ساده گفتن

ساده گفتن

سال جديد ديدگاه جديد

هوالحق

باسلام و عرض ادب

خداوند توفیق خالصانه به ما بدهد تا بتوانیم حداقل غم خوار یکدیگر باشیم

اینکه من می خواهم از دوستان و سروران که این رابطه ای که با من را

دارند قطع نکنند برای این است که با داشتن این رابطه حتی کم ما از

حال یکدیگر با خبر خواهیم بود و اینکه شما اگر تماسی با این حقیر بر

قرار می کنید می توانم شما را احساس کنم و همانگونه می توانم با

شما و تفکر شما هم سو باشم در هر صورت خواهشم برای بار هزارم

اینکه دوستان رابطه خود را قطع نکنند چرا که بعد از مدتی دوباره می آیند

و کار بسیار مشکل تر خواهد شد .

متشکر از لطف همه دوستان که اینقدر نسبت به این حقیر ابراز لطف

دارند .و با دادن پیام ما را خوشنود می سازند و دل گرم به ادامه نوشتن.

واما بعد : سال نو مبارک انشاالله در پناه حضرتش به خوشی و خرمی به

زندگی ادامه دهید و سالی پربار تر از گذشته داشته باشیم سالی

متفاوت و با دیدی متفاوت به جهان پیرامون خود بنگریم با دیدی لطیف تر و

 الهی تر با دیدی مهربان و به همه به گونه ای دیگر بنگریم آنگونه که خدا

به ما می نگرد همه ما این گفته را شاید برای صدها بار تکرار کردیم و

خوشمان می اید که:(اگر صدبار توبه شکستی باز ای بازای...) آیا خود ما

نسبت به دیگران هم اینگونه هستیم ایا اگر دیگران اینگونه توبه خود را با

ما می شکنند ما هم به آنها اینگونه نگاه می کنیم و به انها می گوییم باز

 آی اگر اینگونه باشیم باید توقع داشته باشیم که با ما هم اینگونه بر خورد

شود اگر با دیگران به دید لطیف و مهربان بنگریم باید توقع داشته باشیم

دیگران و خدا با ما اینگونه رفتار کنند ما که از یک حرکت می رنجیم و کینه

به دل می گیریم و با نزدیک ترین دوستان و اقوام رابطه خود را قطع می

کنیم چگونه توقع داریم با ما به درستی و با مهر رفتار شود پس بیایم

همین اول سالی تمام کینه ها را دور بریزیم و با دیدی خدائی به دیگران

بنگریم و در فکر خود اینگونه تجزیه کنیم که اگر خدا به جای ما بود چه می

کرد ؟ و باز همانگونه که می خواهیم که با ما رفتار شود با دیگران رفتار

کنیم بیائیم و همین الان گوشی تلفن را برداریم و این غرور کاذب را دور

بریزیم و به خود نهیب بزنیم که تو کی هستی که دل یک بنده و خالق

خدا را می رنجانی آیا فردای قیامت می توانی رو در روی خدا بایستی و

به او بگوئی برای اینکه غرور داشتم و برای تکبر دل بنده ات را شکستم یا

 بهتر است رو به اسمان کنیم و بگوییم خدایا فلانی به من بد کرد و تو

شاهد بودی من او را می بخشم و دوباره بسوی او می روم فقط و فقط

بخاطر تو و از تو می خواهم تونیز ما را ببخشی تو کریمی تو رحیمی تو

مهربانی خدای بزرگ من در این ایام همیشه به تو فکر می کنم چرا که تو

تنها  هستی تو تنها ترین تنها ها هستی خدای من می دانم که در این

ایام همه بفکر همدیگر هستند و به دیدن همدیگر می روند اما ایا کسی

هست که به دیدن تو بیاید این من هستم که در این ایام که همه مشغول

 یکدیگر هستند بسوی تو آمدم چون می دانم تو نیز  تنهائی خدایا همه

به فکر خانه تکانی هستند برای پذیرائی از میهمانان خود خدایا منم خانه

قلبم را تمیز کردم فقط و فقط برای حضور تو خدایا تو بیا و میهمان دل من

باش خدایا تو بیا در این ایام و قلب ما را خانه خود کن خدایا ما که بلد

نیستیم تو به ما یاد بده که چگونه پذیرای تو باشیم اگر هم اشتباهی می

کنیم تو به کرامت خودت ببخش و از دید رحمانیتت به ما بنگر  چرا که ما

نمی دانیم و ما نمی فهمیم  تو بزرگی و تو فهیم ترین فهیمان هستی . و

 باز دست به دعا برداریم و از او بخواهیم که از  سر لطفش در دل ما نیز

 نوری بتاباند که به واسطه ان نور دید ما و بینش ما نسبت به دیگران دید

الهی و لطیف گردد . چرا که ما می دانیم که:

چو گیرد خوی تو مردم سرشتی       هم اینجا و هم آنجا در بهشتی

و ما می دانیم که تنفر به مانند جنازه ای است که هیچ کدام از ما نمی

خواهیم قبر این جنازه باشیم .ما می دانیم که در هیچ کشوری دو پادشاه

نمی توانند جکومت کنند و هر کس در دلش کینه ُبخل و حسد پادشاه

باشد نمی تواند عشق را بر دلش محمل کند و این نیز به یاد گاری و به

جهت سال جدید هدیه این حقیر به شما عزیزان از جان بهتر :

ای که مایوس از هر سویی بسوی عشق رو کن

قبله ی دل هاست اینجا هر چه خواهی آرزو کن

تادلی اتش نگیرد حرف جانسوز نگوید

حال ما خواهی اگر . از گفتهی ما جستجو کن

چرخ کجرو نیست . تو کج بینی ای دور از حقیقت

گر همه کس را نکو خواهی . برو خود را نکو کن

این اشعار را یک بار دیگر بخوان و با چشم دل به ان بنگر چرا که تمام

حرف و مطلب عشق در ان گفته شده و این بحث  عشق را در همین جا

 پایان می دهیم و اگر عمری باقی ماند کلام آخر را در پست بعدی

خواهی نوشت . ما را دعا کنید خصوصا زمانی که دل تنگ حضورش شدید

و اسمان چشمانتان ابری گشت ملتمس به دعای شما خوبان هستیم .

 

                                                                        یاعلی

 

+   معصومی ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

نامه وارده

هوالحق

 

باسلام

دوستان عزیز این پست را فقط گذاشتم به قضاوت شما برای من

بارها ایمیل های مشابه این ایمیل که برای شما می نویسم امده

و بارها جواب دادم اما احساس می کنم در پیامها و ایمیل های

بعضی از دوستان هنوز این ابهام که در ایمیل شهریار عزیز آمده

وجود دارد و برای همین من ایمیل ایشون را در این پست می

نویسم و جواب ایشون را و خواهش می کنم شما هم نظر خود

تون را بنویسید چرا که نظر شما عزیزان برای من بسیار مهم است

و باعث شناخت من از شما می شود و اما ایمیل وارده :

دوست جالبم جناب آقای معصومی عزیز

 

داشتم آخرین پستی که در وبلاگ خود نوشته اید را می خواندم و اینکه دیگران درباره عشق

 

چه ها گفته اند.

 

در چند ای میلی که در گذشته برایتان فرستاده بودم و همینطور کامنت هایی که برای پست

 

های مختلف شما نوشته بودم   همواره ذکر کرده ام که خود هم نمی دانم چرا اینقدر علاقه

 

دارم با مطالب وبلاگ شما کنکاش کنم و همواره همه چیز آن را زیر سوال ببرم هر چند که به

 

نظر من این سخنان قابل زیر سوال رفتن هم هستند.

 

در این دنیا هیچ ادعایی ندارم و همواره تنها سخنی که در زندگی به طور قطع می توانم بگویم

 

که راست گفته ام این است که در این دنیا هیچ ادعایی بر خدمت خلق و عبادت خدا ندارم و

 

نکرده ام،اما اکنون که این پست را تا میانه آن خوانده ام این سوال به ذهنم خطور کرد که آیا

 

تمام کسانی که در وبلاگ شما این سخنان زیبا را گفته اند واقعا تا چه حد می توانند بر سر

 

حرفهای خودشان باقی بمانند؟ آیا واقعا خود به درکی که از عشق بیان می دارند پایبند هستند؟

 

آیا واقعا می توانند به همه عشق بورزند؟

 

عشق ورزیدن به عام مخلوقات خدا آزمونیست خدایی که در طول تاریخ حتی برخی پیامبران

 

هم در آن دچار شک و تردید شده اند،داستان موسی و فرمان خدا مبنی بر اینکه پست ترین

 

مخلوق مرا به درگاه من بیاور را که حتما میدانید،حتی موسی نیز هنگامی که به سگی بیمار

 

رسید که رو به مرگ بود برای لحظه ای این شک در وجودش نقش بست که آیا این پست

 

ترین مخلوق خداوند نیست؟

 

به قول قدیمی ها درد گرسنگی نکشیده ای که عاشقی از خاطرت برود

 

آیا کسانی که اینگونه بی پروا از عشق سخن می گویند واقعا می توانند در هنگام سختی هم

 

همینگونه باشند؟

 

آیا قادرند کسی که به آنها بدی کرده را ببخشند؟آیا قادرند کسی که به آنها آسیب زده را

 

ببخشند؟چند روز گرسنگی باید بکشند تا فکر عاشقی از ذهنشان خارج شود؟آیا اگر از

 

گرسنگی در حال مرگ باشند هم باز عاشق می مانند تا عاشق بمیرند؟

 

این که این افراد عاشق و شیدای خلق الله باشند یا دروغ گویی پر مدعا ، برای من در آن نه

 

ضرری است و نه سودی ،اما فرض کنید که من چشم بیدار شما هستم،کسی که در مقابل

 

افرادی چون شما که این جاده را با سرعت طی میکنند در نقش یک اخطار ظاهر میشود،کسی

 

که پیش از اینکه ادعای بعدی تان شروع شود از شما می پرسد که آیا واقعا به   سخنان قبلی

 

خود عمل کرده اید؟آیا واقعا به آنها در همه شرایط ایمان دارید؟

 

حقیقت رابگویم که دروغ گویی و راست گویی اینان برای من مهم نیست ، در زندگی من هر

 

چه هست بین من و خداوند قرار دارد و ما بقی همگی رویایی مجازی   گذرایی بیش

 

نیست،شاید این یک سرگرمی برای هر دو ما باشد!

 

گفته اید که هیچکس نتوانسته برای عشق نهایتی در نظر گیرد،با این سخن شما مخالفم چون

 

نهایت عشق را در فنا می بینم،و یگانه راه آرامش انسان همان نیست شدن است،نیست شدن به

 

این معنا که جز معشوق نباشد،نیست شدن در پیوستن به معشوق و با آن یکی شدن،هر چند که

 

میدانم این سخنم گنگ است اما خود بخوبی معنای آن را درک میکنم.

 

پی نوشت:برای بار دهم از شما میپرسم که آیا واقعا به آنچه خود میگویید اعتقاد دارید؟به آنچه

 

میگویید عمل میکنید؟

 

ای کاش حقیقت ذات انسانها همچون حقیقت ذات ایزدی ستاره ای بود که در دل آسمان تاریک

 

شب میدرخشید و همگان قادر به دیدن آن بودند،افسوس که هیچ یک از ما ظرفیت این را

 

نداریم وگرنه دست رحمت خداوند از عطا کردن این نعمت نیز فروگذار نبود.

 

موفق باشید

خدانگهدار.

 

من نمی خواستم به تکه تکه ایمیل جواب بدهم همانگونه که مرسوم است من کلی جواب می

 

دهم چون می دانم شما هم این سوالات و شاید سوالات دیگر هم داشته باشید شاید جواب خود

 

را در این پست بگرید پس دقت کنید :

 

اول باید دید هدف از این نوشته های این حقیر چیست من از ابتدا و به تمام دوستان از جمله

 

خود جناب نویسنده این ایمیل جناب شهریار عرض داشته ام که من فقط به دنبال بوی گلاب

 

می گردم نه خود گل چرا که امید من از این دوستان همین است که حتی یکی از شما بوی گل

 

بگیرید من نمی گویم گل شوید همین که بتوانید و دوستانی بوده اند که توانسته دید الهی پیدا

 

کرده اند و این ما را کافی هست این که شهریار عزیز می فرمایند باید از دوستانی که با من

 

مراوده دارند پرسید که صبر من چقدر است و نگاهم به انسانهای اطراف نه خودم بگویم من

 

بارها  شده با دوستان یکی دوبار بوسیله ایمیل یا تلفن صحبت کردم دیدم به مانند شهریار

 

تصور می کنند که معصومی هم مصداق شعر حافظ است که واعظان کان جلوه در محراب

 

و...... برای همین خواهش کردم و حتی دوستان شاهد هستند خود من رفتم به جائی که انها

 

خواستند حتی نگذاشتم دوستان زحمت بکشند تا از نزدیک حرف بزنیم و اینکه من حدود ۵

 

سال هست که تبلیغ بصورت وبلاگ دارم و در این مدت خیلی از دوستان را به راه مستقیم

 

یعنی راه نزدیک اشنا کردم و تا انجا که می دانستم آموزش دادم و از ان به بعد رها نشده اند

 

و وصل به استادی شده و هنوز نیز تحت تعلیم می باشند این دوستان محصل دانشجو کارمند

 

کارشناس بازاری کاسب و.... بوده اند و هیچ گونه لطمه ای به شغل آنها وارد نشده بلکه

 

بهتر توانسته اند به دنیا نگاه کنند و موفق باشند چرا که راه پول دار شدن راه درست زندگی

 

کردن راه ازدواج موفق راه زندگی مشترک داشتن را به انها آموزش داده شده کسانی که

 

تحت تعلیم  من بوده و هستند می خواهم به وجدان خود مراجعه بکنند و ببینن ایا معصومی

 

چیزی کم گذاشته چه معنوی و چه مادی نمیخوام منتی بگذارم اما اگر گدا کاهل بود تقصیر

 

صاحب خانه چیست؟ دوستانی هستند بیشتر از یک سال با من تماس دارند ولی خود

 

نخواستند قدم بردارند ( نمی خواستم بگویم ولی چون این پست را بدون پرده می نویسم پس

 

با اجازه ) لیاقت نداشتن لایق نبودن چیزی یاد بگیرن و به انها اجازه یاد گیری داده نشده این

 

از دو نظر برای این دوستان قابل توجه است یک لقمه حلال و دوم نفس هلال در یکی از این

 

موارد اشکال وجود داره چرا که ما غیر از لطافت و لطیف بودن چیزی نمی خواهیم و این

 

لقمه حرام  است که نمی گذارد به حلقه عشق نزدیک شوی چرا که این حلقه دافعه دارد برای

 

انها و این نفس حرام اینکه منمیت و دید منفی به اطرافیان و به مردم دیگر داشتن نمی

 

گذارند به حلقه نزدیک شوی یک روز دوستی به من گفت نامزدم بسیار لطیف است و مهربان

 

از مهربانی و دیدی که او به انسانها دارد من می ترسم که مردم از او سوء استفاده کنند و با

 

آن دیدی که او به دیگران نگاه می کنند دیگران به او نگاه نککند و همین باعث گناه شود در

 

جواب گفتم خدا او را مامور کرده تا به تو لطافت را اموزش بده تو به هیچ کس اعتماد نداری

 

چرا که خود من دیدم او حتی ماشینش را چند قفل و زنجیر می کند تا دزد نبرد و همین یکی

 

از نشانه های بی اعتمادی و نداشتن توکل است نمی گویم قفل نباید کرد اما نه اینکه قفل پدال

 

بزنی قفل فرمان بزنی و زنجیرم بکنی این از حد بیرون است و همین نشان بی اعتمادی و

 

نداشتن دید خدائی به اطراف است حال بنگرید به شخصی که لطیف است چیزی را برای خود

 

نمی خواهد داشتیم می رفتیم بیرون گفتم میوه بردارید و مقداری خوراکی ۳ نفر بودیم دیدم از

 

هر چیز ۴ تا برداشته گفتم چرا گفت شاید کسی را دیدیم و به او نیز دادیم یعنی عشق به کسی

 

که هنوز ندیده و این نشان از این لطافت دارد شاید خودش نداند و این در وجودش باشد و

 

این وظیفه ما هست که این نو ر را از زیر غبار بیرون اوریم و متجلی کنیم تا دیگران نیز از

 

آن بهره برده من نیز به عنوان پیر دلیل در خدمت دوستان بوده و هیچ ادعای استادی ندارم

 

و نداشتم اما این چیزهائی که می گویم راهی بوده که طی کردم و مدتی از آن می گذرد دوستی

 

پرسید معصومی می توانی صندلی را حرکت بدهی گفتم الان با لمس کردن بله اما با یک هفته

 

تمرین بدون لمس کردن گفت چرا تمرین گفتم چون این انرژی به مانند درس می مانند شما

 

اگر مدتی استفاده نکنید ضعیف می شود اما نمیمرد وبا یک تلنگر دوباره به جای اول بر می

 

گردید اما احساس به مانند این انرژی نیست دوستان شما اگر احساس لطافت کنید دیگر از

 

وجودتان بیرون نخواهد رفت و تا ان زمان که نفس می کشید به دیگران عشق می ورزید و

 

آنها را دوست دارید و اینکه من به این باورم که این دوستانی که با من و این وبلاگ ارتباط

 

دارند با دیگران فرق می کنند و از یک روح بسیار لطیفی برخوردار هستند من آموزش

 

ماورالطبیعه را به دوستان به صورت خصوصی آموزش می دهم و آن علتش همین است .

 

درک درست داشتن متقابل اینکه باید افراد آموزش گیرنده بدانند که:

 

۱- چرا می خواهند یاد بگیرند .

 

۲- برای چه می خواهند یاد بگیرند .

 

۳- به چه کاری آموزشهای خود را ببندند.

 

 

و من نیز باید شناخت کافی از این افراد داشته باشم . نمی توان چاقوی تیز را به دست بچه

 

نابالغ داد چاقو باید به دست کاردان باشد تا بتواند از ان به نفع احسن استفاده کند .

 

و اما من بارها تکه بر این گفته داشتم که باید حداقل چند نوشته قبل را بخوانید و بعد ادامه

 

نوشته ها را من بارها سعی کردم چه بصورت علنی و چه با کنایه قابل فهم بگویم هدف فنا

 

شدن در وجود حضرت دوست است ولی باز می بینم دوستان به من گوش زد می کنند که

 

نهایت عشق فنا شدن است خوب این همان چیزی است که من حقیر فقیر بارها گفتم اما چون

 

دوستان به جهت مشغله یا بی توجهی به نو شته ها و یا جسته گریخته خواندن این سطور

 

دقت به این گفته مهم که اصل گفته ها و گام اول ما است نداشته و گوش زد می کنند که نهایت

 

عشق فنا است من باز عاجزانه در خواست دارم اگر مشغله دارید به مانند دوستان دیگر که

 

انگشت شمار هستند به همان نکته مرسوم در وبلاگها اکتفا نمایید که :

خیلی خوب نوشتید بسیار عالی می نویسید و......

اما اگر می خواهید نظر بدهید لااقل درک مطلب بکنید .

شهریار یکی از دوستان بسیار عزیز من است و من ارادت خاصی نسبت به ایشون دارم و

 

می بینم در کمال تواضع و فروتنی که از هر کسی بر نمی اید به صورت دل سوزانه نکاتی را

گوش زد کرده که در واقع بسیار اساسی و قابل تامل است پس بیایم از خود بپرسیم آیا

سوالات شهریار عزیز در مورد ما صدق می کرده یا خیر؟ 

اگر این صور است سعی در بهبود آن کنیم و به مانند کسانی نباشیم که دست خالی می آیند و

 

دست و جیب خالی می روند بلکه با دستانی پر و کوله ای پر بارتر برویم و اگر موردی می

بینید گوش زد کنید تا توضیح بیشتر بدهم .

از همه شما عزیزان التماس دعا دارم .

 

                                                                                     یاعلی  

+   معصومی ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

باسلام

دوستان لطف فرمودند و یاری کردند چند جمله از دوستان را در پائین می نویسم تا خود شما قضاوت کنید به این دید باز و علاقه شدید قلبی دوستان به وجود حضرت دوست ، که هر کدام به گونه ای  او را دوست دارد و به او عشق می ورزد ولی در انتها و در ته این نوشته ها یک انرژی خاص را خواهید دید و آن همان یکی بودن ما هست دقت کنید:

محمد رضا جان نوشتن:

به نظر من عشق هديه ای الهی است که خداوند در وجود بشر به وديعت نهاده است.فرقی ندارد که آن انسان چه مذهب و چه مرامی داشته باشد

علی آقا فرموده اند:

 البته جای بحث زياد داره ولی اينجا نميگنجه

درنای عزیز فرموده اند:

راستش وقتی حرف عشق به ميون مياد همه ما کم و بيش يه تجربه ی ولو چند روزه تو زندگيمون داشتيم اما لذت اين عشق ها با عشقی که به محبوب ميشه داشت قابل مقايسه نيست

جناب صدیف نوشته اند:و بحث عشق گسترده است چون از خود خدا است و اين خالق است که گسترده است که بی انتهاست.

آقا رضا نوشته اند که:

غير از خدا کس با خبر از نفس کس نيست .......
پس خدمت خلق خدا بهر خدا کن ........
تا جذبه عشق شوق از محبت پا بگيرد .....
چشم دل و جان روشن کن از ته قلب دعا کن .........يا حق .....

ونرگس عزیز چه زیبا بعد از مدتها:

عشق شاديست عشق آزاديست عشق آغاز آدميزاديست... زنده است آنکه عشق ميورزد سروجانش به عشق می ارزد ...

وگیلاس دوست جدید ما مینویسند که:

عشق چيزی است که بيش از هرچيزی داشتنش را دوست داريم٬

حال قضاوت با خود شما آیا همه این نوشته ها از دل عاشق برون نیامده؟ و این چیزی است که حضرت دوست عاشق ان است و خوشا به حال شما که این چنین حالی دارید .

 

و اما ادامه بحث اینکه ((سهراب)) عزیز عشق را صدای فاصله ها نامیده و بهترین چیز را در عالم ، رسیدن به نگاهی دانسته که از حادثه ی عشق ترشده باشد !

و ((گوته)) آلمانی عشق را عامل شکل گیری انسان دانسته و می گوید: ما ، با آن چه که عاشقش هستیم شکل می گیریم .

و شما دوستان به این حقیر یاد دادید که: عشق مرکب مقصد ، است نه مقصد مرکب!!!!

تمثیلی داریم بسیار زیبا که اگر مردم جهان را به اینگونه نگاه کنیم که نیمی در شهر مردگان زندگی می کنند و نیمی دیگر در شهر زندگان پل میان این دوشهر عشق است که انسان را از حالت مرده به زنده تبدیل می کند .

اما این شعر ابوسعید را همیشه که در مورد عشق صحبتی می شود به خاطر می آورم که می فرماید:

از شبنم عشق خاک آدم گل شد                       شوری برخاست و فتنه ای حاصل شد

سرنشترعشق بر رگ روح زدند                    یک قطره ی خون چکید و نامش دل شد

و از این عشق بر داشت دیگری می توان کرد و ان اینکه سر اغاز افرینش عشق بوده و بس و اما عمر بدون عشق باطل است و پوچ و باید دانست که عشق والاترین موهبت زندگی است . و اینکه عاشق بودن تحمل رنج و درد و توانائی غلبه و از یاد بردن این رنج و درد است .

و اما از بچه گی عشق گفتیم که مهر است و کهن سالی آن دوست داشتن . این دعا را همیشه بر لب داشت که خدایا هرکه را بیشتر دوست داری ف به او بیاموز که: دوست داشتن برتر از عشق است !واما اعتقاد دارند بعضی از دوستان که اگر عشق به درون انسان نفوذ کند و بگذاریم که این کار صورت پذیرد و درب دل را به روی این موهبت الهی باز کنیم و دل را آماده ی این پذیرایی و عشق محمل گزیند آنگاه ، نرم می کند ، ناب می کند ، نایاب می کند ، تازه می کند ، بازسازی میکند و درون آدمی را دگرگون می کند . بهتر بگویم نیروی اراده انسان را دگرگون می کند . زمان انسان را دگرگون نمی کند . عشق دگرگون می کند ! زیرا،عشق خداوند است و خداوند عشق !!!!!!!

گویند روزی حضرت موسی تورات می خواند . شخصی از شوق پیراهن خود را پاره کرد موسی پرسید: چه می کنی؟ گفتند: از شوق پیرهن برتن پاره می کند . موسی گفت: به او بگویید از سر عشق ،دل را پاره کند نه یراهن را !

دقت کنید:شگفت آوراست ! اگر بدانیم پاره ای از نماز سر بیان لطیفی است از عشق به همنوع فرض کنید که در ساعتی مشخص ، مسلمانان روی به یک نقطه می اورند و کلماتی را می خوانند . اگر ما خانه کعبه را یک دایره فرضی بدانیم و از بالای کره زمین به ان نگاه کنیم و در همان موقع آن دایره فرضی یا خانه کعبه را برداریم چه می شود ؟ می بینیم میلیاردها نفر انسان در یک ساعت معین روبروی هم می نشینند و می گویند :

((السلام علیک ایهاالنبی و رحمته الله و برکاته))

سلام بر رسول خدا و رحمت خدا بر او باد!

((السلام علینا و علی عبادالله الصالحین ))

سلام بر ما بر بندگان صالح خدا !

((السلام علیکم و رحمته الله و برکاته))

سلام بر تو و رحمت خداوند بر تو باد !

باز می گویم که دقت کنید :

میلیون ها انسان در ساعت معینی روبروی هم دایره وار می نشینند و به یکدیگر سلام می کنند و رحمت خداوند را برای هم می طلبند . واین است سر محبت به یکدیگر و خداوند این را میخواهد که ما به همدیگر محبت کنیم همدیگر را ستایش کنیم به هم سجود و رکوع کنیم و نماز اول وقت یکی از الطافش همین است که محبت را در دل ها زیاد می کند و عشق پنهان را آشکار پس قدر این نمازهای اول وقت را باید دانست و به این دید به ان نگاه کنیم چرا که گفتیم بچه گی عشق مهر است و محبت .

پیری شما را هرگز از عشق دور نمی کند اما عشق شما را از پیری دور خواهد کرد و این مان اکسیر جوانی و درخت حیات است سالیان دراز حکما و فلاسفه به دنبال این آب حیات بودند و آن چیزی نیست به غیر از عشق .

اما باید بدانیم برای هر چیز وسیله اندازه گیری است اما هنوز هیچ کس حتی  شاعران نتوانسته اند نهایت عشقی را که دل آدمی پذیرنده ی آن است ، را اندازه بگیرند .

این بار نیز نمی خواهم این بحث را جمع کنم چرا که حیفم می آید با اجازه از محضر شما عزیزان بگذارید یک پست دیگر در مورد این معقوله صحبت کنیم چرا که این بحث آنقدر شیرین است که دل کندن از ان بسیار مشکل و هر چقدر نوشته شود هنوز بازهم کم است پس با اجازه شما سروران استادان ارجمند این بحث را در پست بعدی خاتمه خواهیم داد و اما پرسشی ک ذهن مرا مشغول کرده این است که:

آیا دین جز محبت چیز دیگری هست؟

واما دو جمله برای یادگاری به شما می گویم پیشنهاد می کنم آن ها را به خاطر بسپارید و هرز گاهی زمزمه کنید بسیار مجرب است چرا که خود سالها ان را امتحان کرده ام .

جمله اول : تنها ان چیزی را به خود جذب می کنید که بی نهایت به ان می اندیشید!

جمله دوم: هرگز از کمبود وتنگ دستی سخن نگویید ، زیرا از سخن های تو برتوحکم خواهدشد!

جمله سوم:هرصبحگاه بخوان:روزی من از جانب خداست وهم اکنون در پرتو فیض اومی بارد وانبوه می گردد!

منتظر پاسخ شما عزیزان هستم ما را نیز از دعای خیر خود بی نسیب نگذارید ملتمس به دعای خیر شما عزیزان هستیم .

 

                                                                                      یاعلی

+   معصومی ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

رسم عاشقی

هوالحق

باسلام

دوستان عزیز ، آموزگاران و استادان گرامی  متشکر از این همه لطف من خواهش کردم از بعضی از دوستان در مورد پاسخ به این مطلب که اگر بر فرض مثال شما در بیابانی بودید با پدر(یا یکی از اقوام خونی خود مانند : مادر ،برادر،خواهر ،عمو و...) و دوست نزدیکی و مار پدر و دوست شما را نیش زد و شما پاد زهر فقط برای یک نفر داشتید به کدامیک می دادید ؟ این سوال به جهت یک تحقیق مهم است خواهش میکنم اینکه اگر برای شما مقدور است ، مقداری توضیح بدهید و علت عمل خود را بنویسید . مطلب بعد اینکه نزدیک بهار می شویم و بوی عطر عاشقی همه را گیج کرده ، اگر در این ایام حال خوشی پیدا کردید به یاد ما هم باشید و ما را هم مدنظر داشته باشید .

به هر حال به مطلب خود بپردازیم :

اگر با چاقوی معنا ، واژگان عشق را پاره پاره کنیم ، می شود :

((ع)) ...لاقه

((ش))...دید

((ق))...لبی.

{علاقه شدید قلبی}

داستان:

مردی بود که تمام روزگار خود را به مهربانی گذرانده بود وقتی مرد، همه می گفتند به بهشت رفته است ،آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رود . گرچه بهشت برای این مرد چندان مهم نبود اما،به هر حال به بهشت می رود .

روح مرد به دوراهی بهشت و جهنم رسید ، دربان نگاهی به لیست کرد و چون اسم مرد را در لیست بهشتیان ندید او را به جهنم فرستاد ، زیرا جهنم هیچ لیستی نداشت نه دعوت نامه یا کارت شناسائی ، اما ورود به بهشت مکافاتی داشت و راحت نبود ، باری ، چند روز گذشت و ابلیس با ناراحتی و خشم به دروازه بهشت رفت و گریبان مسئول مربوطه را گرفت و گفت: ( این کار شما تروریسم خالص است !)

مسئول مربوطه با حیرت از شیطان دلیل خشم او را پرسید و شیطان با خشم گفت: آن مرد را به جهنم فرستادی و از زمانی که آمده کارزندگی ما را به هم زده . از وقتی که رسیده، به حرف های دیگران گوش می دهد ، در چشم هایشان نگاه می کند و به درد و دل شان می رسد و با عشق انان را می بوسد . حالا همه در دوزخ دارند با هم گفتگو می کنند ، همدیگر را در اغوش می کشند و می بوسند ، آخه ! دوزخ جای این کار های نیست ! لطفا این مرد را پس بگیرید !

دقت کنید :با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف در دوزخ افتادی ، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند !

عشق را در دلت نگاه دار، زندگی بدون عشق همچون باغ بدون آفتاب است که گلها در آن مرده اند !

(مولانا) می فرمایند :

گرچه من خود زعدم دلخوش و خندان زادم

                                                        عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

از (ابوسعید) پرسیدند : از خلق به حق چند راه وجو دارد ؟ گفت: (هزاران راه بیشتر است! اما هیچ راهی به حق نزدیک تر و بهتر و سبکتر از آن نیست که ، راحتی به دل انسانی رسانی !)

دقت کنید :عشق ، رسیدن به درکی چنان کامل است که خود را پاره ای از دیگری بدانی او را بپذیری آن گونه  که هست و نه به گونه ای که تو می خواهی عشق سرچشمه ی پیوند است .

داستان:

خبر نگاری در تعقیب (آلبرکامو){نویسنده الجزایری مقیم  فرانسو} بود تا از آخرین نوشته ها و آثار او با خبر شود و بالاخره آلبرکامو را در تریایی در پاریس ملاقات کرد و در اولین سوالش از او پرسید : اگربه شما بگویند که لازم است کتابی در باره جامعه بنویسید آن را می پذیرید؟ و یا با آن مخالفت می کنید ؟

آلبرکامو پاسخ داد: البته که قبول می کنم این کتاب صد صفحه خواهد داشت که نود و نه صفحه ان سفید است و هیچ چیز در آن صفحات نوشته نمی شود . اما در پایان صدمین صفحه می نویسم :(( تنها وظیفه انسان عشق ورزیدن است ! عشق ورزیدن !))

اما در کل باید گفت که: عشق را از عشقه گرفته اند ! و عشقه آن گیاهی است که در باغ پدید می آید در بن درخت . اول ریشه در زمین سخت کند ، سپس سر بر آورد و خود را در درخت پیچد و همچنان می رود تا جمله ی درخت را فراگیرد . و چنان شکنجد کند درخت را که نم در آن ناند . و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد، به تاراج می برد ، تا انگاه که درخت خشک شود . و همچنان است در عالم انسانیت ، که خلاصه ی موجودات است !

ما می توانیم عشق را غالبهای مختلف ببینیم مانند :

اثر یک هنرمند ، ایثار یک شهید ، عزم یک رهبر ، محبت والدین ، گرفتن دست کودکی و عبور دادنش از خیابان و هر عمل مهربانانه و آمیخته به عشق نور و قدرت بیشتری به حقیقت خدا در جهان می بخشد . عمل کردن به عشق در واقعیت فیزیکی و با آن زیستن پاسخ به ندای خدای درون است !

می خواهم به این داستان با کمال دقت و حتی کلمه به کلمه دقت کنید و چندین بار بخوانید تا در ذهن خود ملکه کنید و تاثیر ان را ببینید : روزی جوانی ثروتمند  نزد یک عارف بزرگ آمد و از او پرسید : عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیکویی داشته باشم . عارف مرد جوان را به کنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می بینی؟ مرد گفت: آدم ها یی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد . سپس عارف اینه بزرگی به او نشان داد و گفت : اکنون چه می بینی؟ مرد گفت: فقط خودم را می بینم .عارف گفت: اکنون دیگران را نمی توانی ببینی ! آینه و شیشه هر دو از یک ماده اولیه تهیه شده اند ، اما آینه یک لایه نازک از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمی بینی خوب فکر کن ! وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند ، اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود ، تنها خودش را می بیند .

اکنون دقت کن :تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلوی چشم هایت برداری ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست شان بداری . آن گاه ، خواهی دانست که ((عشق یعنی ، دوست داشتن دیگران !))

اما باید بدانیم ! برای عاشقی باید اول طلب نماییم و همچون عطار ، کفش های مکاشفه را به پا کنیم و هفت شهر عشق را بگردیم تا بفهمیم که این هفت مرحله : طلب،عشق،معرفت،توحید،استغناء ، حیرت و فنا چیست؟

پس بهترین مدرس ما در عالم وجود طبیعت است همانگونه که شما دوستان اشاره کردید ما باید عشق را خورشید که این گونه مشتاق و بی شکیب گرمای خود را به هستی می بخشد و گل سرخ که همه هستیش را در اوج جوانی نثار پروانه می کند از دریا که این گونه بی تاب و مستمر ، بوسه بر ساحل می زند و ماه که نجیب و آرام ،نور خویش را چراغ راه شب گمشدگان می کند .

کودکی عشق (مهربانی) است . وقتی ما ، عشق ورزیدن و در نهایت عاشق شدن را از طبیعت اموختیم و توحید نگری در نگاه ما شکل گرفت ، آنگاه همه مخلوقات خدا را عاشقانه دوست می داریم و با نگاهی مشتاق به انان می نگریم .............

این بحث را نمی توانم این بار جمع کنم در خواست دارم از شما سروران یار کنید چرا که این بحث بسیار گسترده است یاری کنید و بگوید از عشق تا بیشتر و بهتر بنویسم منتظر ، منتظر حضور سبز شما .

ما را دعا کنید خیلی محتاج دعای شما خوبان هستیم .

                                                                                               یاعلی    

+   معصومی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir