكن ميگردد.

 

اين هنگامي است كه رابطه احساسي مبدل به رابطه

 

 فيزيكي ميگردد.

 

اين مرحله بسيار حائز اهميت است. اين مرحله لحظه اي

 

 است كه رابطه به يك دو راهي منشعب ميگردد كه دو فرد

 

 ميبايد يكي از آن دوراه را براي ادامه مسير برگزينند: يك

 

 راه كه به تباهي مي انجامد ومسير ديگر كه به مرحله والاتر

 

 منتهي ميگردد.

4- مرحله صمیمیت

به يك ارتباط تنگاتنگ و بسيار نزديك اطلاق ميگردد.

 

دو فرد افكار، عقايد، احساسات و روياهايشان را با

 

يكديگر قسمت ميكنند. در يك صميمت حقيقي چيزي براي

 

 پنهان ساختن از يكديگر وجود نخواهد

 

داشت. صميميت يك پديده ناگهاني نبوده بلكه يك روند

 

تدريجي وپيشرونده ميباشد كه هيچگاه متوقف نميگردد.

 

هرگاه صميميت در يك رابطه وجود نداشته باشد ممكن است

 

 آن رابطه براي مدتي دوام بياورد

 

اما هميشگي نخواهد بود.

5- مرحله تعهد

.

  

به التزام براي صادق و وفادار ماندن به محبوب خود در

 

 سراسر سختيها و خوشيهاي اطلاق ميگردد. اگر شما قادر

 

 بوده ايد تا اين مرحله از عشق پيشروي كنيد پس چرا

 

 ميخواهيد به همه چيز پشت پا بزنيد؟ به سخنانش گوش

 

دهيد، با ((او))  سازش كنيد و به خاطر داشته باشيد كه

 

 براي دستيابي به اين مرحله و موفقيت مسير دشواري را

 

 پيموده ايد. بنابراين قدر جايگاه خود را بدانيد.

موفق مویید و سر بلند باشید التماس دعا

یاعلی 

+   معصومی ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

محبت حسين (ع)

هوالحق
باسلام
نوشته ذیل را یکی از دوستان برایم ارسال کرد دیدم شرح حال
یکی دو تا از دوستان هست با خودم گفتم بگذارم اینجا تا شما
هم استفاده کنید .
 
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از
 
مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه
 
هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار
 
همه كتابهايش را با خود به خانه مي برد. 


 

با خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته
 
به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي
 
است!"
 
من براي آخر هفته ­ام برنامه ريزي كرده بودم.
 
(مسابقه فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي
 
از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا
 
 
انداختم و به راهم ادامه دادم.
 
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم
 
كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند.
 
كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها
 
افتاد.
 
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي
 
چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در
 
چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم
 
به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در
 
حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، يه قطره
 
درشت اشك در چشمهاش ديدم.
 
همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم:
 
 " اين بچه ها يه مشت آشغالن!" 
 
او به من نگاهي كرد و گفت: " هي ، متشكرم!" و
 
لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي
 
 كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
 
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا
 
 زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك
 
خانه ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور
 
من تو را نديده بودم؟
 
 
 
او گفت كه قبلا به يك مدرسه خصوصي مي رفته
 
و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با
 
 چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده
 
 قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش
 
آوردم.
 
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم
 
آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟
 
 و او جواب مثبت داد.
 
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه
 
بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم
 
ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
 
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم
 
 انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا
 
بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با
 
 اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف
 
 مي بري!" محسن خنديد و نصف كتابها را در
 
دستان من گذاشت.
 
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان
 
 هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم،
 
هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم
 
داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
 
 
 
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي
 
خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما
 
 باشد.
 
 
 
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به
 
 دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. 
 
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ
 
التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه
 
مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
 
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و
 
از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند
 
خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
 
 
 
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه دخترها
 
دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي
 
مي كردم! 
 
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي
 
سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست
 
محكمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ!
 
 تو عالي خواهي بود!"
 
 
 
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد
 
( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: "
 
مرسي". 
 
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع
 
كرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني
 
 است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي
 
 سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان،
 
 خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما
 
مهمتر از همه، دوستانتان...
 
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست
 
 كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي
 
 توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما
 
داستاني را تعريف كنم."
 
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه
 
 او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد.
 
به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد
 
داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد
 
مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل
 
او را به خانه نياورد.
 
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر
 
 لبانش ظاهر شد. 
 
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم.
 
 دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز
 
داشت." 
 
من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد
 
 گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه
 
و مشهور مدرسه به ما درباره سست ترين لحظه
 
هاي زندگيش توضيح مي داد.
 
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و
 
لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
 
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده
 
بودم.
 
 
 
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با
 
يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را
 
دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
 
 
 
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد
 
تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم. 
 
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
 
 
 
حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:
1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،
2) يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده
 است.
همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب
كردم.
" دوستان، فرشته هايي هستند كه شما را بر
روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما
 
به سختي به ياد ميآورند چگونه پرواز كنند."
 
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...
ديروز، به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اما امروز يك هديه است...
در هر صورت ما را هم دعا کنید احتیاج به دعای خیر شما داریم
یاعلی

+   معصومی ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

ياحسين(ع)

هوالحق

باسلام

ساقی یا بده جامی زان شراب روحانی

                        تا دمی بیا سایم زین حجاب جسمانی

یاعلی

+   معصومی ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

باسلام

                           

یاعلی

+   معصومی ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir