ساده گفتن

ساده گفتن

مديريت احساس

هوالحق

باسلام

 دوستان عزیز لطف کردند و راهنمائی فرمودند بسیار سپاس گذار هستم از لطف

همگی  سر کار خانم علیپور و مریم خانم من کلیه مطالب ایمیلها را برای شما

توضیح دادم همین مطالب گفته شده برای شماست ولی به گونه ای متفاوت هیچ

مطلب خاصی نیست کنجکاو نباشید و صبور باشید سعی کنید حرکت آهسته ولی

پیوسته داشته باشید ما را دعا کنید .

 

پس مروری میکنیم به مطالب گذشته اما باز از دوستان خواهشمند م که اگر

 

مرتبه اول است که به این وبلاگ تشریف می اورند حتما مطالب قبلی را مرور

 

کنند چرا که با خواندن فقط این مطلب هیچ بهره ای نخواهند برد باری تا اینجا

 

می دانیم که:

-         هرچه خوانده ای و دانسته ای باید تغییر اساسی در تو به وجود آورده

 

باشد !

-         اینکه بایستی  در درونت انسان دیگری متولد شده باشد ، آیا اینگونه

 

شده ؟

-         تولد دوباره یعنی چه؟ یعنی اینکه از پشت شیشه ی آگاهی ، فهم و

 

فرزانگی به جهان نگریستن !

-         تولد دوباره یعنی ، تو آن آدم قبلی نیستی!

-         وخلاصه مطلب اینکه ، اگر هنوز تغییری در خود نمی بینی ، پیشنهاد می

 

کنم شما نیز به مانند فردی که اولین بار است که این وبلاگ را میخواند

 

دوباره از ابتدای این بحث بخوان !

اما مدیریت احساس چیست؟!

به قول سهراب عزیز :

به تماشا سوگند ...........

وبه آغاز کلام ..........

آفتابی لب درگاه شماست !

که اگر در بگشایید، به رفتار شما می تابد !

قبل از بحث در مورد مدیریت احساس باید بدانیم که احساسات که مجموعه

 

 ای از هیجانات و عواطف است اساساٌ چه فایده ای دارد ؟

 

((فروید)) می گوید :

عواطف و هیجانات مجموعه ای گسترده از دریافت های حسی ما می باشد

 

که در شرایط خاص آن را تجربه می کنیم و در فرایند رفتاری ما تاثیر

 

بسزایی دارند !

می دانیم نقاشان معتقدند که در طبیعت سه رنگ اصلی وجود دارد : قرمز ،

 

زرد ، آبی که بقیه رنگها از ترکیب این سه رنگ به وجود آمده اند .

روانشناسان نیز اعتقاد دارند که در وجود انسان سه احساس اصلی وجود

 

 دارد: عصبانیت ، ترس ، غم ، که کنترل دقیق این سه احساس منجر به

 

احساس چهارمی به نام (( شادی )) می گردد .

اما خواص آن ها :

-         عصبانیت : احساس قدرت به ما می دهد ( در موارد لزوم از حریم خود

 

دفاع می کنیم )

-         ترس: احساس امنیت و انرژی به ما می دهد ( در گذر از خیابان یا

 

رانندگی احتیاط می کنیم تا سلامت بمانیم . در نتیجه احساس امنیت می

 

کنیم )

(باید بدانیم در مواقعی که از چیزی می ترسیم ، عملی را با تمام قدرت بدنی

 

و با انرژی فوق العاده انجام می دهیم که در حالت عادی هر گز نمی توانیم

 

آن عمل را انجام دهیم . بی شک ترس عامل این انرژی عظیم می باشد !)

-         غم !: با درون خود اشتی کرده و با مردم بار دیگر ارتباط بر قرار می

 

کنیم . ( در مواقعی که احتیاج به یک هم صحبت دارم یا در دل می کنیم .)

-         شادی: به ما امید و انرژی می دهد .( شادی هر گز خود به خود حاصل

 

نمی شود ، مگر با کنترل هوشمندانه سه خصلت فوق )

معادله:

ترس+عصبانیت = حسادت

ترس+غم = ناامیدی

مثال میزنم تا ساده تر شود اینکه می بینیم دوستمان در کاری از ما پیشی

 

گرفته و موفق شده ابتدا احساس (عصبانیت) می کنیم چرا که ما هنوز داریم

 

در جا میزنیم . بعد نگران می گردیم از عقب ماندن خود و احساس (ترس) از

 

 اینده بر ما مسلط می شود و در نتیجه به ان شخص (حسادت) می کنیم .

 

پس در می یابیم که احساسات ما پیوسته نیاز به یک مدیریت اگاهانه و

 

کنترل کننده دارند که آن را (( مدیریت احساس)) می گوییم .

مدیریت احساس همان تربیت احساس می باشد اما اساسا چه مفهومی دارد

 

؟

 

یک مثال میزنم تا ساده شود : تصور کنید یکی از گواراترین و بهترین

 

چیزها

 

 در جهان ، آب است . آب که قطره فطره آن ، لبان تشنه کامی را طراوت می

 

بخشد و حیات دوباره ای را به ادمی می دهد . اگر ساعاتی اب نباشد ، حیات

 

میلیونها انسان در یک شهر به خطر می افتد و در صورت ادامه نابود می

 

شود .

حال تصور کنید ! سیل هولناکی در یک منطقه چه فاجعه ای به بار می اورد .

 

میلیون ها انسان و خانه هایشان را متلاشی می کند و از بین می برد و همه

 

از این فاجع می گریزند .

اینکه یک سوال: چه فرقی بین ان سیل هولناک و آن قطره قطره آب زلال می

 

 باشد ؟

حتم دارم میگویید (تربیت)!

آب سیل را در پشت سد مار می کنند ، طی مراحل عملی مدیریت می شود و

 

 بعد از تصفیه و با ترتیب و تربیت خاص در لوله های آب سرازیر شده و با

 

 مدیریت شما – با باز کردن شیر به مقدار کافی – در ظروف های مختلف

 

 سرریز می گردد . چه فرقی است بین این آب که تشنه آن هستید و زایشش

 

 حیات را در بردارد و ان اب که از ان گریزان هستید و هلاک حیات را در پی

 

دارد؟

احساسات و غرایز ما نیز این گونه هستند ، اگر مدیریت شوند باعث تعالی

 

روحمان و سلامت جسممان می گردند و اگر مدیریت نشوند ، شهر وجودمان

 

را متلاشی می کنند . امام جعفر صادق ( علیه السلام) میفرمایند که:

بدی هایی که مردم به شما کرده اند را فراموش کن و خوبی هایی که شما به

 

مردم کرده اید را نیز فراموش کنید چون برای اسوده زیستن این دو چیز لازم

 

است و هیچگاه فراموش نکن .

یک پیشنهاد دارم و خودم نیز سالعا اینگونه رفتار کردم این گفته قابل توجه

 

دوست عزیزم شهریار و محمد جواد بیایم هر عمل خود را یک نامه تصور

 

کنیم هر عمل چه خوب چه بد و هر انسان را یک صندوق پست به مقصد

 

خداوند . حال کمی فکر کنید و مسیر و روند عمل خود را در ذهن تصور

 

 کنید !

 

آیا باز هم می تونید عمل ناشایستی انجام دهید؟ وقتی هر عمل ما مانند نامه

 

ای به حضور خداوند می رسد!

حال ببینی چگونه میتوانیم ازردگی ها را تحمل کنیم ؟

از شما میخواهم کمک کنید و راهنمائی چگونه میتونیم این کار را انجام

 

دهیم یعنی آزردگی ها را تحمل کنیم ؟

راهنمائی بفرمائید منتظر هستم و التماس دعا دارم .

 

یاعلی

+   معصومی ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

 

باسلام

 

متشکر از زحمات شما بزرگواران که با ایمیل و گذاشتن پیام من را راهنمائی

 

میکنید

 

و قدرت نوشتن مطالب را به این حقیر میدهید دوستان ایمیل شماره 26 را

 

پنجشنبه مورخه 18/8/1385 ارسال خواهم کرد دوستان عجله نکنید.

 

 از دوستانی که تازه شروع به خواندن میکننید خواهش می کنم ابتدا مطالب

 

قبلی را مرور کنند تا امادگی برای خواندن مطالب بعدی را داشته باشند .

 

 باری در مورد پیدا کردن دوست اطمینان حاصل شده که کلیه دوستان و

 

 همراهان درک مطلب را نموده اما چند نکته را لازم میدانم بنویسم .

 

1-   به یاد داشته باشیم ! دوست مانند یک معلم خصوصی است که لحظه به

 

لحظه افکارش را برای ما دیکته میکند . پس اول ببینیم چه میخواهیم ؟ و در

 

 چه درسی ضعیف هستیم؟ و آن موقع معلم خصوصیت را در مورد آن درس

 

 انتخاب کن .

 

2-   اطمینان داشته باش انتخاب دوست یعنی نیمی از راه زندگی را رفتن !

 

3-   اگر زندگی بزرگان و مردان خدا را بخوانیم سایه یک دوست خوب را در

 

کنار ساحل هستی شان خواهیم دید !

 

4-   سعی کنید همین الان دوستتان را با (الک) صداقت،پاکی ،تفکر و آگاهی

 

 جدا کنید و اوقات با ارزشتان را با کسانی بگذرانید که حداقل بتواند رای

 

درست نشانتان بدهند .

 

5-   یادتان باشد ! و با خود تکرار کنید هنگام ملاقات با دوستان ! که دوست

 

یعنی نیمه ی دیگر ما ! اکنون دوست داری نیمه دیگرت چگونه باشد ؟

 

6-   فراموش نکن بعد از ((خدا)) پدر و مادر ، دوست یگانه سازنده جان و دل

 

و روح ماست !

 

7-   به تعبیری دیگر ، دوست یعنی ، پاسخ نیازهای شما .

 

حالا به دوستان خود بنگرید امید وارم خجالت نکشید .

 

این مطالب را تکلیف دیدم تا برای شما بازگو کنم چرا که همانگونه که بارها

 

گفتم خیلی مهم است داشتن یک دوست خوب و باید بسیار وسواس داشته باشید

 

 در انتخاب دوست .

 

اماتولد دوباره !

 

نویسنده ای شهیر اینگونه می نگارد که:

 

کشف حقیقت ، سفری است دشوار!

 

راه درازی در پیش است !

 

به تهی سازی عمیق ذهن نیاز مندی !

 

پالایش تمام و کمال دل را می طلبد !

 

به معصومیتی خاص نیاز است ....!

 

به تولدی دوباره !

 

باید دوباره کودک شوی !

 

یک داستان برای روشن شدن مطلب :

 

میگوید تولد دوباره من زمانی شروع شد که در پانزده سالگی تصمیم به

 

خودکشی گرفتم .

 

بدین ترتیب وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه زهر را برداشتم ! زهر

 

 را در لیوان ریختم غرق تماشایش شدم ، رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالی

 

 اش را در زیر زبان زهنم مزه مزه کردم. سپس آن را بو کردم ، در این لحظه

 

 ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید و سوزش آن را در گلویم احساس

 

 کردم و توانستم سوراخ ایجاد شده در معده ام را ببینم، احساس اسیب آن زهر

 

چنان حقیقی بود که گویی به راستی  آن را نوشیده بودم . سپس ، مطمئن شدم

 

که هنوز این کار را نکرده ام در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست

 

 گرفته بودم و امکان حضور مرگ را می چشیدم با خودم فکر کردم، اگر

 

 شجاعتکشتن خودم را دارم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را خواهم

 

داشت ! و بدین سان از خواب غفلت بیدار و تولد دوباره ای را اغاز کردم !

 

به (حسن بصری) گفتند : یا شیخ ، دل های ما خفت است که سخن تو در آن اثر

 

 نمی کند ، چه کنیم ؟ فرمود: کاشکی خفته بود ، که خفته را بجنبانی بیدار می

 

شود ، دا های شما مرده است که هر چند می جنبانی ، بیدار نمی شود !

 

(( ویلیام جیمز)) پدر روانشناسی نوین آمریکا به عنوان بزرگترین کشف بشر

 

 می گوید: ( بزرگترین کشف بشر این است که انسان با ارتقاء طرز تلقی خود

 

 می تواند زندگی اش را ارتقاء بخشد!)

 

و (کارلوس کاستاندا) می گوید: مسائل تغییر نمی کند ، این ما هستیم که نحوه

 

 ی نگرش مان را تغییر می دهیم !

 

و در کتاب شاهزاده کوچولو(0آنتوان دوسنت هگزوپری) مینویسد : ((معنای هر

 

چیز در خودش نیست ، بلکه در طرز تلقی ما از آن نهفته است !))

 

و حالا چشمانمان را با آب زلال آگاهی و تفکر و جدایی از غبار ذهنیت های

 

گذشته شسته و وارد جامعه می شویم !

 

حال به زندگی نگاه کنید ! به پیرامون خویش به طبیعت ، مشاهده خواهید کرد

 

 همه چیز تغییر کرده. آیا براستی پیرامون شما تغییر کرده؟

 

بدان و آگاه باش ! (( عظمت به آن چیزی  که نگاه می کنی نیست، عظمت در

 

 نگاه تو نهفته است ! ))

 

و حالا باید نگاه شما متفاوت شده باشد و نگرش شما به زندگی تحول یافته

 

 باشد ! نگاهتان به طبیعت ، دیگر یک نگاه ساده مانند قبل نیست ، زیرا اکنون

 

 خرد اندیش و آگاه نگر و هوشیار شده اید .

 

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

 

هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

 

این بار چیزهائی را مشاهده می کنید که در گذشته آنها را نگاه می کردید ، ولی

 

 نمی دیدید. آینکه عطر و طعم زندگی ، طبیعت، دوست ،خانواده، مردم و روابط

 

اجتماعی همه و همه در زیر زبان و ذهن و دلتان به طور کلی تغییر یافته است .

 

اکنون به دانشی دست یافته اید که عوام از آن بی حبرند ، زیرا ، (( دانش در

 

 کلام نیست ، دانش ، طعم مفاهیم است در کلام !))

 

برای بهتر درک شدن داستانی میگویم :

 

دو زندانی در یک شب بارانی از پشت میله های زندان  به بیرون می نگریستند،

 

یکی می گفت: نگاه کن ، چقدر گل و لای در اینجا جمع شده

 

دیگری می گفت: به ستاره ها نگاه کن ، چقدر زیبا می درخشند .

 

و ما آن زندانی دنیایی هستیم که تا دیروز خاک و گل را می دیدیم و اینک

 

کهکشانی در نگاه و دلمان جاری است !

 

در اینجا متوجه تفاوت ژرف میان خود و دیگران می شویم ، ولی نباید از یاد

 

ببریم که (( هر قدر که میخواهیم متفاوت باشیم ، ولی بکوشیم تا مردمی را که

 

 با ما زندگی می کنند و با ما تفاوت دارند را تحمل کنیم !ما باید انها را تحمل

 

کنیم نه انها ما را !))

 

با یک داستان برای درک بهتر :

 

ابوسعید ابوالخیر روزی قرار بود در مسجد صحبت کند ، مردم از همه جا برای

 

 شنیدن سخنان او هجوم آورده بودند . در مسجد جائی برای نشستن نبود ، و

 

عده ای هم در بیرون نشسته بودند . شاگر ابوسعید رو به مردم کرد و گفت:

 

(( تو را به خدا از انجا که هستید یک قدم پیش بگذارید !))مردم قدمی پیش

 

گذاشتند . سپس نوبت سخنرانی ابوسعید شد . او سخنرانی نکرد و گفت : (( من

 

صحبتی ندارم !))

 

اطرافیان حیرت زده علت را پرسیدند و گفتند ک مگر میشود که این همه مردم

 

 برای شنیدن صحبتهای شما آمده اند . ولی باز ابوسعید بر سر حرف خود

 

 ایستاد و کلامی نگفت . وقتی با اصرار مستمر اطرافیان روبرو شد گفت: ( همه

 

حرفی که من میخواستم بگویم شاگردم زد . او گفت: از جایی که ایستاده اید یک

 

قدم پیش بیایید و من نیز این سخن را میخواستم ظرف مدت یک ساعت در لابه

 

لای سخنانم به مردم بفهمانم !)

 

عزیز من ! شما با خواندن مطالب این وبلاگ تا به اینجا یک قدم از جائی که

 

بودید پیش آمدید و به خود آگاهی رسیده اید . دیگر مانند : اکثر مردم ، جهان

 

بینی ( نوک دماغی ) ندارید و هرگز به (طول زندگی ) فکر نمی کنید ، بلکه

 

 پیوسته به (عرض) آن اندیشه دارید ، و یا ساده تر بگویم (( به چقدر زیستن

 

 نمی اندیشید ، به چگونه زیستن می اندیشید !))دیگر به لذتهای آنی نمی

 

اندیشید و می دانید که لذتهای آنی (غم های آتی هستند !)

 

دوستی میگفت : لذتهای دنیوی مانند عسلی هست که بر روی لبه تیز یک چاقو

 

 باشد عسل شاید شیرین باشد اما زبان را  به دو نیم می کند !

 

اما بدان ای دوست من که ترک لذت خود لذتی است شگرف _البته لذتهای

 

 کاذب_و باید بدانی که چه تفاوتی بین لذت یک انسان اگاه و یک انسان نا آگاه

 

 است .

 

انسان آگاه گرسنگی و کمبود شهوت روحی را بیشتر از جسمی احساس می کند

 

اما انسان نا آگاه بر عکس این موضوع را احساس می کند .

 

به فواره نگاه کن انسان ب مانند این است که از دل خاک عصیان می کند و در

 

 این جستن شتابان و شور انگیز هر چه بیشتر اوج می گیرد بیشتر پریشان و

 

 تردید زده می شود !

 

حال مانند همیشه سوالی دارم از شما ما میخواهیم با مردم زندگی کنیم . چه

 

 کنیم آزردگی هایمان در زندگی اجتماعی کمتر شود ؟ گفتمانمان تبدیل به بگو

 

 مگو نشود ؟ هر زمان مردم با تفکرات مختلف در حق ما شاید ناروایی را انجام

 

دهند چه کنیم ؟

 

خواهش میکنم من را راهنمائی کنید و بگویید چگونه میتوانم به این پرسشها

 

پاسخ داد منتظر  راهنمائی های شما بزرگواران هستم . ملتمس به دعای خیر

 

 بزرگواران هستیم .

 

در پایان به این کلمه فکر کنید ((مدیریت احساس!)).

 

 

یاعلی

 

 

+   معصومی ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

فرشته وجودمان

هوالحق

باسلام

دوستان لطف فرمودید قدم رنجه کردید من مطالب را یک مقدار سریع مینویسم و

 

 خواهش دارم قبل از مطالعه مطلب جدید حتما مطلبهای قبل را بخوانید .

 

دوست عزیز مریم خانم آدرسی نگذاشتید اگر ایمیل یا آدرس وبلاگ خود را

 

مرقوم بفرمائید متشکر میشوم .

 

اما دوست..........

 

اگر یک زمانی یک دوست به دیدار دل تنهای ما امد و پایش را در محراب خلوت

 

دل تنهای ما گذاشت و وقتی پای شنود گلواژه های صورتی او نشستیم ، ذهن

 

 ودل ما را چون پرستوئی سبکبال به دنبال شمیم خویش و در نهایت به سوی

 

حضرت عشق رهنمون ساخت، باید بدانیم که آری ، خود اوست، نیمه گمشده

 

ما !

 

مولانا میفرمایند :

 

هرندایی که تو را بالا کشید

 

آن ندا می دان که از بالا رسید

 

شمس میفرماید: اگر سخنی را شنیدید و به دلتان نشست ، بدانید که آن سخن

 

حق است و به دنبال آن بروید !

 

و بدان ای عزیز که تو دوتن هستی یکی بیدار در ظلمت و دیگری خفته در نور!

 

دوست به ما می اموزذ که:

 

عمل تجسم مادی اندیشه است .

 

و اخلاق تظاهر مادی فکر

 

پس ، برای داشتن اعمالی خوب

 

باید افکار خوب داشت !

 

و باید بدانید که متبرکند آنهائی که این موهبت را دارند تا دوستی بیافرینند . و

 

آن خود هدیه ای است از جانب خدا وند. بسیار است آنچه بدین معنا می گنجد ،

 

ولی بالاتر از همه ، قدرت ان است که آدمی از خود بیرون شود ، و با درون

 

دیگری آنچه را شریف است و عزیز تواند بود ، بستاید و دوست بدارد ! ولی باز

 

 برای ساده تر شدن مطلب داشتانی از میکل انژ مینویسم :

 

روزی میکل آنژ با کمک عده ای سنگ سیاه نسبتا بزرگی را بر روی زمین می

 

غلطاند تا به طرف منزل خود ببرد . یکی از دوستان میکل آنژ نزدیک او آمد و

 

پرسید : با این سنگ سیاه چه میکنی ؟ میکل آنژ گفت : فرشته ای درون او

 

اسیر است می خواهم او را نجات دهم . دوست میکل آنژ با نا باوری از او

 

 خداحافظی کرد و رفت . چند ماه بعد ، دوست میکل انژ به میهمانی او آمد و

 

 مجسمه ی سنگی فرشته بسیار زیبایی را در اتاق او دید . با حیرت و تحسین از

 

 او پرسید: این مجسمه چقدر زیباست از کجا آورده ای ؟ میکل آنژ گفت: از

 

درون همان سنگ سیاه در آوردم ! بی شک در همسایگی و مجاورت ما انسانها

 

یا بهتر بگویم شما انسانهای معطر و متبرک روح و جسمتان دارای فیلترهای

 

نامریی است .

 

بدمن آنکه خودمان بفهمیم و برای آنکه فرشته درونمان را تجسم بخشیم برای

 

وجودمان فیلتر گذاشته اند مانند :

 

فیلتر ذهن که برای هر چیز نیندیشیم!

 

فیلتر چشم که هر چیز را نبینیم!

 

فیلتر گوش که هر سخنی را نشنویم !

 

فیلتر زبان که هر سخنی را بدون تامل و تفکر نگوییم !

 

فیلتر دل که هرکسی را رخضت ورد ندهیم !

 

فیلتر روح که انسانی دگر اندیش باشیم!

 

گفتم فیلتر زبان  دقیق بخوانید :

 

روزی حاکمی به وزیرش گفت : امروز بگو بهترین قسمت گوسفند را برایم

 

 کباب کنند و بیاورند . وزیر دستور داد خوراک زبان اوردند . چند روز بعد حاکم

 

به وزیر گفت: امروز میخواهم بدترین قسمت گوسفند را برایم بیاوری و وزیر

 

 دستور داد باز خوراک زبان آوردند . حاکم با تعجب گفت : یک روز از تو

 

بهترین خواستم و یک روز بدترین هر دو روز را زبان برایم اوردی چرا؟ وزیر

 

گفت : قربان بهترین دوست برای انسان زبان اوست و بدترین دشمن نیز باز هم

 

زبان اوست .

 

اکنون دانستیم که این زبان کوچک میتواند موهبتی باشد و هم میتواندمصیبتی و

 

دوست چه اثرات شگفت و حیرت آوری را برای روحمان به ارمغان می آورد .

 

اما دوست در گوشمان نجوا می کند :

 

اهل اخلاص باش اهل ریا مباش !

 

اهل حال باش، اهل قال مباش!

 

اهل دل باش،اهل تن مباش!

 

 اهل عرش باش ، اهل فرش مباش!

 

اهل نو رباش ، اهل گور مباش!

 

و پیامبر می فرمایند که: قدر چهار چیز را قبل از دست دادن آن بدان :

 

ثروت را قبل از فرق !

 

سلامتی را قبل از بیماری !

 

جوانی را قبل از پیری !

 

زندگی را قبل از مرگ!

 

و بایذ بذانیم که باید انسان بودن پاک بودن مسئول بودن و در اندیشه سرنوشت

 

دیگران بودن وظیفه نباشد ، بلکه ، صفت آدمی باشد !

 

و این را باید بدانیم که :

 

عملی اگر کاشتیم     ((عادتی ))    درو خواهیم کرد !

 

عادتی اگر کاشتیم    ((اخلاقی))     درو خواهیم کرد !

 

اخلاقی اگر کاشتیم     ((سرنوشتی ))   درو خواهیم کرد!

 

و اما این بحث بسیار است اما وقت کم اگر به یک گفته عمل شود بهره آن هزار

 

 است و من اطمینان دارم این کار شدنی است و باید بدانیم که:

 

اگر دوستی به تو راه صداقت ، مهربانی ، تلاش ، عشق و صمیمیت را نشان داد

 

 ، سخت در دامنش آویز!

 

و اما بعد از این چند جلسه بحث و نوشته حالا شما باید متولد شوید و تولدی

 

 دیگر را تجربه کنید اما تولد دیگر انسانها چگونه آغاز میشود ؟ مرا راهنمائی

 

کنید منتظر هستم از دعای خیر خودتان ما را بی نسیب نگذارید .

 

 

یاعلی

+   معصومی ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

باسلام

گفتیم که داشتن دوست بسیار مهم است ولی نه اینکه دوست مدام و در همه حال

 

با ما هست .پس باید در انتخاب او بسیار محتاط و بسیار دقیق باشیم . تاثیر

 

دوست همانگونه که شما دوستان فرمودید بسیار بر روح و حتی جسم انسان

 

تاثیر میگذارد وباعث تغییرات مثبت و منفی در وجود ما میشود پس دقیق بودن

 

بی مورد نیست وانبیا نیز بسیار سفارش کردند و مردان خدا در کوشه کنار

 

صحبتهایشان بارها به این مورد اشاره کرده اند .

  نیما یوشیج در جائی اشاره کرده:

یاد بعضی نفرات روشنم می دارد ، قوتم می بخشد ، راه می اندازد .

نام بعضی نفرات رزق روحم شده است ، وقت هر دلتنگی ، سویشان دارم

 

دست !

حال ببینیم مولا چه میگوید :

دوستانت بر سه گروهند:

دوست تو ، دوست دوست تو ، دشمن دشمن تو .

دشمنانت نیز بر سه گروهند :

دشمن تو ، دوست دشمن تو ، دشمن دوست تو !

خواندن داستان قبلی (شاهزاده کوچولو و روباه) و دقت و اشارات آن همه چیز

 

را در باره دوستی بیان کرده

 فکر نکنم دیگر جائی برای سخن گفتن داشته باشد شما دوستی خود را با هر

 

چه وهر که هست مقیاس کنید بااین نوشته تا دریابید قدرت عشق را .

واما دوست به مانند اینه ای هست شفاف که تمام خطاهای ما را به ما گوشزد

 

کرده ، در گوش جانمان میگوید(( هیچ لغزشی به خطا بدل نمی شود ، مگر ان

 

که کمر به اصلاح آن نبندی، اما خطا کردن یک کار انسانی است ولی تکرار آن

 

یک کارحیوانی است!))

هیچ وقت نباید این کلمه را بگویم یا به ان باندیشیم که: (( اگر کتاب زندگی چاپ

دومی داشت، هرگز نمی گذاشتیم این همه غلط تکرار شود!))

اما بازهم برای شناخت دقیق تر و شفاف تر دوست باید الگو داشته باشیم. اگر 

 

کسی به شما یک سیب بدهد و بگوید: این سیب گلاب است. شما ابتدا آن را بو

 

می کنید و به رنگ آن نگاه می کنید و می گویید: سیب گلاب بوی عطر می دهد

 

و آبدار و تازه است و با مقایسه آن می فهمید که آن سیب چون مشخصات را

 

ندارد ، سیب گلاب نیست ! در این جا داشتن الگو ضروری و اجتناب ناپذیر

 

است ! مولانا میفرمایند که:

بعضی باشند که سلام دهندو از سلام ایشان بوی دود آید !

وبعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی عود آید!

این را کسی دریابد ، که او را مشامی باشد !

- اما عرفا معتقد هستند که:همه چیز در رابطه با خدا معنا می دهد .((به

 

خصوص  دوست))

ولی باز سخن در مورد اهمیت دوست تمام نشده چرا که این بحث خیلی بیشتر

 از اینها مهم بوده و جای تامل بسیار دارد . پس اگر اجازه بفرمائید چون مطلب

زیاده نشود این باب را همینجا تمام کنیم و در پست بعدی الباقی مطالب را

بنویسیم و شما ما را از راهنمائی خود بی بهره نگذارید منتظر راهنمائیهای

ارزشمند شما یاران هستم . 

یاعلی

+   معصومی ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

شاهزاده کوچولو

هوالحق

باسلام

عيد بر شما  مبارک

در نوشته های قبل اين مطلب را گفته ام  اما اين نکته بسيار مهم

است اينکه نوشته های شما بسيار عالی هست و اين که من

 بخوام يکی يکی بحث کنم و جواب بدم مطلب شايد برای ديگر

دوستان طولانی شود برای همين منظور سعی ميکنم جوابها را با

ايميل اگر خصوصی باشد و يا در وبلاگ خود دوستان بدهم اما باز

از دوستانی که در اين پست پيام نوشته و راهنمائی کردند

متشکرم بخوصوص از دوست گرامی آقاسيد فرهاد

 همينطور نرگس عزيز که هميشه با نوشته هايش نوری در قلب

انسان متجلی ميشود وهمينطور آقای رشوند که کوتاه اما تاثير

گذار بود.

 اهورا و تينا  يا تينا و اهورا هم همينطور مثل هميشه محمد جواد

عزيز که مدام با ايميل در ارتباط هستند احساس تنهای که وبلاگ

 زيبائی دارند آقامسعود نيز همينطور کوتاه اما اميد من اين است

اگر يکی از دوستان آن چيزی که من ميخواهم و فقط يکی از

دوستان بتواند برداشت صحيح داشته باشد و بدرد زندگيش بخورد

 تکليف بر من تمام است اما اين گفته شهريار عزيز که از روی

خودخواهی بوده همينجوری که خود من و ايشون ميدانيم که اين

خودخواهی از چه نوعی است يعنی اين خودخواهی

خودخواهی هست که انسان را به خدا نزديکتر ميکند چرا که

انسان زمانی که خود را بشناسد و درک صحيح از خود داشته

 باشد ديگر قدر خود را ميداند و دچار اين نوع خودخواهی ميشود

که شهريار شده و بايد ديگر مدد از صاحب کرم بگيرد تا بتواند از اين

 خودخواهی در راه صحيح استفاده کند و اميدوارم شهريار عزيز

اين دوست گرامی نيز به اين مطلب رسيده باشند چرا که نيمه

بيشتر اين راه را پيموده و کم مانده باری بريم دنباله بحث .

حال چرا دوست خوب داشتن اهميت دارد؟

چون بيشترين ساعات عمر ما در کنار اين دوست سپری ميشود و

بايد در انتخاب دوست بسيار محتاط باشيم اهميت اين گفته در

سخن بزرگان نيز مشهود است چرا که دوست آئينه شفافی

است که ميتواند در نگاه کردن به او تمام وجهات نيک را ديد و خود

را با ان آراسته کنيم در داستان شاهزاده کوچولوی مسافر که

همه شما خوانديد و يا فيلم و کارتون آن را ديده ايد در قسمتی از

اين کتاب نويسنده  اشاره به اشنائی عاشقانه روباه

و شاهزاده کوچولو ميکند و مينويسد :

روباه گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم

آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند.

این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی

انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را

می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای

دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای

پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشدبیرون. تازه، نگاه کن

آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم

چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی

نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است.

پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ

 است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار

می‌پیچد دوست خواهم داشت...


خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت

گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ

 چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در

آرم.


روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر

در آرد.

انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز

را همینجور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی یست

که دوست

معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی

خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟

روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده

دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر

چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون

تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی

هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر

ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب

می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و

خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن

و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما

اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم

را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای ارد.

شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟

روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته.

این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و

 فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند.شکارچيان ما پنجشنبه

ها ميروند بيرون ده . پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای

خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها

وقت و بی وقت ميرفتند بيرون ده همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد

و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو

اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را

نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: -همین طور است.

شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!

روباه گفت: -همین طور است.

-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.

بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو

عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه

رازی را به تو می‌گویم.

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -

شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه

کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری

هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او

را دوست خودم کردم و حالا تو

 همه‌ی عالم تک است.

گل‌ها حسابی از رو رفتند.

شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید.

برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر

می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون

فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش

گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست

کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو

سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست

که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و

هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.

و برگشت پیش روباه.

گفت: -خدانگه‌دار!

روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را

چشمِ سَر نمی‌بیند.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را

چشمِ سَر نمی‌بیند.

-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری

است که به پاش صرف کرده‌ام.

روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید

 فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای

 مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول

گُلمَمدر اين نوشته به مقدار يک کتاب حرف برای گفتن است و بايد

 ديد برداشت شما چگونه است و چه ميخواهيد از اين نوشته .

من نيز اين گفته گو را خلاصه نوشتم تا خسته نشويد نکات مهمی

در اين گفته گو ها هست اينکه بايد دوست را آنگونه هست

دوست بداريم و بايد وقت بگذاريم اينکه بگرديم و گلی سرخی

 برای خود پيدا کنيم و خود شما نيز بايد زحمت آن را بکشيد اين

بحث تمام نشده اما سعی من اين است تا بتوانم اين مهم را بهترو

ساده تر  برای شما  بازگو کنم .

ما را دعا کنيد 

 ياعلی.

 

+   معصومی ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir