ساده گفتن

ساده گفتن

داستان

هوالحق

باسلام

خدمت دوستان سروران عزیز که لطف نموده و این حقیر را راهنمائی میکنید جناب شهریار سر افراز

 

 نمودید ایمیل شما را هم خواندم مطلب را کوتاه کرده و ادامه میدهیم:

 

 در هر صورت ما قول دادیم که داستان بنویسیم اما مرتبط با مباحث گذشته خواهشن به یک بار خواندن اکتفا نکنید

 

و سعی کنید در صورت امکان چند بار و با دقت بخوانید چرا که این به ظاهر داستانها هر کدام از بین چندین کتاب برای

 

شما آورده شده باشد که توشه ای باشد برای راهی که در پی دارید حکایت زن نابینا :

(( آنجالی )) با دوستانش زیر سقف آسمان پر ستاره نشسته بود و از عشق خداوند و رحمت های بیکرانش برای انها

 

صحبت میکرد .او می گفت: خدا را مشاهده کنید که همچون مادری پر شفقت و مهربان برای همه ماست . هنگام رنج

 

و شکست مانند زمان پیروزی و نوربخشی بر او درود فرستید چرا که آنگاه رنج دیگران شما را نمیگزد و پیروزی

 

 شما را متکبر نخواهد ساخت . در همین هنگام زنی از آنجا می گذشت که اندوهی عمیق قلب او را آزار می داد .او

 

 سخن آنجالی را شنید و به او گفت: (( گفتن این حرفا برای تو آسان است .))<< همان چیزی که بارها شما به این حقیر

 

 فقیر مسکین گفتید>> زخم رنج برای افرادی همچون من که هر روز رنج می برند اشناست . تو از خدا و رحمت خدا

 

 حرف می زنی ولی افسوس دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم تیره و تار است ، دنیایی که در آن پلیدی رشد می کند

 

 و پاکی دردهای جهنمی را تحمل می کند . آنجالی ، به زن که کودکی را در آغوش داشت نگریست و به او گفت: همین

 

الان کودکت را به زمین انداز . او را بینداز . زن متحیر شده بود گفت: تو عجب مرد عجیبی هستی من چگونه کودکم را

 

 زمین باندازم؟ او می میرد! آنجالی گفت: در ازای هزار سکه این کار را می کنی؟ زن گفت: حتی اگر به اندازه ستاره

 

 های اسمان به من سکه طلا بدهی حاضر نیستم این کار را انجام دهم. آنجالی پرسید :آیا مطمئن هستی که اگر

 

 فرمانروائی سرزمین را هم به تو بدهند ، حاضر نیستی کودکت را به زمین اندازی؟ زن گفت: مثل روز روشن است که

 

 او را به هیچ قیمتی نخواهم انداخت، کودکم برای من از هر ثروتی ارزشمندتراست.آنگاه آنجالی گفت: مادر تو فکر

 

 میکنی فرزندت را بیشتر از خداوند که به فرزندانش عشق می ورزد دوست داری؟ زن منظور آنجالی را درک کرد و

 

 این گفته مانند اشراقی در وجود او بود ، پرسید: اگر خداوند واقعا به ما عشق می ورزد ، پس این همه رنج و اندوه

 

 در دنیا برای چیست؟ آنجالی گفت: رنج و اندوه در برنامه الهی ، جای خود را داراست . وقتی که کودک تو بیمار می

 

 شود، او را مجبور می کنی داروهای تلخ بخورد و توجهی به فریادها و اشکش نمی کنی . روح ما نیز بیمار است

 

 خداوند چون مادری مهربان ، داروهای تلخ رنج و درد را بر ما نازل می کند . از رنج فرار نکن ، سعی نکن از آن

 

بگریزی بلکه با روحیه ای درست ان را بپذیر . رنج در واقع تجربه ای است که زندگی تو را غنی و روحت را تقویت

 

می کند . رنج آیینه قلبت را سیقل می دهد و تو هنگامی که در آن بنگری چهره ی زیبای خداوند را مشاهده خواهی

 

کرد . آنگاه خواهی دانست که در همه این حوادث، لطف و رحمت نهفته است . همه چیز خیر است ، چه امروز چه

 

هزار سال بعد . از خداوند تقاضا نکن که رنج هایت را بر طرف کند ، بلکه از ((او)) در خواست کن تو را فرزند حقیقی

 

((خویش)) سازد .<< به قول جیم روهن : آرزو نکن کارها آسانتر باشد ، آرزو کن تو بهتر باشی!>> یکی از اطرافیان

 

پرسید : بگو ایا در زندگی واقعی به کسی برخورد کرده ای که این راه را که تو چنین زیبا از آن سخن می گویی،

 

پیموده باشد ؟ او مقداری درنگ کرد و بعد گفت: سال ها پیش از دهکده ای میگذشتم . داخل کلبه ای مخروبه رفتم .

 

زنی پیر و نابینا را دیدم آنجا روی زمین نشسته بود . او زنی کاملا بی چیز بود که در فقر مطلق زندگی میکرد . بادیدن

 

 وضع رقت بار و تنهایی اش گفتم: مادر، باید خیلی احساس تنهائی کنی . او با صدائی که هنوز در گوشم صدا می کند

 

 گفت: به هیچ وجه. همسایه ها مرا دوست دارند و هر آنچه را لازم است ، برایم انجام می دهند . با تعجب پرسیدم : اما

 

 مادر، وقتی طوفان می وزد و باران از سقف این کلبه چکه می کند چطور به تنهائی زندگی می کنی؟ او گفت: من

 

احساس تنهائی نمی کنم . قلب من در آفتاب و باران به طور یکسان خوشحال است . همسایه های خوب هر آنچه را می

 

خواهم به من می دهند، خواسته های من نیز خیلی کم هستند . در کلام او چیزی بود که به من می گفت  این زن پیر

 

 نابینا و فقیر دارای راز پنهان شادمانی بود . کنار پایش نشستم . و به صورت نورانی و بی گناهش خیره شدم. پرسش

 

های متوالی از او پرسیدم ، شاید که راهی به سوی رازش بیابم . سرانجام گفت: من احساس تنهائی نمی کنم ، چرا که

 

 معشوق همیشه در کنارم است . در تاریکی و روزشنائی ، وقتی که همه در خواب هستند ((او)) را صدا می زنم و

 

((او)) بی صدا می اید . با ((او)) حرف می زنم . ((او)) با من حرف می زند . با داشتن ((او)) به چیز نیاز ندارم .

 

 ((او)) هم چیز در همه چیز است . بی تردید ((او)) آن ((واحد)) در ((کل)) است ! همچنان که به سخنانش گوش می

 

دادم خم شدم تا پایش را ببوسم . چشمانم پر از اشک شده بود . صدایم از شدت احساساتم می لرزید . می دانستم در

 

 آنجا فردی زندگی می کند که خداوند برای او تنها واقعیت زندگی است ! او گفت: (( هر آنچه خیر من است خداوند برایم

 

به پیش می آورد و هر چه برایم پیش آید ، از جانب خداوند برای خیر من است . بدون خداوند هیچ گونه شادی حقیقی

 

 وجود ندارد . آرامش ما ، در اراده و خواست او نهفته است و هرچه بیشتر با خواست ((او)) هماهنگ شویم سرور

 

 معنوی بیشتری روح ما را سیراب خواهد کرد .)) آن زن پیر و فقیر نابینا یکی از عاشقان حقیقی خداوند بود . او در

 

 حضور معشوق خود یعنی خداوند حرکت می کرد و زنده بود و می گفت : (( خداوند هیچ گاه مرا تنها نمی گذارد ،

 

 هیچ گاه از من چشم نمی پوشد . مثل : کودکی که به مادرش تکیه می کند به ((او)) توکل می کنم )) .

دقت کنید : در حالی که از ترس ف شهوت ، خشم ، و همه ی احساسات خود پرستانه آزاد بود ، چیزی از دردها و

 

 اندوه زندگی احساس نمی کرد . وی منزلگاه خود را ((او)) یافته بود . اما داستان بعدی در مورد ((راما کریشنا)) است

 

 که چنین نقل کرده اند : مردی نزد ((بیبهی شانا)) امد و گفت: می خواهم از روی ان رود گذر کنم. شانا نزدیک مرد آمد

 

و نامی بر روی کاغذ نوشت و آن را به پشت مرد چسباند و گفت: نگران نباش ! ایمان تو کمکت می کند تا بر اب راه

 

 بروی ، اما هر لحظه که ایمانت را از دست بدهی غرق خواهی شد . مرد به شانا اعتماد کرد و پایش را بر اب گذاشت و

 

 به راحتی بر روی رود گام نهاد ، مسافتی را طی کرد ناگان هوس کرد ببیند که شانا بر کاغذی که به پشت او چسبانده ،

 

 چه نوشته است ، ان را برداشت و چنین خواند : ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد . مرد فکر کرد

 

 ،همین ! این ایزد راما اصلا کی هست؟ در همان لحظه که شک در ذهنش جای گرفت در اب فرو رفت و غرق شد .

بایزید بسطامی رو به خداکرد و گفت : خدایا من شصت سال است که تو را دوست دارم . و جواب آمد که: ما تو را از

 

 صبح ازل دوست داشتیم ! این همان نگاه عاشقانه خدا هست به ما اما نگاه ما به خدا چگونه است ؟ آیا اسماء برای ما

 

فرقی دارند ایزد ، الله،هو،خدا،یزدان ،علی ،علا و ..... فرقی دارند؟ مارتین لوترکینگ که رهبر ایدئولوگ سیاه پوستان

 

 آمریکا است حکایتی دارد که برایتان می گویم: روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه امد ، همسرش می

 

 پرسد : چه شده؟ چرا اینقدر غمگین و ناراحتی؟ مارتین با دلگیری خاصی میگوید :هیچی!! چند لحظه بعد همسرش که

 

لباس عوض کرده بود و لباس سیاه پوشیده بود امد و مارتین از او پرسید : چی شده؟ چرا لباس عزا بر تن کردی؟

 

 زنش می گوید: نمی دانی ؟ او مرده! مارتین می گوید: کی؟ همسرش جواب می دهد: ((خدا!!)) مارتین با تعجب می

 

 پرسد: این چه حرفی است که می زنی؟ همسرش می گوید: (( اگر خدا نمرده، پس چرا این قدر غمگینی؟))

((شری راما کریشنا)) عارف بزرگ هندی میگوید: خدا را طلب کنید ، همچون عاشقی ک معشوقش را می خواند . <<

 

مانند تینا و اهورا>> همانند فقیری که نیازمند طلاست. یا غریقی که یک نفس را می طلبد .

روزی مردی در عالم رویا به سایه ی خود نگاه می کرد و جای پایش که بر روی ساحل افتاده بود ، اما جای پای

 

 دیگری را هم دید . به خداوند گفت: خدایا این جای پای کیست که همیشه با من است ؟ خداوند گفت: فرزندم ، جای پای

 

 من است که همیشه با تو همراه است . مرد بقیه روزهای زندگیش را از نظر گذراند و لحظات بحرانی و سختی را در

 

 ساحل زندگیش دید که فقط جای پای خودش مانده، با گلایه از خداوند پرسید : خدایا ، پس در این شرایط سخت و

 

 بحرانی که من نیاز به تو داشتم ، چرا تو نیستی؟ خداوند گفت: عزیزم، این درست لحظه ای است که من تو را به

 

اغوش کشیده بودم و این است که جای پاهای من بر ساحل نمانده است و مرد با نگاهی خیس خداوند را می نگریست

 

که همچون پدری مهربان به او لبخند می زد .

دکتر می گوید: اگر تنها ترین تنها شوم ، باز خدا هست . او جانشین همه نداشتن هاست ، نفرین ها و آفرین ها بی ثمر

 

است . اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند واز اسمان هول و کینه بر سرم بارد ، تو مهربان آسیب ناپذیر من هستی .

 

 ای پناهگاه ابدی ، تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی!

اما با درک همه این مفاهیم و معانی که می دانیم خداوند در همه امور ما جاریست گاهی دلتنگ می شویم، و آسمان

 

 چشمانمان ابری و شرجی می گردد، ولی باید بدانیم هر اسمان ابری بالاخره بارشی دارد و به دنبال بارش، رویش

 

 طراوت و تازگی و(( شادمانی)) در مزرعه دلمان را به تماشا می نشینیم !

اما مبدا روزی عطر یاد خداوند در دلمان بمیرد و از حق جدا شویم .

اما باید بدانیم و بیاموزیم که در سخت ترین شرایط نیز می توان حتی به سختی لبخندی بر لب آورد . اما براستی لبخند

 

زدن چه فایده ای دارد؟ می خواهم آخرین پدیده پزشکی و روانپزشکی را در بحث اتی برایتان بگویم ، پس مانند

 

 همیشه من را از راهنمائی های خود بی نسیب نگذارید و بفرماید فایده لبخند چیست؟ منتظر نظرات و راهنمائی های

 

ارزشمند شما هستم ما را از دعای خیر بی نسیب نگذارید  . ملتمس به دعای خیر شما

   

                                                                              یاعلی

+   معصومی ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

مشکلات يا شکلات

هوالحق

باسلام

دوستان عزیز لطف فرمودند و رانمائی کردند بسیار متشکر از لطف کلیه دوستان اما بعد : در این معقوله

 میخواهیم در مورد آسان شدن مشکلات بحث کنیم گفتیم اگر (( م )) مشکلات را را برداریم چه خواهد شد؟ بله شکلات چیزی که آسان میتوانیم

بخوریم و لذت ببریم ! خبر نگاری در خاطرات خود مینویسید: روزی برای مصاحبه با (ژان کوکتور- دانشمند فرانسوی ) رفتم در منزل او همه چیز

بود از نقاشی بزرگان هنر گرفته تا قابهای عکس قدیم او دوست داشت همه چیز را نگهدار و برای هر کدام خاطره ای داشت از او پرسیدم اگر

مشکلی پیش بیاید چه میکنی پرسید: مثلا چه مشکلی ؟ گفتم مثلا همین الان این اتاق آتش بگیر و تو مجبور باشی فقط یک چیز را با خود بیرون

ببری چه چیز را انتخاب میکنی ؟ ژان کوکتو قدر مکث کرد و گفت: آتش را انتخاب می کردم !! ملاحظه میکنید باید مانند او بود هنگامی که مشکلی

پیش می آید اول باید دست و پاچه نشد و نگران نبود اول مشکل را تحلیل و بی درنگ آن را حل کنید ! مشکلی نیست که آسان نشود . مرد

 خواهد که هراسان نشود . حضرت دوست میفرمایند : هیچ برگی از درخت نمی افتد ، مگر به اذن او ( س انعام –آیه 59) میخواهم دقت شما را به

 این نکته بیشتر متوجه کنم مشکلات ما به دو گونه حادث میشود : 1- انتخاب خداوند! 2- انتخاب خود مان! اما انتخاب خداوند یعنی چه؟ باید بدانیم

ما در این دنیا هستیم برای ازمایش نه برای آسایش ! اما بفهمیم فرق فاحش آسایش را با آرامش ! آزمایش الهی چیست؟ اگر شما معلم

کلاسی باشید تمام سعی و کوشش خود را برای فهماندن درس به تمام شاگردان میکنید اما توجه خاص خود را به کدام دانش اموز بیشتر

میکنید؟ دانش اموزی که طبعا از لحاظ درسی در شرایط بسیار مطلوب و از نظر اخلاقی متین و موقر است و سعی میکنید برای جلو گیری از افت

تحصیلی ، مرتب آزمایش یا امتحانی را برقرار نمایید . در این امتحانات اگر دانش آموزان دیگر نمره 10 بگیرند غمی نیست اما آن دانش اموز یا

 دانش اموزان مورد توجه شما 18 هم بگیرند شما بشدت منقلب میشوید و علت ان را فورا جویا می شوید . وضعیت ما هم در کلاس درس الهی این

گونه است ، آنان که بندگان عزیز و خوب خدا هستند در معرض ازمایش بیشتر هستند ! عرفا میگویند : هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا

بیشترش میدهند . در اینجا شما پاسخ سوالی را که شاید سالها در ذهن خود داشتید در می یابید ، چرا انسانهائی که پاکیزه ، متعالی و معتقد تر از

همنوعان خود می باشند در این دنیا به رنج های بی شماری دچار می شوند ، زیرا : در مسلخ عشق جز نکو را نکشند لاغرصفتان زشت خو را

نکشند گر عاشق صادقی زکشتن مگریز مردار بود هر آن که او را نکشند . بایزید بسطامی می گوید : ( خداوند شبی به من فرمود : هر جا دلی

غمگین است من در آن دل حضور دارم و آن دل از آن من است !!) و بدان که با مشکلات الهی دل ظریف و لطیف میگردد و بدان اگر ظرف آن را

نداشته باشی به تو نمیدهند و باید در مقابل این مشکلات صبور باشی و با صبر به همه چیز خواهی رسید . و اما اینکه ایا مشکلات و شکست ها

از ارزش ما می کاهد؟ جواب را در داستان زیر بیابید: یک سخنران در مجلسی که تعداد کثیری حضور داشتند یک اسکناس صد دلاری از جیبش

در اورد و رو به حاضرین پرسید کسی هست که مایل باشد این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حضار بالا رفت . سخنران گفت: خوب من این

اسکناس را به یکی از شما میدهم اما قبل از ان یک کاری خواهم کرد و اسکناس را مچاله کرد باز پرسید آیا کسی این را میخواهد؟ باز دست همه بالا

رفت . این بار اسکناس مچاله شده را زمین انداخت و چند بار لگد کرد و باز پرسید کسی این اسکناس را مسخواهد ؟ باز دست همه بالا رفت . سخنران گفت: دوستان ببینید با این بلاها که من سر این اسکناس آوردم باز از ارزش آن کاسته نشد و همه شما خواهان آن هستید . و در

زندگی واقعی هم همینطور هست ما در بسیاری از موارد با تصمیماتی که میگیریم و یا با مشکلاتی که مواجه میشویم مچاله میشویم خاک الود

میشویم ، خم میشویم و احساس میکنیم که دیگر هیچ ارزشی نداریم ولی هرگز اینگونه نیست و صرف نظر از این که چه بلائی سر مان امده

است هر گز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوزم برای افرادی که دوستمان دارند افراد با ارزشی هستیم . و از همه مهمتر برای خودمان

که هدفمند و اگاه هستیم ! و باید بدانیم که رنجها گذرا هستند و به قول یکی از دوستان اینکه این زمان مهبت الهی است چون اگر گذر آن نبود

 انسان در تحمل رنجها و دردها تاب نمی آورد و این گذر زمان است که به انسان تحمل میدهد و همواره در طول سختیها باید با خود زمزمه کنیم

<< این نیز بگذرد>> . میگویند در بغداد دزدی را به دار آویخته بودند جنید که یکی از عرفای زمان خود بود از انجا میگذشت رفت کنار چوبه دار و

 پای آن دزد را بوسید. شاگردان علت را پرسیدند. جنید گفت: هزار رحمت بر او باد که در کار خود مرد بود و چنان این کار را به کمال رساند که سر در

راه آن داد . آیا ما در رفع مشکلات آن قدر پایمردی داریم ؟ و هلن کلر میگوید : اگر دره های تاریک وجود نداشت لذت رسیدن به قله کوه لذت بخش

 نبود . و اما نوع دیگر رنج 2- اتنخاب خودمان: ما در طول زندگی دست به کارهای میزنیم بدون مشورت و نداشتن تجربه ، و آگاهی که در اینده

باعث بروز مشکلاتی میشود ولی باز نباید نا امید بود و دچار بحران روحی شد و باعث بوجود آمدن رنج های عدید باید به یاد داشت که همواره

خدا با ماست و او خود میفرماید که: من از پدر و مادر به شما مهربانتر و نزدکترم!!! داستانی از ( اوشو ) میگویم تا ساده تر شود : میگوید که در

هندوستان شکارچیان برای شکار میمون سوراخ کوچکی در تنه یک درخت به وجد می اورند موزی در آن میگذارند این کار را پیش چشمان میمون

 انجام میدهند تا حس کنجکاوی او را بر انگیزند میمون نزدیک میشود، دستش را به داخل سوراخ درخت میکند و موز را بر می دارد و دیگر نمیتواند

 دستش را در بیاورد چون مشتش بزرگتر از سوراخ است بجای اینکه موز را رها کند و دستش را در بیاورد در برابر چیز نا ممکن میجنگد و در این

 هنگام شکارچی خیلی راحت میمون را به دام می اندازد . (( ما نیز اینگونه هستیم به دست خود به دام مشکلات می افتیم ، اما از چیزی که به

 دست اوردیم دست نمی کشیم ، خود را عاقل می دانیم ، و این کار اوج حماقت است .)) اما چند داستان میخواهم بنویسم در مطلب بعدی فقط

داستانها را مینویسم تا شما با خواندن آن داستان ها راحتر و اسان تر درک مطلب کنید ولی از راهنمائی های خود من حقیر را بی بهر نگذارید و

هر انچه به مغزتان میرسد بنویسید سعی کنید با ایمیل جواب بدهید چرا که پاسخ شما در ایمیل اسانتر است چرا که من میدانم با کی و با چه

روحیه ای صحبت میکنم منتظر نظرات و راهنمائی شما دوستان هستم .

 

یاعلی

 

+   معصومی ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

خود را قبول داشتن

هوالحق

 

باسلام

 

این نیز از دوست عزیز آقا رضا :

 

امام رضا عليه السلام فرمود :


عقل شخص مسلمـان تمـام نيست, مگر ايـن كه ده خصلت را دارا

 

بـاشـد

ـ از او اميد خير باشد


ـ از بدى او در امان باشند


ـ خير اندك ديگرى را بسيار شمارد


ـ خير بسيار خود را اندك شمارد


ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود


ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود


ـ فقـر در راه خـدايـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد


ـ خـوارى در راه خـدايـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد


ـ گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـانتـر بـاشـد


ـ سپس فـرمـود: دهمى چيست و چيست دهمى ؟ به او گفته شـد:

 

چيست؟


فـرمـود: كسي را ننگـرد جز ايـن كه بگـويـد او از مـن بهتـر و پـرهيز

 

كـارتـــر است.

 

دوستان مرحمت فرمودندو نکات جالبی نوشتند اگر به گزينه ساده

 

گفتن مراجعه کنيد مطالبشان  را خواهيد ديد به نظر بنده همه

 

جالب بودند. اما در مورد نوشتن ايميل دوستان ، چشم از اين به بعد

 

ايميلهای خوب و مفيد را سعی ميکنم در اين صفحه بگذارم التماس

 

دعا .

اما ببینیم تا الان چه نکاتی را از هم آموختیم

 

۱- تاکنون چند بار از حرف بی موقع و عمل بی جای خود

 

تاسف خوردید؟می دانی چرا؟

 

احساسات خود را مدیریت نکردی!!!!!!

 

۲- پیشنهاد میکنم: یک بار دیگر مطلب تربیت اب را بخوانی !

 

چون احساسات ما همانند همان آب است ! خوب فکر کن !

 

میخواهی سیلی خانمان برانداز باشی یا آبی زلال و

 

حیات بخش؟

 

۳- فقط یک بار ! یک بار نه بیشتر ! جواب مخاطب را نده ! عمل

 

زشت او را عکس العمل نباش ! آنگاه از احساس لطیفی

 

برخوردار خواهی شد ، امتحان کن ! من دوست دارم همه

 

شما اینگونه باشید یعنی لطیف !

 

۴- مصرف داروی اغماض در لحظه لحظه زندگیت فراموش

 

نشود اگر من گنگ نوشتم بگو تا ساده تر توضیح بدهم .

 

اغماض فراموش نشود .

 

۵- باور کن تمام رنجهای ما در زندگی نداشتن همین اغماض

 

است امتحان کن !

 

۶- اگر به خاطرات کمی دورتر اطرافیان گوش دهی می بینی

 

آنها بسیار راحت تر زندگی میکردند چرا که از اغماض بیشتر

 

استفاده میکردند .

 

( مدیریت احساس یعنی ، خویشتن داری ! بردباری !)

 

از خوبی میخواهم بگویم . ما اگر خوبی را مانند یک درخت

 

فرض کنیم این درخت دو شاخه دارد :

 

 

۱- محبت کردن بی بهانه به دیگران !( کاری که خانم علی پور

 

به زیبائی بلد هستند )

 

 

۲- بدیهای دیگران را فراموش کردن ! ( کاری که همه شما

 

انجام میدهید و میدادید)

 

ابو سعید ابوالخیر در حمام کیسه میکشید و دلاک (کارگر

 

حمام ) با او مشغول صحبت بود . چرک های بدن ابوسعید

 

هنگام کیسه کشیدن در گوشه ای از بدنش جمع شده بود

 

( کسانی که کیسه کشیدن میدانند که زمانی که کیسه

 

میکشی یک لایه از روی پوست برداشته میشود و تمام

 

چرکهای بدن به واسطه کشیدن کیسه از روی پوست جمع

 

میشود و با شستن از بین میرود ) دلاک در حین گفتگو از

 

ابوسعید پرسید : ای ابوسعید ، در یک کلام بگو جوانمردی

 

چیست ؟

 

ابوسعید نگاهی به چرکها کرد و گفت : جوانمردی آن است که

 

چرک را به روی یار نیاوری!!

 

سخن درشت دیگران را شنیدن و با سخنان نرم و لطیف جواب

 

آنان را دادن از صفات انبیاء است که شما همگی اینگونه

 

هستید و ما نیز سعی میکنیم اینگونه باشیم !

 

میگویند روزی ابوسعید در بیابانی به آسیابی رسید بر آسیاب

 

سلام کرد، سر به سجده نهاد و تعظیم و تکریم نمود .

 

شاگردان دلیل این کارش را پرسیدند . ابوسعید گفت : او

 

خصلت پیامبران را دارد ، اول ان که پای بر زمین دارد و پیوسته

 

در خود سفر میکند ،

 

دوم آنکه درشت میگیرد و نرم تحویل میدهد .

 

کدامیک از شما سخن درشت را می شنود و سخنی لطیف

 

بازگو میکند؟

 

حالا از خود باید پرسید : آیا ما در طول زندگی اندکی مانند

 

آسیاب ابوسعید بوده ایم ؟

 

از راما کریشنا که یکی از عارفهای بزرگ هندی هست

 

پرسیدند : جوانی را چگونه سپری کردی ؟ راما کریشنا جواب

 

داد: اگر دزدی را در اتاقی بخوابانند که یک دیوار نازک او را

 

از اتاقی پر از طلا جدا میکرد او تا صبح خوابش نمیبرد و تا صبح

 

نقشه میکشد من نیز در جوانی اینگونه حالی داشتم و خدا را

 

از آن دزد که طلاها را میخواست بیشتر میخواستم و من برای

 

رسیدن به او باید بزرگترین فضیلت سیرو سلوک روحانی را

 

می آموختم و آن چیزی نبود جز بردباری ! (قابل توجه

 

درناخانم )

 

شما این را یاد بگیرید و زیر لب گاهی زمزمه کنید . فرزانه ای

 

میگفت:

 

دیروز تو گذشت ،

 

دیشب تو گذشت ،

 

امروز تو گذشت ،

 

آیا در میان این همه گذشت ،

 

تو هم می گذری ؟!

 

اما حالا که به این مرحله رسیدید و آماده آموزش میخواهیم

 

بشویم باید یک خصلت در خود داشته باشیم یا بارزترین خصلت

 

ما باید این خصلت باشد و آن اعتماد به نفس  است !

 

حالا باید از خود بپرسیم اعتماد به نفس یعنی چه؟

 

باید بدانیم اعتماد به نفس یعنی آمادگی جهت فراگیری و

 

آموزش از هرکس و در هرکجا!

 

گوش دادن به نظرات و انتقادات دیگران با رویی گشاده !

 

می توان با داشتن این خصلت به آسانی و با تلاش و مشورت

 

از عهده هر کاری جدیدی بر آمد !

 

برای قبول عقاید و نظرات جدید ، هم چنین موفقیت یا شکست

 

و تلاش مجدد همیشه آماده بود !

 

نگاه مثبت به زندگی داشتن !

 

پذیرفتن نقاط ضعف خود و این که هیچ کس کامل نیست (قابل

 

توجه شهریار عزیز )

 

به تفاوت شخصیتی بین انسانها احترام گذاشتن و حتی

 

اختلاف های جزیی لذت بردن و آموختن !

 

احترام گذاشتن به خود و دیگران !

 

تحسین کردن دیگران و تحسین دیگران را پذیرفتن !اعتماد به

 

نفس واقعی هیچ ارتباطی به رویدادهای ظاهری شما ندارد

 

اعتماد به خویش به خاطر آن چه که انجام میدهید به وجود

 

نمی آید بلکه << به علت باورتان به توانایی های درونی خود شما است که قادر

 

می سازد تا آن چه را که می خواهید انجام دهید >>

 

اگر فکر میکنید با این توضیحات جواب شما منفی هست و این گونه نیستید و یا به

 

مقداری منفی به همان اندازه این حس در شما ضعیف یا قوی است باید دانست که اعتماد

 

به نفس حقیقی همیشه از درون سرچشمه میگیرد .نه از برون! از تعهدی که به خود

 

دارید ناشی می شود ، تعهدی که هر چه را که میخواهید و ضروری هست انجام می

 

دهید !

 

زمانی که دست از رسیدن به ارزویی بر دارید همان زمانی

 

هست که خللی در اعتماد به نفس شما به وجود می آید .

 

وقتی به خود می گویید : فکر نمیکنم که بتوانم آن کار را انجام

 

بدهم ، در حقیقت می گویید : بذای تحقق رویاهای خود به

 

خویشتن اعتماد ندارم !

 

اما چه کنیم اعتماد به نفس ما افزون شود ؟

 

برای داشتن اعتماد به نفس ابتدا باید<< عزت نفس>>داشت زیرا

 

عزت نفس پله اول اعتماد به نفس است !

 

عزت نفس یعنی باور خویشتن یعنی چقدر خودمان را قبول

 

داریم ؟ و این باور خویشتن به دو گونه در ما وجود دارد و این

 

دو گونه عبارتند از :

 

۱- باور منفی درباره خویش!

 

۲- باور مثبت درباره خویش!

 

ده فرمان به جهت اعتماد به نفس:

 

۱- برای موفقیت باید در ابتدا کاری را انجام دهیدکه در آن

 

خیلی موفق نباشید ! باید پیش از آنکه موفق شوید شکست

 

را تجربه کنید !

 

 

۲- اگر برای شروع کار جدیدی با تلاش برای تحقق رویایتان

 

منتظرید تا احساس اعتماد به نفس بیابید ، تا ابد در انتظار

 

خواهید ماند ، همین حالا شروع کنید ! و ترس از این که

 

موفق نشوید و انچه را که میخواهید به دست نیارید شدیدتر

 

میشود پس همین حالا شروع کنید .

 

 

۳- خود را به صورت مشروط دوست نداشته باشید ! یعنی

 

اینکه اگر در فلان کار موفق شدم اگر در امتحان قبول شدم ،

 

اگر فلان کار را نکردم ، اگر دروغ نگفتم ، اگر غیبت نکردم ، اگر

 

فلان کار خوب را کردم ، و.... خود را همانگونه که هستید

 

دوست بدارید !

 

 

۴- اعتماد به نفس واقعی به ان معنا نیست که هیچ  نگرانی

 

ندارید، اعتماد به نفس واقعی یعنی ایمان به خود علی رغم

 

ترس هایتان!

 

 

۵- اعتماد به نفس را با خودبینی اشتباه نگیرید ! اعتماد به خود

 

یعنی خود را باور داشتن ،

 

خود بینی یعنی ،لزوم اثبات برتری خود نسبت به دیگران .

 

۶- باور به توانایی های خود در عبور از موانع را داشته باشید !

 

 

۷- باور به توانایی خود برای درخواست کمک از دیگران !!!!

 

 

۸- افراد موفق را پیدا کنید و از انها بیاموزید !

 

 

۹- باور به توانایی های خود در بیان احساسات خود!

 

 

۱۰  باور به توانایی خود در ایجاد ارتباط معنی دار و محبت آمیز

 

با دیگران !

 

اما چگونه بدانیم باور ما درباره خودمان منفی است ؟

 

برای دانستن این مسئله به سوالات زیر پاسخ بدهید :

 

۱- آیا خود را مسئول شکستهایتان می دانید ؟

 

۲- آیا فکر میکنید بخاطر اشتباهات باید تنبیه شوید ؟

 

۳- آیا از خودت بدت می اید؟

 

۴- آیا خود را صاحب صفات بدی می دانی؟

 

۵- آیا خود را شایسته موفقیت نمی دانی؟

 

اگر جواب هایت مثبت است ، باور شما از خویشتن منفی

 

است ! در نتیجه فاقد عزت نفس هستی و این بسیار بد است.

 

اما چگونه میتوان تغییر کرد؟

 

اول باید بدانیم: << زندگی پیوسته مجموعه ای از شکستهاست و از خاطر نبریم :

 

فقط مردگان هستند که اشتباه نمی کنند ! شکستها از ما انسانهای توانمندتری می سازد !

 

ما بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم! هیچ لغزشی به خطا بدل نمی شود ، مگر

 

آن که کمر به اصلاح آن نبندی! >>

 

باید بدانی ادیسون 1300 لامپ را سوزاند تا توانست یک لامپ

 

را اختراع کند ! ولی هیچکس نمی پرسد چند لامپ

 

سوزاند؟پس برای رسیدن به قلعه موفقیت باید اشتباه

 

وشکست را هم تجربه کرد .

 

توجه: 

 

برای سپری کردن زندگی که در آرزویش هستید همه چیزهای

 

مورد نیاز را در درونتان دارید، هرکمبود اعتمادی که احساس

 

می کنید درحقیقت یک توهم است! شما فرزند معجزه آسا و

 

بی نقص کاینات هستید و فراتر از هر معیاری توانمندترید !

 

حالا میخواهم یک مطلب جالب بگویم و شما این بار در موردش

 

فکر کنید اگر ((م)) مشکلات را برداریم ! در مورد این جمله

 

فکرکنید .

 

(( یک مطلب بگویم دوستان چند بار هست از من ایراد میگیرند

 

که چرا زود به روز  نمیکنم ؟

 

به نظر خود من یک هفته بسیار کم هست و اگر کسی

 

بخواهد به این نکات توجه کند و به آن عمل باید وقت بسیاری

 

را به کار ببرد دقت کنید به گفته یکی از دوستان و سروران

 

گرامی میفرمودند که بعد از هفت ماه حرف زدن با هم جدیدا

 

درک کرده چگونه باید آموزش ببیند و به گفته خود ایشون از

 

زمانی که درک چگونه آموختن را پیدا کرده دروس دانشگاهی

 

بسیار آسان شده چرا که به واقعیت کلمه آموختن پی برده

 

خود من شاگرد تنبلی هستم برای همین احساس میکنم

 

دیگران هم به مانند خود من هستند و سعی میکنم مطلب را

 

اندک اندک بگویم و تا انجا که می شود ساده تا شما عزیزان با

 

بکار گیری آن در ایام هفته بیشتر با نکات و ظرایف آن آشنا

 

شوید و ببینید که چقدر ساده و آسان میتوان لطیف بود و چقدر

 

راحت میتوان زندگی کرد .پس اگر زمانی نمیشود مطالب

 

را ارسال کرد این خواسته من نیست این خواسته خود

 

شماست و این چیزی هست که من از شما آموختم ، صبر ، و

 

به گفته کریشنا همان چیزی که در جوانی نتوانست درکش

 

کند و به مرور به آن رسید و همان بردباری را رمز موفقیتش

 

خواند باری این بار زیاد نوشتم ببخشید منتظر نظرات شما

 

عزیزان هستم ))

 

یاعلی  

 

                                                                                               

 

 

+   معصومی ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

اغماض

هوالحق

 

 

باسلام

 

در مورد راهنمائی های شما باید بگویم بسیار متشکرم خصوصا دوستانی

 

 که با ایمیل نکات بسیار جالبی را مطرح کرده بودند جناب آقای محمد جواد

 

عزیز ادامه بدهید و دل سرد نشوید این کار وقت بسیار میبرد وبایدصبر

 

داشته باشید تا نتیجه آن را مشاهده کنید صبور باشید شهریار عزیز پیام

 

بگذار  خوشحالمان میکنید مریم خانم به همین صورت ادامه بدهید و سعی

 

کنید از درنا فاصله بگیرید چرا که درنا عجول و بی تاقت است و خود

 

 شما میدانید که همه چیز در صبر است پس ادامه بدهید سرکار خانم

 

علی پور درک واقعیت کردید و تمام مطلب حول همین محور است و از این

 

گردونه خارج نیست گفتم ابوسعید فرمود یک قدم به جلو حرکت کنید تمام

 

مطلب در این یک کلام نهفته است .

 

 این حقیر سعی دارم زودتر به بحث تاثیر حروف و اعداد برسیم و ر  معقوله

 

 از تسخیرات و رمل و جفر هم خواهیم گفت اما ابتدا باید آماده اشیم  بدانیم

 

چه میخواهیم و چرا ؟

 

 بحث را ادامه میدهیم به کمک خدا و راهنمائی های شما دوستان اما

 

چگونه آزردگی ها را تحمل کنیم ؟ مرضیه خانم این بحث قابل توجه شما

 

هم میباشد یادم است در وبلاگ خود گله داشتید.از کسانی که باعث

 

آزردگی می شوند . اما چه کنیم که این ازردگی عذاب  نباشد؟

 

دکتر شریعتی می گویند که:

 

من از خدا میخواهم احساس من را در سطحی پائین میارد که زرنگی های

 

حقیر و پستی های نکبت بار و پلیدی های این شبه آدم ها را متوجه شوم

 

چه من  دوست دارم بزرگواری گول خور باشم تا هم چون اینان کوچکواری

 

گول زن !حال سوالی دارم اگر دیگران در دفتر زندگیمان خطی به خطا

 

کشیدند ! چه کنیم؟

 

درست حدس زدید باید با پاک کن اغماض آن را پاک نیم !! اغماض واژه ای

 

هست که باید در برخورد با آدمهائی که بیماری حسادت ،کینه و غرض

 

دارند و باعث رنجیدگی ما میشوند بکار ببریم !

 

مثالی میزنم تا ساده شود . خواهر سهراب سپهری تعریف میکرد که

 

سهراب از سوپ پیاز خوشش نمی آمد . حدود دوماهی بود که خارج از

 

کشور در منزل یکی از دوستان که همسرش فرنگی بود زندگی میکرد

 

برای دیدن او به خارج از کشور رفتم هنگام نهار دیدم سوپ پیاز آوردند و

 

سهراب با آرامش و با متانت  سوپ پیاز را خورد وقتی غذا تمام شد از او

 

پرسیدم مگر تو از سوپ پیاز بدت نمی آمد ؟ گفت هنوزم خوشم نمی

 

 آید . گفتم :پس چگونه میخوری ؟

 

گفت: زمانی که سوپ را تمام کردم یک قاشق اغماض میخورم .

 

حافظ میفرمایند:

 

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست

 

رنجیدن اگر خانه دل را خانه تکانی کنیم و با دید  اغماض به دیگران بنگریم ،

 

آن گاه کینه از باغچه دلمان خواهد رفت  و اگر کینه را از دل بزداییم ، ان

 

گاه محبت با شوقی لبریز از عشق در محراب دلمان نماز میخواند و

 

می گوید :

 

در ازل قطره خونی که ز آب و گل شد

 

دم ز آئین محبت زد و نامش دل شد

 

فرزانه ای میگفت: وطن ادمی را هیچ آدرس و نشانی  نیست ، وطن آدمی

 

 تنها قلب کسانی است که دوستش دارند !اگر به هستی همچون باغی

 

نظر کنیم و انسانها را همچون گل با گلهای مختلفی مواجه میشویم ،

 

گلهای خوش بو وخوش رنگ که تیغ هم  دارند و گل هایی که اساسا نه

 

رنگ رنگ و بویی دارند و نه تیغی !

 

از خود پرسیده اید که چرا گل زیبا و خوش بو چرا تیغ دارد و یا اساسا

 

فایده تیغ چیست؟

 

مولانا میفرمایند : شخصی به باغ گلی میرود و گل سرخ زیبائی را

 

مشاهده میکند که شبنمی بر روی آن نشسته و بوی دل انگیزی دارد.

 

دستش را میبرد تا آن گل را لمس کند که نا گاه تیغی دستش را میخراشد

 

با حيرت میپرسد: خدایا این همه لطف و زیبائی را افریدی و در کنارش این

 

تیغ تیز و سخت را گذاشتی علت این همه بی سلیقه ای چیست؟ باغبان

 

هستی به او گفت: اگر این تیغ نباشد تو به لطافت و نرمی گلبرگها ی گل

 

سرخ پی نخواهی برد و شکرگزار این همه زیبائی نخواهی شد ، زیرا

 

خلقت جهان جمله اضداد است !

 

نویسنده ای مینویسد : هرگاه به کسی که به نوعی درباره ی ما بدی روا

 

داشته ، خوب نگاه کنید ، فرشته ای را می بینیم که در وجودش سقوط

 

کرده است !

 

حافظ شعر زیبائی دارد :

 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

 

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

 

دقت کنید .........ساده میگویم :

 

همانگونه که وجود شیطان ، طعم شکرین حضور حضرت دوست را در

 

کام بندگان می چشاند ، حضور آدم های کاکتوسی نیز شناخت قدر و

 

قیمت انسانهای خوب است و از انجا که در این دنیا هر کس وظیفه ای بر

 

دوش دارد انسانهای کاکتوسی وظیفه تلخ تری دارند ، و محبت کردن به

 

 انها ضروری تر است ، زیرا انها گل صورتان تیغ سیرتی هستند که آمده اند

 

 تا با تیغ های حضورشان ، انسان هایی که رنگ و بوی گل مریم را دارند ،

 

بهتر به ما بشناسند ، و اگر با دید وحدت به جهان هستی نگاه کنیم ، هر

 

یک از انسانها برایمان نشانه ای از حضور خداوند هستند و اگر خدا را دوست

 

 داشته باشیم طبعا ساختهای دست او را هم دوست داریم و به انها

 

مهر میورزیم . دوستی میفرمود : خدئاوند زیباست و زیبا رویان را دوست

 

دارد درست است؟ گفتیم :بله . فرمود :

 

پس تکلیف زشت رویان چه میشود خدا آنها را دوست ندارد؟ در جواب عاجز

 

 ماندیم . فرمودند : از دید پدر و مادر همان بچه کثیف کنار خیابان با آن

 

لباسهای پاره و صورتی کثیف با بسته آدامسی در دست زیبا ترین

 

بچه دنیاست و مادرش او را انچنان میبوسد و میلیسد که باور کردنی

 

نیست اما از دید شما او زشت و کثیف است از مجنون پرسیدند لیلی چه

 

چیزی دارد که تو شیفته او شدی قدکوتاه و چهره سیاه لاغر و موهای وز

 

وزی چگونه به او اینقدر عشق میورزی مجنون گفت: بیاید از دید من به او

 

نگاه کنید و با چشمان من لیلی را بنگرید . خداوند همه بندگان را به مانند

 

ان مادر مینگرد و از دید او همه زیبا هستند مگر در اعمال پس تمام انسانها

 

زیبا آفریده شده اند و زیبا هستند . خداوند به موسی فرمود زشت ترین

 

موجود را بیاور کوه سینا و به ما نشان بده موسی بسیار گشت اما در هر

 

موجودی چیز زیبائی یافت تا رسید به سگ سیاه زخمی کثیفی که نکبت

 

 از سر رویش میبارید با طنابی او را کشان کشان بطرف کوه میبرد ناگهان

 

سگ به تنگ امد و زوزه ای کشید و دندانهایش مشخص شد دندان های

 

سفید و سالم موسی گفت این نیز یک چیز زیبا دارد و طناب را از گردن ان

 

بیچاره باز کرد .

 

و اما از خوبی گفتیم . شما چه تعریفی از خوبی دارید؟

 

اساسا خوبی یعنی چه؟

 

منتظر راهنمائی و جوابهای شما هستم . التماس دعا از همه شما را

 

دارم .

                                                                                                                           ياعلی

 

+   معصومی ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir