ساده گفتن

ساده گفتن

 

هوالحق

سلام

بسيار بايد زحمت بکشيم تا يکی را بيابيم تا کشکولش پر باشد  ولی چه بسيار خوب چهره هايی که باکشکولهای خالی به دنبال مريدان دانايی مثل شما ميگردند .

پس مراقب خويش باشيم تا ما بدام عنکبوتان با تارهايی شبيهه کشکول نيفتيم.

ياعلی

+   معصومی ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

سلام

شکوه بر کدام دادگر بايد ببرم؟

ياعلی

 

 

+   معصومی ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

 هوالحق

سلام

چو ايران نباشد تن من مباد.

عيد بزرگ صده مبارک باد

اين نامه را که در زير خواهم نوشت نامه يزدگرد سوم درجواب به نامه عمر بن خطاب است اين بامطالب ديگر من فرق دارد ولی چون ايرانی هستم وامروز(جمعه)عيد بزرگی است  بايد اين تکليف را انجام ميدادم واگر شماهم فکرميکنيد بايد ديگران هم بخوانند .به هروسيله که ميتوانيد برای ديگران بفرستيد يادر وبلاگ خود قراردهيد .

يزد گرد سوم شاهنشاه ايران چنين پاسخ ميدهد:

***بنام اهورا مزدا آفريننده خرد وجان***

از سوی شاهنشاه ايران يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان:تودراين نامه ماايرانيان را به سوی خدای خود ميخواندوازروی نادانی وبيابان نشينی خود بی آنکه بدانيد ماکيستيم وچه می پرستيم ميخواهيد که خداپرست شويم؟

شگفتا که تو درپايه خليفه عرب نشسته يی ولی آگاهيهای توازيکعرب بيابان نشين فراتر نمی رود.به من پيشنهاد ميکنی که خدا پرست شوم.ای مردک هزاران سالست که آرياييان دراين سرزمينفرهنگ وهنر يکتا پرست می باشندوروزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند.هنگامی که ما پايه های مردمی ونيکوورزی ومهربانی رادرسراسرجهان می ريختيم وپرچم پندارنيک گفتارنيک وکردارنيک رادر دست داشتيم توونياکانت دربيابانها می گشتيدوماروسوسمارمی خورديدودختران بيگناهتان رازنده به گور می کرديد.

تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسندوسنگدلانه انها راازدم تيغ می گذرانندوزنانراازارمی دهند ودختران رازنده بگور می کنندوبه کاروانهامی تازندوبه راهزنی وکشتاروربودن زن وهمسرمردم دست می زنندچگونه ماراکه ازهمه اين زشتيهابيزاريم می خواهند آموزش خداپرستی بدهند؟

به من می گوی از آتش پرستی دست بردارم وخداپرست شوم؟مامردم ايران خدارادر روشنايی ميبينيم.فروغ روشنايی تابناک وگرمای خورشيدی آتش در دل وروانما جان می بخشد وگرمی دلپذير آنها دلهاوروانهای مارابه يکديگر نزديک می کنندتامردم دوست مهربان مردم دار نيکخواه باشيم وردای وگذشت راپيشه سازيم وپرتو يزدانی رادر دلهای خود هماره زنده نگهداريم.

خدای ما اهورا مزدا بزرگ است وشگفت انگيز است که تازه شما اوراخواسته ايد نام الله واکبر رابرای او برگزيده ايد و او را به اين نام صدا ميکنيد ولی ماباشما يکسان نيستيم زيرا مابه نام اهورامزدا مهرورزی ونيکی وخوبی وگذشت می کنيم وبه درماندگان وسيه روزان ياری می رسانيم وشما به نام خدای آفريده خودتان دست به کشتار وبدبختی آفرينی وسيه روزی ديگران می زنيد.

چه کسی دراين ميان تبهکاراست ؟ خدای شما که فرمان کشتاروتاراج ونابودی رامی دهد؟يا شما که به نام او چنين می کنيد؟

شماازدل بيابانهايسوزان که همه روزگارتان را به ددمنشی وبيابان گردی گذرانده ايد برخاسته ايد وباشمشير ولشکرکشی ميخواهيد آموزش خداپرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرندوفرهنگ ودانش وهنر را همچون پشتوانه نيرومندی دردست دارند؟شما به نام خدا به اين لشکريان اسلام جزويرانی وتاراج وکشتار چه آموخته ايدکه می خواهيد ديگران را هم به سوی خودتان بکشيد؟

امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران باگذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار اهورامزدابوده از ارتش تازيان شکست خورده اند ومردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی بانام تازی بپذيرند وبپرستند ودر روز پنج بار به زبان تازی برايش نماز بگذارند.

به تو سفارش ميکنم به دل همان بيابانهای سوزان پرسوسمار خويش برگرد ومشتی تازی بيابان گرد وسنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار رهامکن واز کشتار مردم وتاراج دارايی آنان وربودن همسران ودخترانشان به نام الله واکبر خودداری نما ودست ازاين زشتکاری ها وتبهکاريها بکش.

آرياييان مردمی باگذشت مهربان ونيک انديشند.هرجارفته اندتخم نيکی ودوستی ودرستی پاشيده اند.ازاين روازکيفردادن شمابرای نابکاريهای تو وتازيان چشم خواهندپوشيد.

شمادرهمان بيابان بمانيدوبه شهرهانزديک نشويدکه باورتان بسيارهراسناک ورفتارتان ددمنشانه است.

پايدار  سبز موفق باشيد

ياعلی

 

+   معصومی ; ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

 

+   معصومی ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

سلام

سلسليه موی دوست حلقيه دام بلاست

                              هرکه درين حلقه نيست فارق از اين ماجراست

    گربز نندم به تيغ در نظرش بی دريغ

                                     ديدن او يک نظر صد چو منش خون بهاست

 

بچه توی حياط با توپ بازی ميکند مادرش دادميزند بس کن ميزنی شيشه را

ميشکنی نکن  ميزنی ظرفهای کنار حوض را ميرزی حياط جای توپ بازی

نيست ولی او گوشش به اين حرفها نيست وهربار با ضربه ای محکمتر توپ را

 به ديوار ميزند مادر ميگويد نکن پسر جان برو تو کوچه ولی کو گوش شنوا

مادر ميگويد اگر بابات بياد ميگم بهش طاقتم سر شد بسه بچه من ديگه

خسته شدم بزار بابات شب بياد من ميدونم وتو..... نفهميد که توپ به کجای

پاش خورد که يک هو صدای شکستن شيشه سکوتی را بدنبال آورد وبعد

صدای بهم خوردن در کوچه مادرش فرياد زد کار خودت رو کردی حالا در رو

شب من ميدونم وتو صبر کن يواش مياد تو حياط ميخزه تو اطاق در کيفش رو

باز ميکنه شروع ميکنه نوشتن مشقاشو صدای در خانه تمام وجودش را

بلرزه در مياره مادرش ميره جلو بابا خسته شدم اين ديگه حرف گوش نميکنه

 هرچی من ميگم اصلا انگار نه انگار ماهم آدميم تو اين خونه تو حياط يک

وجبی توپ بازی ميکنه اخرشم زد شيشه اطاق را شکوند . باباش بدون حرف

 مياد تو اطاق در اطاق را ميبنده بچه ميخزه کوشه اطاق داره ميلرزه شروع

 ميکنه به التماس بابا غلط کردم دفعه اخرم بخدا ديگه توپ بازی نميکنم بابا

يک بار ديگه اگر توپ بازی کردم بکشم بابا غلط کردم مرد کمربندش را باز

ميکنه زن مياد پشت در دادميزنه دروباز کن ببخشدش دفعه آخرشه اشتباه

کرد اقا مرد کمربندش را میپيچد دور دستش بچه التماس ميکنه بابا ببخشيد

 اشتباه کردم غلط کردم دفعه آخرمه زن ميکوبد به در باز کن ببخشدش

ببخش رحم کن ببخش اشتباه کرد مرد مياد جلوتر بچه باز التماس ميکنه يک

هو میپرد توی بغل باباش بابا را بغل ميکنه بابا اشتباه کردم ببخش شروع

ميکنه بوس کردن دست بابا پای بابا را بوس ميکنه بابا ببخش ببخش مرد

دستش سست ميشه با هر بوسه بچه کمر بند تو دستش شل تر ميشه

بچه صورت بابا را ماچ ميکنه بابا ببخش اشتباه کردم ......

 

ای خدا حکايت ما هم مثل همون بچه است ما زديم شيشه عمر خودمونو

 شکونديم تو ببخش اين امانتی بود پيش ما ما زديم امانتی که تو داده بودی

به ما را شکونديم تو ببخش تو رحيمی پس رحم کن تو خوبی تو بزرگی تو

هرکاری که بخواهی ميتونی بکنی ما ضعيفيم تو ببخش ما بلد نيستيم تو

يادمان بده تو رحيمی .....

 

ياعلی

 

 

+   معصومی ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

 

سلام

 

دارم خفه ميشم دردم را به کی ميتوانم بگويم دارم ميميرم اما ديگه کسی را

نميبينم مشت ولگد او در بيايم که دوباره ليز خوردم وبا صورت به پاشوره

خوردم او ميزد وفحش ميداد فرار کردم رفتم توی کوچه ديدم از صدای او

همسايه ها را پشت در ما اورده آنها نيز ميخنديدن کريه ميکردم ودر کوچه ها

ميدويدم تا رسيدم به کوچه تاريکی و آنجا ايستادم سرم را رو به آسمان کردم

 خواستم شکايتش را بخدا بکنم به يک بار تمام وجودم لرزيد ونوری را در

آسمان ديدم نفهميدم چند ساعت گذشت خيلی چيزها به قلبم سرازير شد

آمدم خانه رفتم به اتاقش ترسيد افتادم به روی پايش ودستهايش راستی

کسی هست تا بفرياد ما برسد؟

 

چرا اينجوری بايد بشود ياعلی گفتيم که از قيد وبند رها شويم چرا باز

ديکتاتوری بازم منم ؟

 

تا بحال شده که از کسی بدتان بيايد ومجبور باشيد با او يک جا کار بکنيد يا

زندگی؟

 

شما ملاکی داريد برای خودتان وبه ارزشهای خود پايبند ولی اگر کسی به

انچه که شما برای خود ساخته ايد با چشم تمسخر ويا بدبينی نگاه کند وبرای

ديگران به تصوير بکشد شما چه حالی داريد .

 

يکی از دوستان ميگفت من درجوانی با مادر زنم يک جا زندگی ميکردم او

اوايل زندگی به من خيلی توهين ميکرد ابتدا ساده وبا کنايه من هم بی توجه

 آرام آرام بيشتر شد تا جايی که رسيد به فحاشی او ميگفت من خيلی تنگ

دست بودم ومخارج زندگی را بسيار به سختی تامين ميکردم واو دست روی

همين موضوع ميگذاشت من ميخواستم نماز شب بخوانم ميگفت نميخواد

نماز شب بخوانی صبح زودتر برو سرکار تا زنت جوراب وصله شده نپوشد

ميخواستم دعای کميل بخوانم ميگفت شب جمعه کاسبی گداهای سر گذر

خوب است برو سر گذر تا شايد رهگذران دلشان بسوزد و قرانی به تو بدهند

تو بتوانی حوله حمامی بخری وبا شمد آب بدنت را بعد از حمام خشک نکنی

 کار تا آنجا کشيد که من شبها دور از چشم زنم گريه ميکردم وزنم از خجالت

فقط از من معذرت خواهی ميکرد او ميدانست من توان پرداخت اجاره خانه

ندارم وپدر ومادرم نيز سر بار خواهر کوچکترم هستند ومن کسی را ندارم يک

روز به استادم  شکايت او را کردم استادم گفت خداوند او را برای امتحان تو

قرار داده تا تامل تو را ببيند حال نوبت تو هست هروقت خواستی راحت شوی

 از خدا بخواه دوست من گفت من به يک بار يادم آمد که در اين چند سال يک

بار از خدا نخواستم وشکايتی به خدا نبردم برای خودم سوال شد چرا به اين

موضوع تا بحال فکر نکرده بودم باری من تاملم زياد شد وزخم زبانهای او برايم

 قابل تامل تر شد تا شبی از دکان به خانه امدم سر حوض مشغول شستن

دستهايم بودم باز امد وشروع کرد به فحاشی که تو پول اب نميدهی ميراب

هم مجانی اب حوض را پر نميکند دستت را همان سر گذر بشور همينقدر که

 زن وبچه هايت از اين اب استفاده ميکنن بس است من مثل هميشه گفتم

 چشم وخواستم بلند شوم که با دست کوبيد پشت گردن من ومن با سر

رفتم توی حوض اب خواستم بلند شوم که با لگد به کمرم کوبيد صدای گريه

دخترم را شنيدم بلند شدم او زن سنگين وزنی بود ومن هم لاغر جسته بودم

خواستم از زير را بوسيدم او شروع کرد به زدن من وفحاشی  ولی برای من

خيلی راحت بود گوش کردن به حرفهای او چون او نخواسته دربهای معرفت را

به روی من باز کرده بود از فردای آن روز کار من بيشتر شد ودرهای سعادت

 به روی من باز شدن هر روز بهتر از روز ديگر او در آخر عمرش با ما زندگی

ميکرد ومن تا ميتوانستم به او خدمت ميکردم من خودم را مديون او

ميدانستم .

 

واما ما هم ميتوانيم اينگونه باشيم؟

 

خيلی سخته اما بنظر شما غير ممکنه؟

 

اگر ما بدانيم کسی که دارد پشت سرما غيبت ميکند دارد گناهان ما را پاک

 ميکند باز از او دلگير ميشويم؟

 

اگر بدانيم کسی که دارد با ما ميجنگد ميخواهد ما را بخدا نزديک تر بکند باز از

او دلگير ميشويم؟

 

من خيلی دوست دارم مثل دوستم باشم اما خيلی مشکله شما چطور؟

 

 

ياعلی

 

+   معصومی ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

 هوالحق

سلام

يکی از دوستان از سفر حج آمده بود رفتيم ديدنش پرسيديم چه خبر بود گفت هيچ گفتيم يعنی چی هيچ گفت هيچ بود هيچ خيلی پکر شديم يک روز دونفر داشتيم ميرفتيم شمال تو راه از او پرسيدم چرا وقتی از مکه آمدی گفتی اونجا هيچی نبود مگه کعبه حرم پيغمبر گفت بخدا قسم همه انچه که آنجا ديدم تو ی تهران هم ديده بودم تازگی نداشت اما به رنگی ديگر بود ما خودرا رها کرديم وبه دنباد ديگر هستيم هرچه هست در خود ما هست وبيرون هيچ است هيچ گفتم آقا جون ما بايد چه کار کنيم تا بتوانيم هيچ را درک کنيم گفت هيچ گفتم آقا ما را نپيچون ساده بگو گفت بابا هيچ کار همين هيچ کار نکردن دنيايی کار هست اگر بفهميم .

راستی ميتونيم هيچ کاری نکنيم؟

خيلی سخته وقتی فکر ميکنيم  . نه؟

پايدار سبز موفق باشيد

ياعلی

 

+   معصومی ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

سلام

همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن

                                همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

زمدينه تا کعبه سروپابرهنه رفتن

                                دو لب از برای لبيک به وظيفه باز کردن

به مساجد ومعابد همه اعتکاف کردن

                                زملاهی ومناهی همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن بخدای راز گفتن

                                زوجود بی نيازش طلب نياز کردن

به خدا که هيچکس را ثمر آنقدر نباشد

                                که به روی نا اميدی در بسته باز کردن

 

ياعلی

+   معصومی ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

سلام

ليلا منتظرتم خيلی به تو احتياج دارم دستم را بگير منتظرتم .

منتظر نوازشت هنگامی که سرم را روی زانوهايت ميگزارم.

منتظر شنيدن ضربان قلبت هستم وقتی که دستهايت را ميفشارم.

منتظر ديدن گونه های سرخت هستم زمانی که به چشمانم خيره ميشوم.

منتظر شنيدن نفسهايت هستم زمانی که لبانم را به گونه هايت ميچسبانم.

منتظر نوازش دستهای گرمت هستم تا مرا باز آرام کنی.

منتظر تو مينشينم در نيمه های شب

منتظرت مينشينم هنگام سحر

منتظرت هستم تا آخر عمر

اما جفا نکن وبيا زودتر خسته شدم

 

بيا مرا با خود ببر به سرزمين آرزوها

مرا نيز قربانی کن وهمانگونه که خود گفتی خون بهايم را بده

خون بهايم ديدار روی تو هست ليلای من

ليلای مجنونها ليلای من

تو خدايی ميکنی برای خوبانت

تو خدايی ميکنی برای دشمنانت

اما مرا مرگ بده چون نميخواهم بمانم مرا بکش

فريادم خواسته ام ديدار تو هست وميدانم بدون مردن نميتوانم ببينم ترا

ما را کاری نيست در اين جهان پس ما را بخوان بسوی خودت

ياعلی 

ما نتوانستيم برای بعضی دوستان جواب بدهيم فکرکنم پرشين مورد پيدا کرده ببخشيد مارا

+   معصومی ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

 

سلام

توی ماشين بسمت خانه ميرفتم مثل هميشه يکی از مسافرا شروع کرد ای بابا شورشو در آوردن اين چه مملکتيه اين همه ماشين توليد ميشه فکری به حال ترافيک نميکنن ...... آقای که پيش من نشسته بود گفت من تو يک اداره مشغولم صبح که ميرم چهار نفر هستيم توی اطاق ولی ماها به اندازه نصف آدم هم برای شرکت کار نميکنيم چون پول نميدن ماهم به اندازه حقوقی که ميگيريم کار ميکنيم ..... از ماشين که پياده شدم ۲۰۰تومان دادم راننده گذاشت تو دخلش من روم نيومد حرف بزنم اما يکی از مسافرها  گفت آقا ۱۷۵ تومان ميشه راننده گفت پول خرد ندارم وديگران هم به احترام چند کلمه حرفی که تو راه زده بوديم پول دادن ورفتن اما از قيافه همه مشخص بود نا رازی هستن  رفتم بطرف خانه اما تو فکر بودم چرا بدون اينکه بفهميم پول حرام وارد زندگی ميکنيم وآمدم مطلب ديشب را نوشتم استاد عزيزم گفتن الان اين حرفا قديمی شده من ديشب اين داستان تو مغزم بود اما به امر استادم اتفاقاتی که می افتد که باعث بوجود امدن يک چنين افکاری ميشود را برای شما بازگو ميکنم شايدم همين ديشب بايد ميگفتم ولی خواستم با کنايه بگم تاهمه شما که يک همچين چيزهايی را در ذهن داريد بفکر فرو برويد .

اما باز اين استاد فرمودند که  از پايه بايد شروع کرد بازهم به چشم ما منتظر راهنمايی های شما هستيم  شما بفرماييد ما اجرا کنيم ما ميخواهيم اين وبلاگ پرشود از راهنمايی های شما تا با راهنمايی های که شما بزرگان ميکنيد شايد ما هم بتوانيم خوب باشيم ميگويند که دوست خوب آيينه دوست هست وهرکس يک کلام بيامزد مرا بنده خود کرده است ومن متشکر ميشم که اگر تشريف می آوريد راهنمايی کنيد خواهش ميکنم راهنمايی کنيد .

ياعلی

 

 

+   معصومی ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir