ساده گفتن

ساده گفتن

 

 

هوالحق 

سلام

يک روز يک مردی از بيابانی ميگذشت به ديری رسيد ديد آنجا مردانی جمع هستند از دراويش بودن هنگام ظهر بود نماز خواند با آن جمع وسفره پهن شد وشروع کردند به خوردن نهار مقداری که گذشت به يک بار انگشت اشاره دست راست همه آنها خونی شد وهمه دستهای خود را بستند مرد هراسان شد واز بزرگ آنها اين حال را جويا شد او گفت ما چهل نفر هستيم ولی الان سی و نه نفر ويک نفر از ما در بيابان مشغول جمع کردن خار برای سوخت است وهر روز يکی از ما اين کار را ميکند او که در بيابان هست دستش را خار بريد واز انگشتش خون جاری شد وبرای همين دستهای ما نيز اينگونه شد چهل تن يکی ويکی چهل تن يعنی ميشود که ما هم اينگونه شويم؟ پرسيد شما چه کاری کرديد که به اين مقام رسيديد گفت نان حلال خورديم پرسيد يعنی به همين سادگی گفت آری اما نه ساده يک روز صبح نماز صبح همگی خواب مانديم  به دنبال علت رفتيم از قصاب پرسيديم اين گوسفندی که ديروز گوشتش را به ما دادی چگونه کشتی گفت حالا از نانوا پرسيديم نان ديروز وخمير وآرد آن نجس نبود گفت نه من حتی با وضو خمير ميگيرم ومواضبت ميکنم تا نانم پاک باشد از بقال جويايی حبوبات شديم او نيز ازحلال بودن اجناس خود خبر ميداد ما يک روز ماست وروز ديگر سبزی ميخورديم آن روز نوبت به سبزی بود به دکان سبزی فروش رفتيم از او جويا شديم او نيز همان را گفت داشتيم نا اميد برميگشتيم که کودکی را ديديم که با چرخ دستی خود سبزيهارا ازباغ به دکان آن مرد می آورداز او پرسيديم او ترسيد به او مقداری پول داديم وبا آرامی وبه زبان کودکان با او حرف زديم وفهمانديم قصد ما آزار اونيست واو به زبان امد که ما هرروزصبح برای آوردن سبزی به باغات بيرون شهر ميرويم وموقع برگشت هرکدام از ما سعی در زود آمدن دارد وبا هم مسابقه ميگذلريم ديروز چرخی که جلوی من بود در چاله ای افتاد ودسته سبزی ای از چرخش افتاد من سبزی را برداشتم وروی سبزی های خودم انداختم . وهمان يک دسته سبزی باعث شد ما نماز خود را از دست داديم پس برادر بدان لقمه حلال کسبش ساده نيست آنگونه که تو فکر ميکنی.

اما بچه ها ببينيد پدر ومادر ما چقدر سعی کردن که نان حلال برای ما تهيه کنند چون همان نان حلال است که جلوی خيلی از کارهای ما را ميگيرد وخيلی وقتها باعث نجات ما از شر بلايا ميشود بدون آنکه ما بدانيم مثلا اگر ما بخواهيم کار خلافی بکنيم مثلا دزدی نميتوانيم دستهايمان ميلرزد رنگمان میپرد اين نان حلال است که جلوی ما را ميگيرد اما اگر از ابتدا حرام خورده بوديم يک عادت ميشد برای ما شايد در مواقعی نا خواسته وبه اجبار کار خلافی بکنيم اما پشيمانی آن خيلی زياد است وهمين نشان از لقمه حلال دارد .سر شما را درد اوردم زياد گفتم اما از شما خواهش ميکنم ما را راهنمايی کنيد تا بتوانيم با درست کردن ويک دست کردن خودمان بتوانيم مثل شما خوبان عاشق شويم منتظر راهنماييهای شما هستيم .

 

ياعلی

 

+   معصومی ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۳٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

سلام

ميخوام اين بارم درد دل کنم اين دوتا نوشته را نا ديده بگيريد تو ی اين وبلاگ چون نميخوام ساده بگم حرف زدن ساده مشکله برای همين مطلب ميخوام از دل بگم بازم امروز مطلبی پيش آمد برای شما باز گو خواهيم کرد واما مطلب:
پرسيدم از دوستی که تو مرا خبر بده از خدای تعالی آيا او را ديده ای در هنگام عبادت او فرمود: من آنچنان نميباشم که عبادت کنم کسی را که نديده باشم!

پس اگر نبينمت ديگر نمی پرستمت ديگر دوستت نخواهم داشت تورا بايد من ببينم !من تو را نديدم؟ من تو را نبوسيدم؟ من تو را در آغوشم نفشوردم؟ نه باور کن نه چون هرگز من نميتواند تو را ببيند اين ما هستيم که تو را ميبينيم ميگويند منصور حلاج به هنگام ذکر در حلقه فرياد زد منم خدا هنگامی که از حالت جذبه خارج شد مريدان به او گفتند که دم می دادی ان الحق منصور آشفته شد وفرياد زد که ما کفر نگوييم دگربار چنين شد وبار دگر منصور فرياد بر آورد که منم خدا اينبار مريدان به او تذکر دادند واما منصور بگفت که راست است اين گفتار ومنم خدا آيا بغير از من کسی خدا هست؟ اين کلام منصور اورا تا به چوبه دار ببرد وزبان او رگهای پشت پا ودستان او را قطع کردند منصور هنگامی که از دهانش خون ميچکيد با خون وضو ساخت و دو رکعت نماز خواند وگفته اند بزرگان اهل طريق که نماز عشق دو رکعت است و وضويش خون است والا خون جايز نباشد اما کوته انديشان خون منصور را نجس خواندند واو را مرتد واما ميگويند که خون عاشق حلال است وپاک به هنگام موسم حج بنگر به حاجيان بدور خانه ای سنگی ميگردند وبه خانه سنگی رکوع وسجود ميکنند واما اگر اين خانه را از ميان برداری حاجی به چه کسی سجده ورکوع ميکند به خود همه به ديگری وسر اين معنا همين است که همديگر را دوست بداريد به همديگر احترام بگذاريد وهم سجده ورکوع کنيد همه خدا هستند وخدا همه اگر بدانيم کودکی با کفشهای پاره پيرزنی با چادر خاکی وپير مردی با کمری خميده خدای ماست با او چگونه برخورد خواهيم کرد ؟ واما ميفرمايد:پس اعراض کن ای رسول از آنکس که از ياد ما روی گردانيد ه است وغير از پست ترين زندگانی را نخواسته است. اينست آخرين درجه بلوغ ايشان ازعلم ودانش. آنها کسی را نميبينند بغير از خودشان وخود را خدای خويش نه خويش  ميشناسند ونه خدا را واما آنکه خدارا همه وخود را خدا ميداند بهترينمردم است .خواستم از شيخ حسن خرقانی بگويم اما باشد تا فرصتی ديگر .

پس تو هوی عشق مرا نخواهی پيدا نمود ماداميکه فانی درمن نشده باشی وفانی نشده ای ماداميکه صورت من به تو نظر نيفکنده است.

ياعلی

(اميد وارم کسل نشده باشی اين بار هم ما را ببخشيد )

+   معصومی ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

 هوالحق

سلام

ميگن قطره آب خود بخود خيلی بی بنياد است و هيچ چيزی را نميتوان بر روی آب بنا نهاد اما ساختمان بدون آب هيچ است يا ساده تر بگم عنکبوت را ديده ای چقدر زحمت ميکشد تا دامی درست کند برای گرفتار کردن طعمه ومگسی يا پشه ای می آيد ودر اين دام می افتد واما اين دام چقدر بی بنياد است چقدر ضعيف وسست است بايد دميدن نفس انسان خراب ميشود وبعضی مواقع همين دام باعث مرگ عنکبوت ميشود فکر کن به اين موجود بعضی ها نه بيشتر افراد دام پهن ميکنن برای ديگران تا خود را ارضا کنند مثلاُ برای اينکه خود حب رياست دارن يا برای برای اينکه مال اندوزی کنن يا از عقل ومعرفت کسی بهره ببرن اما غافل از اين که اين دامها مثل همان دام عنکبوت است شايد مگسی بگيری يا پشه ای بدام تو بيافتد اما عاقبت چه خواهد شد؟ حيف حيف بقول  حافظ که ميفرمايد:

با مدعی مگوييد اسرار عشق ومستی

                              تا بی خبر بميرد در درد خود پرست

من ميخواهم حرف دل رابزنم اما نه ساده ببخشيد چند کلام حرف دل اما نه ساده برای اهل دل ميگم .

اين دسته وگروه می پندارند کارهای خوبی انجام ميدهند واعمالشان رنگ زيبايی وصبغه حسنه دارد. وبنابراين اصلاُ دنبال معالجه امراض نفسانی خود نمی روند چرا که خود را صحيح المزاج ومعتدل النفس ميدانند.وهمينطور در اين مرض مهلک باقی می مانند تا می ميرند.وگرنه اول مرحله مداوا ودرمان هردرد علم واطلاع بر آن درد می باشد.واما تمام کسانيکه در عالم وجود موجوديت دارند دنبال صيد ی می گردند . وفقط وفقط وباز فقط اختلاف وتفاوت ميان ايشان در کيفيت دامهايی است که می گسترند وشبکاتی است که در آن صيدشان را گرفتار می کنند.

واما عنکبوت او با اين خانه وآشيانه کار خلافی را مرتکب نشده است طبق سازمان تکوينی و وجودی وغرائز حياتی خود بدين عمل دست می آزد اين حيوان حيوان معصوم است واز حيطه وظيفه وسرشت خود تعدی وتجاوز ننموده است.اما ما انسانها که هيچگونه وظيفه ای نداريم ونه اينکه برای رزق خود دام پهن نميکنيم ما چرا؟ ما چرا؟

حيف نيست اين دو روز را اينگونه ميگزرانيم همين ديروز بود که رفتيم مدرسه کلاس اول وهمين روز بود که دیپلم به دست تو صف خدمت بوديم برای تقسيم شدن وهمين روز بود برای تز دادن دعوت از دوست وآشنا کرديم که بياييد ببينيد من چه کردم وهمين شب است که بدرود گوييم وبگزاريم اين زمين را برای صاحبانش وبرويم در جايگاه خودمان وآن هنگام است که افسوس مدرسه خدمت دانشگاه وشهر خود را ميخوريم که چگونه وبی جهت همه را بهدر داديم بهدر داديم ارزش دارد ؟ کار خوب خوب است اما ما چه کار بايد بکنيم وظيفه ما چيست در اين دو روز زندگانی ياری کنيد مرا

ببخشيد چند کلمه حرف دل زدم ببخشيد دلگير بودم از دست اين همه صياد بايد به يکی ميگفتم شما از همه به من نزديک ترين پس کمک کنيد ما را

ياعلی

 

+   معصومی ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

سلام

بی سبب دل را مرنجان از قضا نتوان گريخت

                              نوش جان بايد نمود حق هرچه در پيمانه ريخت

يک از دوستان تلفن زد چند سال پيش البته که بلند شو بيا فلان بيمارستان مشکلی پيش آمده گفتم چی شده گفت هيچی يک نفر تو خيابان تصادف کرده بود رسوندم بيمارستان حالا خودم گرفتار شدم رفتم بيمارستان ديدم بردنش کلانتری يوسف آباد رفتم کلانتری گفتن بازداشته تا فردا ببريمش دادگاه گفتم سندی چيزی گفتن تا دادگاه نره وقاضی ننويسه راهی نيست .رفتم پيشش گفت :‌سعی کن خانه ما کسی نفهمه گفتم چی شد گفت داشتم از سر کار برميگشتم ديدم چند نفر دور يک مجروح جمع شدن خيلی حالش بعد بود بهوش بود گفتم بزاريدش تو ماشين من ميبريمش بيمارستان تو راه از حال رفت بعد تا رسيديم بيمارستان ديدم يک مامور با دستبند بالا سرمه شايد يک ربع نشد بعد هر چی ايستاديم مجروح به حال نيامد گفت بايد بحال بياد بعد خلاصه من آن شب تا صبح دم کلانتر بودم صبح رفتيم دادسرا آن موقع بايد ميرفتيم پارک شهر دادگستری مرکزی خلاصه قاضی گفت تا بهوش آمدن مجروح ايشون مجرمه  وبايد ۵ميليون وصيقه بزاره ما آماده داشتيم خلاصه تا ساعت ۲بعد از ظهر طول کشيد گفتن فردا دوست ما رفت زندان قصر رفتم بيمارستان ببينم حال مجروح چطوره خودمو معرفی کردم آقا خانواده مجروح داشتن ما رو ميکشتن که ای بابا بايد ببرينش خارج بايد بهترين دکترا را بيارين ببريدش بيمارستان خصوصی خلاصه ما هر جوری بود خودمونو خلاص کرديم صبح دوستم را از زندان آزاد کرديم رفتيم بيمارستان ديديم ديروز بعد از رفتن من بهوش آمده وجريان را گفته که يک موتوری بهش زده وفرار کرده چند روز ما ميرفتيم دادگاه بعدم بيمارستان تا روزی که مامور دادگستری آمدورضايت مجروح را گرفت دوستم با اسرار پول بيمارستان را داد و چند روز بعد رفتيم منزل مجروح برای عيادت موقع آمدن برادرش به دوست من گفت حاج آقا اون موتوری دوست شما بود دوستم گفت نه گفت شما خيلی به داداش من ميرسيد شما يک جورايی عزاب وجدان داريد من ميدونم اما خدا جای حق نشسته شما داداش من را معلول کردين نصف تنش لمس شده خدا تقاص اونو از شما ودوست موتور سوارتون ميگيره من عصبی شدم داد زدم دوستم خنديد گفت شما راست ميگيد ما رو واون بنده خدارا ببخشيد اگرم بازم کمک خواستيد آدرس ما را داريد بفرماييد هرکمکی خواستيد ميکنيم داداش مجروح دوباره داد زد که خودت اعتراف ميکنی من پدر شما را در ميارم قاضی فلانی فاميل ماست رييس فلان جا فاميل خانم من هست من تو فلان اداره آشنا دارم بايد داداش من را ببريد خارج باز من خواستم حرف بزنم دوستم جلوی من را گرفت گفت بريم آمديم تو ماشين گفتم بابا اينا کی هستن دوستم گفت کار من برای خدا بود خدا دوست داره اينجوری باشه خوب منم بايد قبول کنم وگرنه که ما بنده نيستيم اون ميشکنه ما دل شادتر ميشيم چرا اين مطلب برای برادرم پيش نيامد چرا برای اونی که داره تو خيابان راه ميره نشد برای من پيش آمد پس من فرق دارم من اينجوری بايد امتحان بشم گفتم بابا تو ديونه ای من فکر کنم الان اگر يکی ديگه رو زمين افتاده باشه بازم ميبريش بيمارستان گفت به جون دخترم قسم اگر ۱۰ بار همين مطلب پيش بياد بازم من همين کار را ميکنم گفتم تو ديونه ای گفت خوب اونم ليلاست.....

راستی راستی ليلای ما هم اينجوری ناز ميکنه؟ اگر بکنه ما ناز ليلا را ميکشيم ؟

ياعلی

+   معصومی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

 

هوالحق 

سلام

 

يک روز استادی به شاگردش گفت اين پول را بگير و به قبرستان برو در آنجا مردی را ميبينی اين پول را به او بده شاگرد به گورستان شهر رفت يک روز سرد زمستانی باران می آمد ديد در گوشه ای پير مردی نشسته و تار خود را در بغل گرفته ودارد مينوازد اما بعلت پيری وکوک نبودن ساز صداهای ناهنجار می آمد او به گردش در قبرستان ادامه داد ولی بغير از آن پير مرد نوازنده کسی را نديد پيش او رفت وسلام کرد پير مرد سلام او را جواب داد شاگرد پرسيد پدر جان اينجا برای کی مينوازی پير مرد آهی کشيد وگفت من نوازنده چيره دستی بودم وسالهاست که خرج خود وخانواده ام را از اين راه بدست می آورم اما سالهاست که ديگر نميتوانم بنوازم من در جشنها وميهمانی ها مينواختم در عروسيها ولی از زمانی که ديگر نميتوانم خوب بنوازم کسی مرا دعوت نميکند من ساز خود را برميداشتم وهر کجا عروسی بود ميرفتم وبا زور وارد ميشدم ومينواختم صاحب  مجلس پولی از روی ترحم به من ميداد من برای کسانی در مجالس لهو ولهب مينواختم اما آنها نيز مرا ديگر دعوت نميکنن مدتی بود که پيش آنها ميرفتم وتا ميخواستم بنوازم آنها پولی به من ميدادند ومرا بيرون ميکردن مدتی است که ديگر از پول خبر ی نيست شبها تا دير وقت بيرون ميمانم تا بچه ها بخوابن وبعد ميروم خانه تا شرمنده آنها نشوم اما امروز که صبح زود از خانه بيرون می آمدم همسرم گفت ديگر هيچ در خانه نمانده اگر دست خالی بيايی راهی نداريم بجز مرگ چون با مرگ است که ديگر شرمنده بچها نمی شويم وبا مرگ است که ديگر غم گشنگی بچه ها را نداريم .من همه جا رفتم پيش همه اما دريغ از يک پول سياه ناگهان خود را در اين قبرستان ديدم ميان مردگان گشتم ساعتی گذشت وحضور خدا را احساس کردم گفتم به خدا امروز ميخواهم برای تو بنوازم يک عمر در مجالس برای مردم نواختم امروز برای تو ميزنم تا ببينم کرم تو را وشروع کردم به نواختن تا تو آمدی شاگرد کيسه پول را به پير مرد داد وگفت خداوند مزد تار زدن تو را فرستاد بوسيله من پس برو وتا عمر داری برای او بزن چون از همه بهتر است.

اما ما که داريم يک عمر برای خودمان برای نفسمان برای من بودنمان مينوازيم چرا يک بار برای خدا ننوازيم پس ما ميخواهيم ساز دلمان را امشب برای خدا کوک کنيم وبرای او بنوازيم شما چی؟

ياعلی

 

+   معصومی ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

 

سلام

 

يکی از دوستام تعريف ميکرد يک روز با چند تا از دوستا سوار يک مينی بوس

شديم بريم از يک شهر به شهر ديگه توی را يکی از دوستان که جلو نشسته

بود خواست پول کرايه را به راننده بده راننده پرسيد چند نفريد دوست ما

 شمارش کرد گفت نه نفر من شماردم ديدم ده نفريم راننده چون ديده بود ما

 باهم سوار شده بوديم از توی آيينه نگاهی کرد باز به دوست من گفت دوباره

 بشمار پدر جان باز شمارش کرد باز گفت نه نفر ما چون احترام ميگزاشتيم به

 اون دوستمون خجالت ميکشيديم بگيم بابا ده نفريم دوباره راننده گفت شما

 ده نفريد دوستم دوباره يک نگاهی کرد گفت نه ما ۹ نفر هستيم راننده گفت

 پدر جان چهار تا صندلی دونفری نشستن درسته دوست من گفت آره گفت

 خوب ۲نفر شما هستيد که جلو نشستيد خوب ميشه ده نفر دوست پير ما

يک نگاهی کرد به خودش مثل اينکه تازه خودش را ديده بود شرمنده شد

 وپول راننده را داد وقتی پياده شديم گفت من خودم را گم کرده بودم فکر

 کنم از نماز صبح تا وقتی که با راننده صحبت کردم گم شده بودم . راستی

 چقدر خوبه آدم خودی نبينه همه را  يکی ببينه خودی نباشه همه ما باشند

اين شخص آدم سادهی بود يک آهنگر خدا رحمتش بکنه من نديده بودمش

 ولی تعريفای زيادی شنيده بودم از او از يک خياط يا يک آشپز هم طعريفايی

 شنيدم وخواندم کسانی که خودی نميديدن فقط خدا را ميديدند مثل منصور

 حلاج ميدونيد اگر ما خودی نبينيم از غرور تکبر ومنيت هيچ چيزی باقی

 نخواهد ماند مثلا هيچ وقت نميگيم من ميخوام برم ميگيم ما ميريم ما

هستيم اين ما را هرکسی لياقت ندارد پيدا کند فقط کسانی لايق ميشن که

 ليلا دوست داشته باشه چون اونا کسانی هستند که با يک نظر خاک را کيميا

ميکنن يعنی کسانی که با يک حرف سبب به خود آمدن کسی ميشن وباعث

 ميشن که يک دزد وراهزن صاحب کمالات عقلی بشود يعنی جوهر وجود را

 در او بارور ميکنن اما خيلی سخته  من شايد اشخاصی را به اندازه انگشتان

 يک دست شايدم کمتر ديدم که از رياست وحب دنيا چشم پوشی کردن و

 نخواستن من باشن دنبال ما بودن پس  بريم خانه ليلا اينا شايد دستی به

 سر ما بکشه ما هم جوهر وظرف ما بودن را بدست بياريم زياد نگم وساده

 بگم شما ما را راهنمايی کنيد .

 

 

ياعلی

 

 

+   معصومی ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

 

سلام

 

خيلی دلم گرفته برای کسانی ناراحتم که حتی نميدونن کی هستن کسانی که حتی نميدونن چرا بدنيا آمدن کسانی که نميرن دنبال پاسخها وفقط بدنبال سوال هستن وخودشونو با اين پاسخها بيشتر گيج ميکنن کسانی که هميشه بدنبال ۷۰ هستن نه ۱۰۰ مثل خود من منم بعضی مواقع راه را اشتباه ميرم اما اين خود ليلا هست که گوش زد ميکند ودوباره راه را نشان ميدهد من ممنون او هستم من خودم از همون آدمهای هستم که گفتم هيچ گاه دنبال پاسخ نبودم وهميشه تا مقداری رفتم درست بشم باز راه را اشتباه رفتم واما او بوده که به من نشان داده يکی ازدوستام ميگفت  يک شب خواب ديدم که شيطان يک زنجير پاره دستش هست به او گفتم اين چيه شيطان گفت امروز داشتم فلانی را از راه بدر ميکردم وبه دنبال خودم ميکشيدم اما در وسط راه اين زنجير را پاره کرد ودوباره به راه راست رفت گفتم خوب وقتی منم ميخوام به راه تو بيام با همين زنجير منم ميکشی شيطان ميخنده وميگه نه تو را با يک نخ نازک بطرف خودم ميکشم اما من ميدونم شيطان برای کشيدن من احتياج به اون نخم نداره چون تا چشمک بزنه دنبالش ميرم اما اين لطف ليلای ماست که جلوی ما را ميگيرد وبا عناوين مختلف مارا هوشيار ميکند پس شکرش را سجا ميارم  وتشکر ميکنم از تمام وجود تشکر ميکنم وميدونم اين از دعای پدر ومادر ماست بخدا بجون خودش بچه ها اين الکی نيست که نميزاره ما به راه ديگی بريم اين همون دعای پدر ومادر ماست اين همون پولی هست که پدرای ما برای بزرگ کردن ما خرج کردن يعنی پول حلال پول زحمت کشی پولی که نه با دلالی واحتکار بلکه با زحمت بدست آوردن ما  اول بايد از پدر ومادرا تشکر کنيم بعد خدا چون اونا باعث اين شدن که عشق خدا در وجود ما تبلور کنه وعشق او بالاترين عشقها باشه

 

ياعلی

 

+   معصومی ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۱٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

 

سلام

صدای باريدن باران به روی شيروانی و صدای ناودان پوسيده رو به حيات حتی صدای دانه های باران که به شيشه پنجره ميخورد ميخواهد يک چيزی را بگوييد که من از تو دور هستم دارم دور ميشم  نميدونم چرا اين ساعت بيدار شدم ودارم اين نوشته هارا بر روی کاغذ مينويسم اما ميدانم هر وقت که از يادت قافل شدم باز اين تو بودی مرا هوشيار کردی  باران ميخواهد بگويد که شيشه ها را بايد شکست ديوارها را بايد خراب کرد پاره کرد پرده را گشود حجاب را تا بگيرم در بغل بفشارمت بازوهايم را حلقه کنم به دورت وببوسم گونه هايت را من وتو زير باران دست هايمان را گره کرده وبه دور دستها ميرويم به منزل تو جايی که تو هستی ايکاشک می دانستی که چقدر منتظرم منتظر روزی که سواری از ديار تو بياييد ومن را با خود بسوی تو ببرد ديگر هيچ چيز در آن زمان نميتواند جلوی ما را بگيرد من وتو ..... ديگر هيچ کس نميتواند مرا از ديدار تو باز دارد زمانی که تو بخواهی هيچ نيروی نميتواند جلوی خواسته تو را بگيرد پس بخوان مرا بخوان فريادم کن همانگونه که من صدايت ميکنم در دل شب وفريادت ميکنم در اين ديار وانفسا در اين دياری که کسی داد رس ما نيست داد ميزنم اما افسوس که کسی فريادم را نميشنود . تو نيز مرا فراموش نميکنی ميدانم خيلی وقتها به من ثابت کردی مثل همين الان  فقط ميگويم من بی معرفتم تو خوبی تا با مرامی من بی مرام تو هميشه با من خوب بودی اما من نخواسته از تو دور شدم پس نگزار از تو دور شوم مثل همين الان که روزها بود که از تو غافل شده بودم تو مرا هوشيار کردی ممنونم ممنون بازم  تو معرفت به خرج دادی ما را شرمنده کردی اما نگزار فراموشت کنم بجون خودت نميخوام اما نميدونم چرا اينجوری ميشه.........

 

ساعت ۳:۳۰ صبح روز سشنبه ۱۶/۱۰/۱۳۸۲

ياعلی

 

+   معصومی ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۱٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

 

سلام

 

من که کبوتر دلم انس گرفته بارضا

ميشنوم ز قدسيان زمزمه رضا رضا

رضا غريب الغربا رضا معين الضعفا

ميلاد معدن جود وصفا

آبروی ما ايرانيان

برهمگان مبارک باد

 

ياعلی

 

+   معصومی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۱۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

چی بگم؟

 

+   معصومی ; ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۱۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

سلام

اين نوشته را برداشتم به درخواست سينای عزيز بعدا توضيح ميدم واقعا سرم شلوغه باورکنيد چون بايد مفصل بگم برای شما

ياعلی

+   معصومی ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

 

سلام

من آدرس وبلاگ را در نوشته های قبلی دادم بريد وشما هم بخوانيد نظر بدين واگر دوست داشتيد عضو شويد بگين تا راهنمايی کنم شما را ومعرفی کنم به کسی که بتونه زيبا زيستن را به شما بگه پس  منتظر همه شما هستم.

 

ياعلی

 

 

+   معصومی ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

سلام

من ميخواستم برم بم اما نگذاشتن گفتن از نظر امنيتی ممنون هست فقط نيروهايی که سازمان داده شدند ومتخصص هستن(نميدونم برداشتن خاک وسنگ چه تخصصی ميخواد حدالمقدور يک ليوان آب بدست مجروحين که بلديم بديم)ايکاشک سازمان ماهم الان ثبت شده بود وما ميتوانستيم بانام نيک به کمک بريم تا بهانه ای نداشته باشن بچه ها بياييد زودتر کار را تمام کنيم عجله کنيد ماهم ميتونيم  پس بياييد منتظريم  تا ماهم سازمانی بی نام ونشان بين المللی داشته باشيم بدون مرز سازمان نيک انديشان بدون مرز؟ياهرچی که شما اسمشو بخواهيد بزارين منتظر خوبان هستيم پيام بدين

 

ياعلی

 

+   معصومی ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

سلام

 

بنی آدم اعضای يکديگرند

 

کسانی که منتظر نشان دادن خودشون ومحک زدن هستن الان موقع اين کار هست ببين تا چه مقدار خوبی آيا فقط حرف؟ اينک موقع عمل هست ياری کن آدمی را، پاشو الان موقع کار نيک هست. اين نه به دين مربوطه ،نه به سياست حالا بايد ديد انسانی يا شکل انسان فقط کافيه خودت بفهمی !برخيزوياری کن /تو هم کاری کن .

 

ياعلی

 

 

+   معصومی ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

 

بسيار بايد سفر تا مردی پخته شود اين سفر نه سفر پيمودنی يامسافرت

 نيست بلکه اين سفر سفر به درون خود وبه خودانديشيدن هست بااين

 حرفا ميخواهيم به خودمان تلنگر بزنيم نه کس ديگری من اين پند گويم تو

خود خواهی درسی گير يا که فراموش کن من ميگم تو گوش نکن اما تفکر

کن اگر مردی؟..... عمل کن

 

ياعلی

 

 

+   معصومی ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالباقی

اوست ماندگار مافانی

سلام

چه بگويم که بغير از خاموشی حرفی زيباتر نيست پس به همگان تسليت باد

اين غم اسف بار متاسفم

 

ياعلی

 

+   معصومی ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

 

سلام

 

شب بسيار آرامی هست هيچ کسی نيست فقط من وتو دارم

ميبينم که چگونه با دستان زيبايت موهای مشکی وبلندت را شانه

 ميکنی دست به موهايت ميکشم بوی جالبی دارد نميدونم چرا

اينقدر دوست دارم دست هايم را توی موهات فشار دهم وچنگ بزنم

 به موهايت دوست دارم من زودتر از اون بيام ديدنت اما چرا اينقدر

به من فخر ميفروشد من از وقتی که گفتم حسوديم ميشه اون ديگه

 نميخواد باورش کنم دوست نداره برای منم درخواست کمک کنه به

 جون خودت که ميدونم اونو بيشتر از من دوست داری وميخواهی

زودتر ملاقاتش کنی چرا من را زودتر نميبری چرا؟ آره چون اون پاک

شده اون خوب شده اما من چی؟‌دارم ديونه ميشم چون ميدونم

ميدونم خيلی بدم خيلی حتی نميخواهی نشونم بدی که چه رنگی

هستی چقدر التماس کردم که منم ببر پيش کسانی که دوستشون

 دارم اما تو نخواستی تو فقط پاکهارو ميبری خوباروميبری بگزريم

ديگه بسه فقط دستت را بگزار تو دستم وبه چشمانم خيره شو تا

فرياد کنم از تمام وجودم که دوستت دارم

 

                                          *********************

 

خواهش ميکنم بريد واين وبلاگ را ببينيد ونظر بدين نظرهای خودتون

 رو در اينجا بگين متشکر ميشم از همه شما خوبان.eblog.yavarian.com

 

ياعلی

 

 

+   معصومی ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٤
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

 

سلام

 

ميگن يک روز ۲تا برادر با هم قرار ميگزارند رياضت بکشند اولی ميگويد من

ميرو م دربيابان ودر تنهايی رياضت ميکشم تا خداوند زودتر به من عنايت کند

واسرار خود را به من بدهد دومی ميگويد من در شهر ميمانم ودر کنار مردم

به رياضت مشغول ميشوم بعد از چند سال برادری که به بيابان رفته بود به

شهر می آيد با کوله باری از تجربه وکرامات بله او بسيار با تجربه شده بود

اما در بيابان او ميتوانست آب را در ظرفی سوراخ(آبکش) نگهدارد وقطره ای

 

 آب بر روی زمين نريزد.

 

به دنبال برادر گشت به او گفتند که او تاجر شده وحجره ای در بازار دارد

 وسنگهای قيمتی وجواهرات ميفروشد او به سراغ برادر آمد آنها وقتی

همديگر را ديدن بسيار خوشحال شدن يک ديگر را بغل کردن وبوسيدن برادر

 اول به دومی گفت من صاحب کراماتی شدم آنقدر که خداوند به من لطف

کرده ميتوانم آب را در آبکش نگهدارم دومی گفت منم بيکار نبودم رياضت

کشيدم وخداوند نيز به من کرامت کرده آنقدر که ميتوانم آتش را ميان پنبه

نگهدارم ولی کار تو بسيار عالی تر ازمن هست ومن اين آبکش را که تو آب

 را در آن نگهداشتی را بالای سر خود آويزان ميکنم وهرکس که آمد به او

نشان خواهم داد تا ببيند برادرم چکاری ميتواند بکند وآبکش را بالای سرش

 

 آويزان کرد

.

چند روزی از آمدن برادر اولی ميگذشت روزی برادر دوم به او گفت من کاری

 دارم ميخواهم به ته بازار بروم زود می آيم اگر مشتری آمد تو او را راه بينداز

برادر اولی گفت چشم مدتی از رفتن او نگذشته بود که خانمی وارد مغازه

 شد وبه او گفت من گردن بندی که پشت ويترين هست را ميخواهم او

گردن بند را آورد زن گردن بند را به گردن آويزان کرد به ناگاه چشم برادر به

 سينه وگردن زن افتاد که چگونه سفيد ولخت هست ونا گاه آب از آبکش

فروريخت بر سر اوفرودآمد وتمام بدنش خيس شد برادر دوم همان موقع

رسيد

 

نگاهی به برادر کرد وگفت پنبه در دل آتش نگه داشتن بسيار سهل تر است

 

 از نگهداشتن نفس به هنگام گناه .

 

حالا اگر ما بوديم چه اتفاقی می افتاد ما که فکر کنيم آبکش هم به سرمان

ميخورد ودراز به دراز کف مغازه ولو ميشديم الله وعلم...

 

 

ياعلی

 

 

 

 

 

+   معصومی ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

 

سلام

 

ميخوام يک چيز بگم اما ميدونم که او خواهد خواند وما نميتوانيم راحت بگوييم

 پس يک کلام وساده بياييد ما شويم واز من بودن فاصله بگيريم راحت تر

زندگی خواهيم کرد

 

ياعلی

 

 

+   معصومی ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هوالحق

سلام

 

ديرهنگام که از کوی تو گذر کردم به ناگاه چشمانم به پنجره خالی از گلدان

شمعدانی افتاد پنجره ای به رنگ آبی نه آبی دريا بلکه آبی آسمانی تو

هميشه آسمانی هستی نه زمينی نميتوانم تورا با هيچ چيز در روی زمين

مقايسه کنم من تو را دوست دارم به اندازه آسمانها تو را میپرستم به تعداد

ستارگان شبهای تاريک بدون مهتاب دوستت دارم از اينجا تا به خورشيد .به

اندازه پله های نردبانی که ازتو حياط ميره به پشت بام دوست دارم به اندازه

قد دايی مصطفی دوستت دارم به قد سن ننه جون دوستت دارم ........اصلاً

ميدونی اينقدر دوست دارم ۱۰ تا ۱۰تا دوست دارم من خودم نوکرتم

 باورنميکنی بده اسباب حموم تو من ببرم من خودم ميام حموم پشتت تو

ليف ميزنم کيسه ميکشم موهاتو با صابون اصل مراغه ميشورم شوره نزنه

بعدشم خودم مشت مالت ميدم يک ليوان آب يخ تگری از توی سربينه ميارم

بخوری جيگرت حال بياد اما ترو جون اونی که دوسش داری نه نگو بزار

دوست داشته باشم  بزار منم غلامت بشم اجازه نوکری بده دوستت دارم

عشق منی بازم بيا دم پنجره بزار گلدون شمعدونی رو پشت ديوار کاهگلی

منتظرتم منتظر ديدن روی قشنگتم دوستت دارم دوستت دارم خالق

من........

 

 

ياعلی

 

 

+   معصومی ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir