ساده گفتن

ساده گفتن

پوزش

 هوالحق

باسلام

ببخشید پست قبلی خراب شد و هر کاری کردم نتوانستم درست کنم من به پرشین

بلاگ علاقه خواستی دارم و بر عکس بعضی از دوستان که به وبلاگهای دیگر کوچ

میکنن یا دو حتی بیشتر وبلاگ دارند به داشتن یک وبلاگ قناعت کردیم باری این

پوزش را شما قبول کنید .

یک مطلب مهم بعضی از دوستان که راه الهی را درک نکردن و شناخته شده هستند

برای اطلاع رسانی به دیگران روشهائی را جدیدا برگزیده اند مثلا فروش سی دی

آموزش جادوگری که حاوی عکسهای دانلود شده و اسکن کتابها و دادن اطلاعات غیر

واقعی هست و در این مورد شما باهوش باشید گول این افراد را نخورید اینها

اشخاص معلوم الحالی هستند که از ساده دلی شما بهره میبرند شما با خرید هزاران

سی دی و کتاب به جائی نمیرسید مگر خود بخواهید و نظر حضرت دوست بر این

باشد که شما میتوانید من وظیفه اخلاقی خود میدانستم این را گوش زد کنم و از شما

هم میخواهم به دوستان دیگر بگویید که گول نخورن و آن شخصی که این کار را میکند

چون میدانم مطالب این وبلاگ را میخواند با ید به ایشان بگویم این پولها شما را به

جائی نمیرساند سعی کنید به دنبال پول حلال باشید و با زیرکی گوش نبرید از

سادگی مردم سوء استفاده نکنید .

من بارها گفتم حاضر به دادن و آموزش هستم بدون دریافت ریالی دوستانی که با من

 مراوده دارند خوب میدانند تمام وقت من برای آنها بوده وهست شب و روز و اماده

پاسخ گوئی بودم شبانه روز  و باز میگویم در خدمت شما هستم .

 

در مورد سوالم دوباره راهنمائی میخواهم . جایگاه شما در این زندگی کجاست؟

 

یاعلی

+   معصومی ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

با سلام

 

فرمودند و امر کردند که کوتاه بنویسم من نیز اطاعت از اوامر

 

میکنم چشم اینکه قبل از شروع بحث جواب دوستان را

 

مینویسم باشد که خدا از همه ما راضی و خشنود باشد .

 

اینبار چیزهائی که یاد دادید را مرور میکنیم :

 

1- عرفا گویند : اهل دل را دو خصلت باشد. دل سخن پذیر و

 

سخن دل پذیر پس باید یکی از این دو خصلت را داشته باشیم

 

ابتدا باید یاد بگیریم چگونه بیاموزیم مانند شاگرد سقراط که در

 

آب داشت خفه میشد

 

2- نیمه گمشده ما علت اصلی و اساسی حضور ما در جهان

 

است . به دنبال چه هستیم؟ نیمه گمشده شما چیست؟ هر

 

چه باشد،شما نیز همان خواهید بود!

 

3- بزرگی ما به هدفی است که در سر داریم و آن را می

 

جوییم.شما اکنون چه هدفی در سر دارید؟ به همان میزان

 

عظیم هستید!

 

4-خود آگاهی ، یگانه فرق بین انسان و حیوان است!

 

5- زندگی جامی است بلورین و لبریز از قطرات، تلاش،

 

مهربانی،سادگی،عشق، شکست، پیروزی،

 

اشک،لبخند،شهامت،ترس،زیبائی،زشتی و در نهایت ،

 

جنبشی بدیع با تدابیری شگرف در مقابل وقایع و تسلیمی

 

آگاهانه در برابر تقدیر است!

 

حال با این همه یافته باید ببینیم ما چه مقدار زندگی عمودی

 

کردیم و چه مقدار زندگی افقی ؟ یا اینکه جایگاه ما در این

 

زندگی کجاست ؟ بله بنویسید جایگاه شما در این زندگی

 

کجاست؟ منتظر نظرات شما و راهنمائیهای پربارتان هستم.

 

                                                                            یاعلی

+   معصومی ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

                                              هوالحق

 

 

باسلام

 

بسیار خوشحالم که میبینم تعداد ی از دوستان چه در قسمت پیامها و چه با

 

ایمیل مطلب را کامل درک کرده اند و خوشحالم میبینم این زحمات بی بهره

 

نبوده باری دوست عزیزم کاوه بسیا ر جالب فرمودند گفته  فروغ فرخ زاد

 

را که زندگی مانند کشیدن سیگار مابین دوهم اغوشی میباشد. اولین  هم

 

آغوشی با مادر و آخرین هم اغوشی با خاک  این از یک بعد بسیار زیبا و

 

منطقی میباشد اما  افرادی مانند شما اگر به این مطلب، تک بعدی نگاه بکنند

 

هیچگاه راضی نمیشوند و احساس یک نوع کمبود در جان مطلب میکنن و

 

میبینند که با این جمله حق مطلب کامل ادا نشده و باید بیشتر از این باشد

 

حضرت مولا نیز میفرمایند : من عاشق زندگی هستم و بیزار از دنیا! میپرسند

 

فرقه بین این دو چیست؟ میفرمایند: (( دنیا حرکت بربسترخور و خواب و

 

خشم و شهوت است و زندگی نگریستن در چشم کودک یتیمی است که از

 

پس پرده ی شوق به انسان می نگرد! )) .. دوباره

 

بخوان .................................................

 

بزرگی  میگوید: زندگی سخت ساده است!

 

خطرکن!(ن.......)

 

وارد بازی شو !

 

چه چیزی از دست میدهی؟

 

بادستهای تهی آمده ایم،

 

وبا دستهای تهی خواهیم رفت.

 

مرگ تنها برای کسانی زیباست که ،

 

زیبا زندگی کرده اند!

 

از زندگی نهراسیده اند!

 

شهامت زندگی کردن را داشته اند!

 

کسانی که عشق ورزیده اند!

 

دست افشانده اند،

 

و زندگی را جشن گرفته اند!

 

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن !

 

که گویی واپسین لحظه است.

 

وکسی چه میداند؟

 

شاید آخرین لحظه باشد!

 

اما این را باید همه ما بدانیم و اعتقاد داشته باشیم انسانها در پیچ و خم

 

زندگی شاید رنج ببرند شاید از پا بافتند شاید بشکنند اما سرانجام حقیقت و

 

ذات حضرتش را درمیابند و هر کس به مقدار و باور خویش از این پیمانه 

 

میخورد .

 

از عارفی، شخصی پرسید زندگی ام را چگونه بگذرانم؟ تا خداوند از اعمالم

 

راضی باشد؟

 

فرمود: با عشق زندگی کن.

 

پس از مدتی یک نفر دیگر مشابه سوال قبل را از او کرد باز عارف فرمود:

 

تنها یک راه وجود دارد زندگی با شادی! شاگردانی که نزد استاد بودند

 

پرسیدند که چرا به اولی چیز دیگری گفتید و به دومی پاسخ متفاوت دادید؟

 

عارف پاسخ داد:نه من به هر دو یک پاسخ دادم !

 

دقت در این که عشق همان شاد زیستن هست و مهربان بودن و لطیف

 

 نگریستن است و اگر اینگونه باشیم یعنی زندگی کردیم و معنای زندگی را

 

درک کردیم .

 

میخواهم داستانی بگویم اما خواهش میکنم با دقت بخوانید:

 

در بیمارستان دو بیمار در یک اطاق بستری بودند یکی از آنها اجازه داشت

 

هرروز به مدت یک ساعت در کنار تنها پنجره اطاق بنشیند و دیگری نباید از

 

جایش تکان میخورد و درست پشت به بیمار دیگر بود و اجازه نداشت رویش

 

را برگرداند آنها هر روز ساعتها در مورد همسر فرزندان و دوران سرباز

 

خود صحبت میکردند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود

 

 می نشست و تمام چیزهایی که از بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش

 

توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت،

 

 مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایق های تفریحی

 

در آب سرگرم بودند . درختان کهن و آشیانه پرندگان به شاخسارهای آن

 

تصویر زیبائی را به وجود آورده بود همان طور که مرد کنار پنجره این

 

جزییات را توصیف می کرد، هم اتاقی اش چشمانش را می بست  و این

 

مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و لبخندی که بر لبانش می نشست

 

حکایت از احساس لطیفی بود که در دل او به وجود امده بود .

 

هفته ها سپری می شد و دو بیمار با این مناظر زندگی میکردند . یک روز

 

مرد کنار پنجره مرد و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند

 

مرد دیگر که بسیار ناراحت بود درخواست کرد که تختش را به کنار پنجره

 

منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به ارامی و با درد

 

بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا بتواند ان مناظر زیبا را با چشمان خود

 

 ببیند و به یاد دوستش لذت ببرد . همین که نگاه کرد باورش نمیشد چیزی

 

 را که می دید غیر قابل قبول بود ،یک دیوار بلند، فقط یک دیوار بلند!

 

همین! مرد حیرتناک به پرستار گفت: که هم اتاقی اش همیشه مناظر دل

 

 انگیز ی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرد ، پس چی شده ...!؟

 

پرستار به سادگی گفت: ولی آن مرد کاملا نابینا بود!

 

در این داستان ما میبینیم که هر گونه ما تصور داشته باشیم به همانگونه

میتوانیم لذت ببریم یعنی اگر از یک دیوار اینگونه تصوری یک نابینا برای

 خود ترسیم کرده بود و با ان دوست و هم اتاقی اش را شاد میکرد ما هم

میتوانیم از لحظات بسیار سخت و مشکل با دید بهتر لطیف تر شیرینی بسازیم

 و از ان لذت ببریم اگر ما به این مطلب برسیم که هر اتفاق و واقعه برای

ساختن و امتحان ما میباشد و بعد از هر مورد سختی در زندگی یک جایزه 

 برای ما در نظر گرفته شده برای رسیدن به آن جایزه و رسیدن به ان مقام

 این تلخیها و مشکلات را به راحتی پشت سر میگذاریم یکی از دوستان که

این وبلاگ را میخواند به حدی مشکلات به او فشار آورده بود که می گفت

من نمیخواهم امتحان بشوم من میخواهم کافر باشم اما این همه مشکل

اطرافم نباشد میخواهم کفر خدا بگویم اما این همه مشکلات نداشته باشم من

 طاقتش را ندارم به او گفتم که تو نمیتوانی چرا؟ چون پا به راهی گذاشتی

که نمیگذارند راحت باشی باید سختی بکشی و درد  داشته باشی باید

چیزهائی ببینی که دیگران طاقت دیدنش را نداشته باشند و مطلب دیگر

پدر و مادرت هستند آنها همیشه خواستند عاقبت به خیر شوی و در پناه خدا

باشی و همیشه نان حلال و رزق حلال به تو داده اند برای همین تو نیز از

 مقربین خواهی شد اما این راه مشکلاتی دارد که باید تحمل داشته باشی و

 این را بدان اگر راه خدائی باشد هیچگونه آسیبی به تو نخواهد رسید و

خود خدا جنبه و ظرفش را به تو میدهد فقط باید پایدار باشی تا بتوانی

جایگاه خوبی برای خود مهیا کنی و سعی نکن بخواهی زودتر مشکلاتت حل

شود همیشه سعی کن بخواهی همانگونه که خدا صلاح میداند عمل کند چون

او هست که حال ما را از خودمان بهتر میداند . ای عزیز هیچوقت نخواه به

خدا چیزی را جبر کنی همیشه سعی کن مانند یکنفر عاقل عمل کنی نه یک

نفر از خود راضی و متکبر و چیزی را که خود میخواهی از خدا به زور

بگیری اینقدر دعا بکنی نذر و نیاز بکنی دست به التماس بزنی که خدایا

فلان کا ر حتما بشود یا فلان چیز برایم مهیا بگردد این از ارزش و مقام تو

کم میکند سعی کن به داده او رازی باشی و به نداده اش شاکر  سعی کن

 زندگی کنی برای دیگران و سنگ از جلوی پای مردم برداری و همیشه در

 کسب علم باشی میگویند اسکندر در پی جنگهایش به شهری میرسد میبیند

آنجا  مردم دارند کار های عادی خود را انجام میدهند و هیچکس به او و

لشکرش اهمیتی نمیدهد در صورتی که هرکجا میرفت تا  مردم میفهمیدند

او و لشکرش می ایند به خانه پناه میبردند در دکانهای خود را می بستند و

اگر مجالی بود فرار میکردند اما در این شهر هیچکس اهمیتی نمیدا د

اسکندر عصبانی میشود یکی از اهالی را میگیرد و شمشیر خود را بر روی

 گردن او میگذارد میگوید من اسکندر هستم مرد میگوید من ابن عباس

هستم باز اسکندر میگوید: من اسکندر مقدونی هستم،کسی که شهرها را به

اتش کشیده چرا از من نمیترسی؟ مرد میگوید: من فقط از یکی میترسم و او

هم خداوند است . اسکندر میپرسد پادشاه شما کیست؟ مرد میگوید ما پادشاه

نداریم. اسکندر فریاد میزند از روی خشم که رهبرتان بزرگتان؟مرد

میگوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی میکند .

 اسکندر با گروهی از فرماندهان به آن سمت که مرد گفته بود حرکت میکند

 این شهر نیز در خراسان بوده اما نامی از آن نبرده و حدود آن گفته شده .

 او در راه با حیرت به چاله هائی برخورد میکند که مانند قبر در کنار هر

خانه کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان میرسند و باز با تعجب میبیند

بر روی هر سنگ قبر نوشته شده : ((ابن عباس)) یک ساعت زندگی کرد و

مرد. ((ابن علی))یک روز زندگی کرد و مرد ((ابن یوسف)) ده دقیقه

زندگی کردو مرد . اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر اندامش مینشیند  و

 با خود میگوید این مردم و شهر حقیقی هستند یا اشباه؟ بعد از مدتی به

جایگاه ریش سفید ده میرسد می بیند پیر مرد لاغر و مو سفیدی در زیر

چادری نشسته و عده ای به دور او جمع هستند ، اسکندر میپرسد: توبزرگ و

ریش سفید این مردمی؟ پیر مرد میگوید : آری من خدمت گذار این مردم

هستم اسکندر میگوید: اگر بخواهم تو را بکشم چه میکنی؟ پیر مرد با

خونسردی نگاه سردی به او میکند و میگوید: خوب بکش حتما خداوند

خواسته که من به دست تو کشته شوم.اسکندر میگوید: پس تو را نمیکشم تا

به خدایت ثابت کنم عمر تو در دست من است. پیرمرد میگوید: باز این هم

خواست خداست که نمیرم و در این دنیا زندگی کنم اسکندر سر در گم و

متحیر می گوید: ای پیرمرد من تو را نمی کشم اما شرطی دارم. پیر مرد

میگوید: اگر میخواهی من را بکش اما من شرط تو را نمی پذیرم. اسکندر

ناچار و کلافه میگوید: خیلی خوب دو سوال دارم جواب مرا بده و من از این

جا می روم. پیر مرد می گوید : بپرس! اسکندر میگوید: چرا جلوی هر خانه

یک چاله مانند قبر است  علت آن چیست؟ پیر مرد میگوید : ما هر روز صبح

که از خانه خارج میشویم چشممان به این قبر ها می افتد و به خود میگویم

که فلانی عاقبت تو در این گور است مواظب باش مال مردم را نخوری به

ناموس مردم تعدی نکنی و... و این خود درس بزرگی برای هر روز ما

میباشد. اسکندر میپرسد: چرا بر روی هر سنگ قبری نوشته فلانی یک ساعت

ده دقیقه یک روز زندگی کرد و مرد؟ پیر مرد میگوید : وقتی زمان مرگ

یکی از ما میرسد  بالای سر او حاضر میشویم و خوب میدانیم کسی که در

 واپسین دم حیات است پرده هایی از جلوی چشم انسان برداشته می شود و

او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست از او چند سوال میکنیم :

چه عملی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن طول کشید؟ چه هنری آموختی

؟ چقدر برای آن عمر صرف کردی؟ برای بهبود معاش  و زندگی مردم چه

 قدر تلاش کردی؟ و چه قدر وقت برای آن گذاشتی؟ او که در حال احتضار

قرار گرفته است ، مثلا میگوید : در تمام عمر به مدت یک ماه هر روز یک

ساعت علم اموختم ، یا برای یادگیری هنر یک هفته و هر روز یک ساعت

تلاش کردم و یا اگر خیر و خوبی کردم همه در جمع مردم بود و از سر ریا و

 خودنمائی ولی یک شب مقداری نان خریدم و برای همسایه ام که می

دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه اش رفتم و خورجین نان را پشت در

 نهادم و برگشتم! بعد از مرگ او همه این مدتها را جمع کرده و بر روی

سنگ قبرش مینویسیم مثلا ((ابن یوسف)) یک ساعت زندگی کردو مرد! و

بدین سان زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود میگیرد که بر سه بستر علم ،

هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی

بر ان نتوان داد . اسکندر بدون خون ریزی و تعدی از آن شهر میرود ولی

همچنان گیج و حیران ولی نکته همین جا هست آیا اگر ما بمیریم روی سنگ

قبر ما چه مینویسند چند سال ؟ چند ماه یا چند روز یا چند ساعت شاید چند

دقیقه و شایدم چند ثانیه، بلکه خالی بماند جای مدت زندگی کردن ما  کی

میداند ؟ مقداری فکر کنید در مورد طول و عرض زندگی خود  و نظر خود

را بنویسید که شما د ر این طول و عرض چه جایگاهی دارید جایگاه شما

کجاست؟  اگر هم میبینید طولانی شده به بزرگواری خود ببخشید من

میخواهم رشته کلام از دست  من و هم شما در نرود و بحث را به یک ثمری

برسانم و تمام کنم و نمیتوانم خلاصه تر از این بنویسم.  این کار، کسانی چون

شما ماهر میخواهد.  کار هرکسی مثل من نیست که یک آماتور در این وادی

هستم و اما از پست بعدی سعی ميکنم کوتاه بنويسم ولی  هیچ وقت به پای

 شما عزیزان نمیرسم منتظر جوابها و نظرات پر بار  شما هست.

                                                                                              ياعلی

+   معصومی ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

                                                 هوالحق

 

باسلام

 

دوستان عزیز بسیار لطف فرمودند و ما را راهنمائی کردند من از لطف همه دوستان

 

بسیار سپاسگذارم و امید دارم هر کجا هستند در پناه ایزد منان سربلند و سر افراز

 

باشند همه دوستان به قدر کافی از دانش برخوردار هستند که جوابهائی که در

 

 مورد بحث ما بوده را به نحو احسن پاسخ دادند اما دوستان باز میگویم عجله نکنیم

 

و سعی کنیم با بحث  و نوشته ها جلو برویم اگر بخواهیم جلوتر باشیم امکان دارد

 

مطالب با یکدیگر مخلوط شوند و آش شعله قلمکاری شود که تا به حال و در موارد

 

دیگر بخورد ما داده اند ÷س باید سعی کنیم آهسته و ساده جلو برویم تا من حقیر

 

 مسکین بتوانم چیزی از شما دوستان یاد بگیرم.

 

 در مورد دیدن خود در آبریزگاه باید گفت نکته بسیار ریزی در آن نهفته بود که دوستان متوجه

 

 شدند یعنی دنیا محضر خداست از بیان مثال آبریزگاه این بود کاری که گناه نیست اما باعث حجب

 

و حیائ  ما انسانها میشود که آن کار و در آن حالت پیش چشم کسی نباشد و انسان سعی میکند

 

 زمانی که در آن حالت هست خود را از دیگران مخفی کند اما اگر انسان آنقدر خود آگاه باشد و

 

 حضور حضرت دوست را لمس کند خجالت میکشد چون  در پیشگاه یک دوست در چنین حالتی

 

باشد

 

 مثال:  شما همیشه  بینی خود را با دست تمیز میکنید اما وقتی پیش دوستان هستید این کار را

 

انجام نمیدهید اینکار که گناه نیست خلاف شرع هم نیست تازه به نوعی نظافت هست اما برای اینکه

 

 به دوست شما بی احترامی نشده باشد اینکار را در حضور او انجام نمیدهید . ویا  اینکه شما عادت

 

 دارید چائی را هورت بکشید اما زمانی که در یک جمع غریبه هستید سعی میکنید چائی را بدون

 

 صدا بخورید هورت کشیدن گناه نیست و بی ادبی هم نیست اما شما سعی میکنید بدون صدا و آرام

 

این حرکت را انجام بدهید چرا ؟ چون برای  طرف مقابل احترام قائل هستید باز اشتباه نکنید که

 

اگر در آبریزگاه هستید برای خدا احترام قائل نیستید.

 

 برای شما داستانی تعریف میکنم حضرت علامه میفرمودند که از کربلا به نجف میرفتیم با چند تن از

 

دوستان که آقایان قاضی ، نوری ، مطهری، وحداد بودند حدود 14 یا 15 نفر بودیم سوار مینی

 

 بوس شدیم آقای حداد جلو نشسته بودند وقتی شاگرد راننده آمد پول بگیرد آقای حداد رفتند

 

 جلو برای حساب کردند گفت چقدر میشود شاگر گفت 15 نفر هستید میشود پانزده نا 20 دینار 300

 

دینار آقای حداد با چشم نگاهی کرد و شمردند فرمودند ما 14 نفر هستیم شاگرد دوباره شمارد

 

گفت 15 نفر اقای حداد شمردند فرمودند 14 نفر ما هم زیر چشمی شمردیم دیدیم شاگرد درست

 

 میگوید 15 نفر هستیم اما به احترام ایشون حرفی نمیزدیم بحث بالا گرفت شاگرد شروع کرد با

 

دست شماردند به گونه ای که دست بر روی هر نفر میگذاشت و قتی آخرین نفر که خود آقای حداد

 

بودند را شمردند و دست او به شانه آقا خورد انگار ایشون از خواب بیدار شدند یا از آسمان به

 

زمین امدند تازه متوجه شدند که خود را نمیشمردند و خودی نمیدیدند اصلا منی نبود و خود را به

 

حساب نمی آوردند اینگونه افراد کسانی هستند که فنا و ذوب در خدا شده اند و منی برای انها

 

وجود ندارد و همه خدا هست و همه چیز را از یک بعد دیگر نگاه میکنند و از دید نفر دوم  حال

 

کسی که اینگونه میباشد و همه چیز حتی خود را خدا میبیند دیگر با آدم معمولی فرق میکند او

 

 خود را نمیبیند و همه را خود میبیند .

 

 ما در اینجا اگر مثالی میاوریم برای افراد معمولی نیست بلکه منظور افراد خاص هستند که خود

 

شما هستید شما به همه چیز به گونه ای دیگر نظاره میکنید این مهم هست اگر شما فرقی با دیگران

 

 نداشته باشید نمیتوانید در این راه قدم بگذارید پس حتم شما فرق میکنید و همه چیز برای شما با

 

 دیدی تازه و نو میباشد جناب مشکور میفرمودند به مشهد رفتیم خدمت آقای ..... گفتم شما چند

 

 سال عمر کردید فرمودند 65 سال گفتم در این سالها چه کار کردید فرمودند نمازهایم ترک نشده

 

نمازهای واجب و مستحبی را خواندم روزه هایم را گرفتم خمس و ذکات دادم به حج رفتم غیبت

 

 نکردم دروغ نگفتم تهمت نزدم به نامحرم نگاه نکردم و.... گفتم خوب حالا چی ؟ بعد از این کارها

 

چه باید کرد؟ فرمودند هیچ حالا منتظرم تا بمیرم و به بهشت بروم نزد خداوند .آقای مشکور به ما

 

میفرمودند که این آقا خر بوده کار کرده مثل یابو بار برده و یونجه گرفته ما تعجب کردیم .

 

 فرمودند بعد از اینکه شما شزیعتت کامل شد باید حرکت کنی باید بسوی خدا بروی اما اینان مانند

 

آدمای گنجشک روزی هستند و به کم قانع فقط بهشت را میخواهند یا هوری و ایلماز ، برای این

 

 نماز میخوانند که از اتش جهنم میترسند ، برای این ذکات میدهند که به بهشت بروند ، مزد اینان

 

 همان بهشت و هوری و شراب تهوراست مثل این میماند که به دریا برسید و به اندازه یک استکان

 

 آب برداری دریا معدن آب هست دیگر احتیاجی به آب نداری تو خود در بین آب هستی  اما

 

اینقدر مغزت کوچک هست که به همان یک استکان قناعت میکنی و نمیخواهی تمام دریا را داشته

 

 باشید میفرمودند انسانهای کمی به درجه مردان خدا میرسند چرا که شیرازه انسان راحت طلبی

 

 هست اما اگر به خودت زحمت بدهی و به این باور برسی که دنیا محل گذر هست و نباید راحت

 

بنشینی و مدام بندگی بکنی همه چیز را برای خودت حرام میکردی و مدام اطاعت از او میکردی

 

 این را من گفتم برای شما که بدانید فقط نماز و دعا نیست بلکه این استارت هست برای حرکت اما

 

اگر انسان میخواهد حرکتی را انجام بدهد باید مقداری شناخت در مورد هدفش داشته باشد و با

 

 کسی حرکت را شروع کند که قبلا این راه را رفته و میداند که در این مسیر چه اتفاقاتی قرار است

 

بافتد و باید چه چیزی را با خود ببریم که بدرد بخورد اما از همه مهمتر وسیله سفر هست ما داریم با

 

 این تن خاکی حرکت میکنیم پس باید ان را مهیا کنیم مانند ماشینی که قبل از مسافرت بازدید

 

میکنیم و اشکالات ان را میگیریم ما باید این بدن را مهیا کنیم تا بتوانیم به راحتی حرکت کنیم اما

 

 چگونه؟ ابتدا باید صبور باشیم بعد باید از این وسیله شناخت کامل داشته باشیم شناخت به گونه ای

 

 که تمام وجود خود را بشناسیم و تمام امراض خود را مداوا کنیم و باید یاد بگیریم که چگونه به

 

 اطراف نگاه کنیم دیدن مانند این است که شما از طبقه دوم یک ساختمان سی طبقه به بیرون نگاه

 

کنید تا چه حدودی را میبینید حالا شما از طبقه بیستم به بیرون نگاه کنید خود اگاهی همان دیدن

 

 از طبقه بیستم هست شما باید وسعت دید خود را بالا ببرید حالا اگر از طبقه سییم بتوانید ببینید

 

دیگر کار تمام هست شما دارید به مسائل از طبقه بیستم نگاه میکنید اما مردم عادی از طبقه دوم  و

 

 میخواهیم با کمک شما این دید را تا طبقه سییم بالا ببریم و باید مواظب باشیم که معکوس نرویم و

 

 بجائی که به طبقات بالاتر برویم به طبقات پائیین تر بیایم این مقدمه ای بود برای اینکه  عجله

 

نکنیم و بدانیم اشخاصی که مثال میزنیم با مردم عامی فرق میکنند و دید آنها و نگرش آنها به گونه

 

 ای دیگر است ما نمیخواهیم مانند آنها باشیم ما میخواهیم از احوال انها درس بگیریم و بهتر از آنها

 

بشویم تا بتوانیم دید خود را نسبت به خودمان و بعد نسبت به دیگران و محیط پیرامونمان عوض

 

کنیم و بتوانیم لطیف تر و الهی تر به محیط و افراد نظاره کنیم و اما دنباله بحث اینکه اگر اینبار

 

 مقداری صحبت جسته و گریخته بود باید ببخشید اما در کل اینکه  احوال مردان خدا با دیگران

 

 فرق میکند من داستانها و گفته هائی  را با مدرک و سند به دوستان میگویم دوستانی که ده یا

 

دوازده سال در این وادی بوده اند اما با شنیدن حرفهای من تعجب میکنن و میگویند تا به حال با

 

مسائل اینگونه برخورد نداشتیم و به این مطلب  به این گونه نگاه نکرده بودیم نه شما بلکه خیلیها

 

هستند که تا به حال با مسائل پیرامون خود اینگونه برخورد نداشتند . اما آیا ما به خود اگاهی

 

رسیده ایم بیایم مسیر زندگی انسان از تولد تا مرگ را به دو گونه بیان کنیم 1- افقی 2-عمودی

 

 اکثرا در سیر افقی هستند و تعداد معدودی سیر عمودی  انجام میدهند . این مطلب را باز نمیکنم

 

 چون منظورم را درک کردی حالا  فکر کنید زنبور شهد گل را میخورد عسل تحویل میدهد الاغ هم

 

همان گل را میخورد چه چیزی تحویل میدهد؟ حالا یک مقدار فکر کنید ما الا غه هستیم یا زنبور ؟ 

 

 اگر از هر کسی بپرسید خود را زنبور فرض میکند اما ما واقعا هستیم؟ یک چند دقیقه ای فکر

 

 کنید ......................................................................................................

 

..............خوب حالا در مورد سیر عمودی این همان چیزی هست که همه به دنبالش هستند اما

 

آیا میرسند ؟ این سیر را دکتر به مانند فواره تشبیه کرده   و میگوید: انسان فواره ایست که از قلب

 

زمین عصیان می کند و در این جستن شتابان و شورانگیز ش هر چه بیشتر اوج می گیرد ، بیشتر

 

 پریشان و تردید زده میشود .

 

شما هم به اینگونه خواهید بود یا بعضا هستید اینکه یک گونه تردید و پریشانی در وجودت هست شما

 

که از من میپرسید حالم اینگونه هست پس باید بدانی این حال برای همه وجود دارد و در مراحل

 

 بالاتر این فواره این تشویش بیشتر هست حسن بصری این حالت را به مانند افرادی که در یک

 

 کشتی هستند و کشتی آنها شکسته شده و هر کدام به تکه چوبی چسبیده اند تشبیه میکند و میگوید

 

حال ما اینگونه هست . خود آگاهی را بعضی از عرفا به مانند احمد خضرویه تعبیر میکنند و میگوید:

 

جمله خلق را دیدم که مانند خرو گاو از یکی آخور علف میخوردند . یکی از احمد میپرسد شما انجا

 

 چه میکردید. میگوید: من نیز به مانند آنها ولی آنها میخوردند و میخندیدند و من میخوردم و

 

میگریستم و زانوی غم در بغل داشتم.

 

خود آگاهی یعنی همین دو جهانگرد به دیدن عارفی میروند با تعجب میبینند در منزل او اطاقی

 

محقر هست و دورتادور ان کتاب و یک نیمکت و یک میز کوچک با تعجب میپرسند پس لوازم منزل

 

 شما کجاست عارف میگوید مال شما کجاست جهانگردان میگویند ما مسافریم و همین ما را کفایت

 

 میکند عارف میگوید ما نیز مسافریم و همین ما را کفایت میکند!

 

یکی از دوستان از ابو سعید مثالی آورده بود و من یاد مطلبی روزی ایشون با شاگردان از محله ای

 

 رد میشدند که مقداری فضولات آنجا بود یاران بینی خود را گرفتند و به سرعت از محل دور شدند

 

 ولی ابو سعید می ایستد و با فضولات صحبت میکند و یارانش چون از دور نگاه میکردند تصور

 

 میکنن شیخ دیوانه شده لحظاتی بعد شیخ به یارانش میپیوندد و یاران از او میپرسند شیخ چه

 

 میکردی؟ میفرمایند: با فضولات صحبت آنها از شما گله داشتند و به من میگفتند: ای شیخ ! ما همان

 

 میوه ها و سبزیجات و خوراکی های لطیف و خوشرنگ بودیم که با زحمات زیاد  یارانت ما را از

 

بازار خریدند و به بهترین شکل ممکن بر سر سفره جای دادند سپس ما را خوردند . فقط چند ساعت

 

با آنها بودیم و با آنها نزدیکی داشتیم که ما را به این روز انداختند حال شیخ تو پاسخ بده ما باید از

 

 انها فرار کنیم یا انها از ما؟  این حکایت را با زهم بخوان و مقداری فکر کن .

 

اما براستی ما چه هستیم؟ حقیقت وجود ما چیست؟ هدف از آفرینش انسان چه بود؟ اثر و فایده ما

 

در زندگی چیست؟

 

جبران خلیل جبران میگوید : هرگز در پاسخی درمانده نشدم الا زمانی که از پرسیدند تو کیستی؟

 

اگر هدف خدا از آفرینش انسان این بود که بیشترین حجم غذا را بخورد ، نهنگ را قبلا آفریده بود.

 

 اگر هدفش این بود که موجودی داشته باشد که بیشترین زادوولد را انجام دهد، موش را قبلا

 

آفریده بود!

 

پس چه رسالتی به دوش انسان است و مسئولیت او در این جهان چیست؟

 

ما به دنیا آمده ایم تا زندگی  کنیم، اما چه تعریفی از زندگی داریم؟

 

و در پایان باید بگویم خود آگاهی  یگانه فرق بین انسان و حیوان هست !

 

اما دوستان شما چه تعریفی از زندگی دارید ؟ برایم بگوید تعریف شما از زندگی چیست ؟

 

ياعلی

 

+   معصومی ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

 

باسلام

 

درویش عزیز متشکر از راهنمائی شما  دوست عزیز

 

حمید جان متشکر از شعر شما بسیار بهجا وعالی بود

 

مهدی عزیز میخواستم با ایمیل جواب شما را بدهم اما دیدم سکوت بهترین جواب به

 

محبتهای شما هست فقط باید بگویم شرمنده از این همه لطف شما

 

گرد آفرید عزیز همانگونه که به استحضار رساندم شما با همه فرق میکنید و مطلب

 

۳سطری و 4سطری برای آدمهای عادی خوب هست نه برای شما دوستان که مشتاق

 

دانستن هستید

 

رضا جان امیدواریم همه بتوانند در این جهاد اکبر که همانا نبرد با شیطان وجود یعنی نفس

 

هست پیروز و سربلند بیرون بیایند و با کمک ذوالفقار مولا زنجیر شیطان را از پاهای

 

 خود ببرند و در مسیر حق قدم بردارند و متشکر از مناجاتی که فرستادید بسیار عالی بود

 

ستاره عزیز امیدواریم با دادن نظرات خوب و گهربار خود ما را راهنمائی کنید و اینبار

 

 منتظر نظرات شما هستیم

 

علی جان صبر داشته باشید

 

نسیم عزیز بسیار جالب بود و ما هم امید واریم بتوانیم به پای آن نردبان برسیم و با کمک

 

 شما خوبان و با مدد از مولا به آهستگی و بدون عجله از آن بالا برویم  ................

 

کسی که هویتش گمشده خیلی خوشحالم که با شما اشنا شدم و با خواندن نوشته های شما به

 

 یک آرامشی میرسم که ناگفته است امیدوارم این دوستی پابرجا بماند

 

نرگس خانم فقط میتونم بگم شرمنده از روی شما هستم همین باید ببخشید این حقیر را

 

همین

 

درنای عزیز بله درست فرمودید ما همه غافل هستیم و ایکاشک یک دستی بود و با

 

پیچاندن گوش ما ما را از این غفلت بیرون می آورد

 

محمد جواد عزيز نبايد عجله کنيم صبر داشته باشيد به همان نتيجه شما ميرسيم اما زمانی

 

که رسيديم نميگوئيد نميدانم سا فقط شنيدم بلکه خود شما به اميد حق لمس ميکنيد گفته های

 

خود را ولی خواهش ميکنم صبور باشيد

 

اما باید به مطلب خود باز گردیم این مقدار پول یعنی 86400تومان کنایه از زمان هست

 

 این مقدار ثانیه در هر روز به حساب زمان شما واریز میشود و هیچگونه برگشتی ندارد

 

 و  شما آن را تا روز بعد مصرف میکنید حالا باید دید ارزش یک سال را دانش اموزی که

 

 مردود شده میداند و ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس دارد و ارزش یک هفته را

 

سردبیر یک هفته نامه و ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق میکشد و ارزش

 

 یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده و ارزش یک ثانیه را آنکه از یک تصادف

 

مرگ بار جان سالم بدر برده میداند باید قدر این لحظات را بدانیم و بیهوده هدر ندهیم باور

 

 کنیم و برای خود ملکه کنیم که هر دم گنجیست بزرگ که نباید آسان از دست بدهیم و باید

 

دانست که: زمان برای هیچ کس منتظر نمی ماند .

 

در یک آمار اینگونه نتیجه گیری شده که:

 

اگر شما 60 سال عمر کنید .

 

25سال بطور شبانه روزی کار کردید.

 

20 سال بطور شبانه روزی خوابیدید.

 

5/2 سال بطور شبانه روزی مشغول خوردن بودید

 

5/1 سال بطور شبانه روزی در حالت ادرا یا مدفوع کردن بوده اید .

 

حالا از خود سوال کنید :

 

در طول عمر خود چند ساعت به مطالعه یا تفکر پرداختید؟

 

آیا عمر شما حاصل دیگری جز تولیدات فوق داشته است؟

 

برای خودتان هم که شده یک بار دیگر مطلب بالا را بخوانید !

 

حالا اگر برای یک بار از ته دل خندیدید یا گریه کردید به خود امید وار باشید ولی

 

اگر ........؟

 

...............................................................................

 

میگویند روزی عارفی به دیدار شیخ خرقان میرود و برای اینکه بیشتر با او آشنا شود و

 

پی به اسرارش ببرد خود را مسافری گمنام و گم کرده راه معرفی میکند چند روزی میهمان

 

شیخ بوده میبیند غذای شیخ مقداری آب و نان خشک است هرچند که برای میهمان غذای

 

 چرب تری حاضر می کنند ولی خود همچنان از نان خشک استفاده میکند .

 

آن عارف شگفت زده از میزبان سوال میکند ((شما بیمار هستید  یا اعتکاف می کنید؟))

 

شیخ میفرمایند :(( هیچکدام!))

 

عارف می پرسد((پس چرا اینقدر کم و بی مقدار غذا میخورید؟))

 

میزبان می گوید(( از روی حضرت دوست شرم دارم و خجالت می کشم که ساعتی را در

 

 آبریزگاه (توالت) در ان حالت باشم و او به من نگاه کند ))

 

................................................................................................

 

به این میگویند ((خود آگاهی))که خود را در ان حالت جالب تصور کنید که خداوند خیره

 

به شما نگاه می کند و اما شما چه احساسی دارید؟

 

لطفا احساس خود را بنویسید منتظر جوابهای شما هستم من را هم دعا کنید

 

یاعلی

 

+   معصومی ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٤
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir